هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم
در باب شعر و هنر
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟ سخت دلبسته ی این ایل و تبارم چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟
نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام
چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟! نوشته شده در ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت
۱٢:٥٩ ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

