در باب شعر و هنر
دوستان خواستم آمدن بهاران را تبریک بگم و یا شعری از خودم با این موضوع بزارم اما این شعرها را از اخوان عزیز، شاملوی عزیزتر از جان و مشیرى نازنین بر سروده حقیر خود مقدم دیدم، زیرا که براستى وصف حالم است. (به امید روزهاى خوب) عید آمد
عید آمدو ما خانه ی خود را نتکاندیم گردی نستردیم و غباری نفشاندیم دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز از بی دلی او را ز در خانه براندیم هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم از نه خم گردون بگذشتند حریفان مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم طوفان بتکاند مگر "امید"که صد بار عید امد و ما خانه ی خود را نتکاندیم بهار خاموش از احمد شاملو بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند بر آن آئینه ی زنگار بسته بر آن گهواره که ش دستی نجنباند بر آن حلقه که کس بر در نکوبید بر آن در که ش کسی نگشود دیگر بر آن پله که برجا مانده خاموش کَسَش ننهاده دیری پای بر سر- بهار منتظر بی مصرف افتاد! به هر بامی درنگی کرد و بگذشت به هر کویی صدایی کرد و اِستاد ولی نامد جواب از قریه، نَز دشت. نه دود از کومه یی برخاست در ده نه چوپانی به صحرا دم به نی داد نه گل روئید، نه زنبور پر زد نه مرغ کدخدا برداشت فریاد. به صد امید آمد، رفت نومید بهار- آری بر او نگشود کس در. درین ویران به رویش کس نخندید کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر. کسی از کومه سر بیرون نیاورد نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی. هوا با ضربه های دف نجنبید گل خودروی برنامد ز باغی. نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش. نه کبکنجیر می خواند به درّه نه بر پسته شکوفه می زند جوش. به هیچ ارابه ئی اسبی نبستند سرود پتک آهنگر نیامد کسی خیشی نبرد از ده به مزرع سگ گله به عوعو در نیامد. کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال که پا بر جاده ی خلوت گذارد کسی پیدا نشد در مقدم سال که شادان یا غمین آهی برآرد. غروب روز اوّل لیک، تنها درین خلوتگه غوکان مفلوک به یاد آن حکایت ها که رفته ست ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک... بهار آمد، نبود اما حیاتی درین ویرانسرای محنت آور بهار آمد، دریغا از نشاطی که شمع افروزد و بگشایدش در! سرود گل با همین دیدگان اشک آلود فریدون مشیری 

از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم
به بهاری که میرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار
گر به سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود
سالها می رود که از این دشت
بوی گل یا پرنده ای نگذشت
ماه دیگر دریچه ای نگشود
مهر دیگر تبسمی ننمود
اهرمن میگذشت و هر قدمش
نیز به هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیر های خون آلود
اژدها میگذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود
وز نفس های تند زهرآگین
باد همرنگ شعله برمیخاست
دود بر روی دود می افزود
هرگز از یاد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فکند و ربود
اشک در چشم برگها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود
دشمنی کرد با جهان پیوند
دوستی گفت با زمین بدرود
شاید ای خستگان وحشت دشت
شاید ای ماندگان ظلمت شب
در بهاری که میرسد از راه
گل خورشید آرزوهامان
سر زد از لای ابرهای حسود
شاید کنون کبوتران امید
بال در بال آمدند فرود
پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

