در باب شعر و هنر
خواب دیدم:در بیابانى دراز خاک ره از خون پایم رنگ شد از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه حلقه زد بر دستهایم،تنگ شد اختری آویخت بر سقف سپهر مار شد،پیچید دور گردنم بر زدم فریاد:واى! ابرى چو کوه_ غول شد،افتاد بر روى تنم خنجرى بر چشم خورشیدی نشست قطره ی خونى به درگاهم چکید کوکبی افتاد بر بامم،شکست شب پره شد،در غبار شب پرید آفتابی سرخ درمن سبز شد سبزها در زرد ِجانم ریخت،گرم بانگ کردم:وه!چه آف.... اشکم ز شوق_ قفل شد،بر چفت لب آویخت،نرم جستم از خواب:آسمانی تار،تار، کفترى فانوس بر منقار داشت ماه مى نالید و روى گونه هاش، جاى دندانهاى گرگی هار داشت باز دیدم در بیابانی دراز، خاک راه از خون پایم رنگ شد از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه حلقه زد،بر دست هایم تنگ شد. بر ارتفاع زخم
:ادامه مطلب:![]()
پرواز داشتم
و ارتفاع زخم
هر لحظه در مقاومت خونم
نام مرا میان فرصت های آبی خاموش می کرد
من با گلوله ای در بال
صیاد را گریخته بودم
و قطره های خونم از ارتفاع زخم
تا آفتاب منتظر تبخیر
متن معلق نفسم را
بسیار نقطه های تعلیق می گذاشت
وقتی که لاجورد اطرافم
بوی عفونت پر ، داد
من با تمام گوشت ویرانم
و با تمامی وزنم
از لاجورد اطراف
بر روی خاک گرم تن انداختم
من از کنار قرمز خود دیدم
در گردش بزاق یاران
تصویر لاشخوران را
که چکمه ی فرشته ها را
بر پای داشتند
و درکنار قرمز من پرسه می زدند
:ادامه مطلب:![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

