در باب شعر و هنر
این روزها اینگونهام ،ببین: دستم، چه کند پیش میرود،انگار هر شعر باکرهای را سرودهام پایم چه خسته میکشدم ،گوئی کت بسته زخَم هر راه رفته ام تا زیر هرکجا حتی شنودهام هربار شیون تیر خلاص را □ ای دوست این روزها با هرکه دوست میشوم احساس میکنم آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است □ انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است دیریست هیچ کار ندارم مانند یک وزیر وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کارهای من هیچ کارهام : یعنی که شاعرم گیرم از این کنایه هیچ نفهمی □ این روزها اینگونهام : فرهاد وارهای که تیشهی خود را گم کرده است □ آغاز انهدام چنین است اینگونه بود آغاز انقراض سلسلهی مردان یاران وقتی صدای حادثه خوابید برسنگ گور من بنویسید: - یک جنگجو که نجنگید اما …، شکست خورد (نصرت رحمانی) --------------------- شعری که بارها خواندهایم...اما چندباره خواندنش چیزی از آن کم نمیکند... نصرت رحمانی / حریق باد ( 7 شعر ازمجموعه شعر های تاول) و معرفی آثار نصرت رحمانی متولد تهران دهم اسفندماه سال 1308. در مدرسهی پست و تلگراف و تلفن درس خواند. مدتی در رادیو مشغول بود و روزنامهنگاری هم کرد؛ با مجلههای «فردوسی»، «تهران مصور»، «سپیده و سیاه» و «امید ایران» همکاری داشت و مسؤول صفحههای شعر مجلهی «زن روز» شد. نصرت رحمانی در سالهای آخرعمر خود هیاهوی تهران را رها کرد و در رشت ساکن شد بعدازظهر آخرین جمعه بهاری، بیست و هفتم خردادماه سال 1379 در آغوش پسرش «آرش» آخرین نفسهای زندگی را..... دفترهای شعر وآثار نصرت رحمانی مجموعه شعرهای تاول / حریق باد شب شکوه ستوه این روزها اینگونه ام حریف فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است آغاز انهدام چنین است اینگونه بود ، آغاز انهدام سلسله مردان وقتی صدای حادثه خوابید، برسنگ گور من بنویسید : یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم. 
![]()
کوچ صفی علیشاه 1333
کویر گوتنبرگ 1334
ترمه اشرفی 1336
میعاد در لجن نیل 1346
حریق باد زمان 1349
درو دنیای کتلب 1350
شمشیر معشوقه قلم تهران 1369
پیاله دور دگر زد بزرگمهر 1369
در جنگ باد بزرگمهر 1369
گزینه اشعار مروارید 1370
بیوه ی سیاه نگاه 1381
تاول 1
من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم.
نه از وقاحت تیغ برهنهی تهمت .
نه از شماتت نفرت.
که گاهوارهی من تلخ تلخ می نالید:
ـ بخواب فرزندم،
به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست .
بهانه در رگ من شیهه می کشید :
ـ نخواب .
زمان بیداری ست.
هنوز بیدارم
تاول 2
نگاه کرد و گذشت
امید بی ثمران در ته نگاهش بود.
غلاف شمشیرش ـ
پر از دنائت بود.
و جیب های بزرگش به تاولی می ماند.
چه گفت ؟!:
ـ هیچ .
و هیچ اش مرا پریشان کرد.
چهار جیب بزرگ ،
چهار تاول چرکین ،
بدوز بر کفن ات ،
تو نیز هیچ بگو !
به من نگاه مکن.
حریق باد مرا سوخت
سوخت
آبم کرد.
نگاه کن بگذر.
تاول 3
به دخترم گفتم :
ـ طنین عاشقانه دگر مرده است در رگ در.
و تجربه تمامی معیار نیست ،
نیست ،
که نیست
ولی تسلایی است.
بر این مسکن بی رحم اعتیاد مکن .
که اعتیاد عبث اعتبار می بخشد.
ز اعتبار عبث انحراف می روید ،
و باز فاجعه تکرار می شود ،
تکرار…!
به دخترم گفتم :¶ـ دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
در انتظار مباش .
دوباره دخترکم گفت :
ـ کیست ؟
کیست ؟
گریست !
سکوت بود و سکون.
که گفت دخترکم.
ـ هزار دست کوبه ی پولادی بزرگ چرا ؛
به در نمی بندی ف
که نعره ی هر یک ،
بزرگتر ز تپش های خواهشم باشد؟
صدای در برخاست .
کسی به در می کوفت .
نه با دو دست ،
که با قلب ،
با غمش ،
با ..،
با …!
تاول 4
بهار موسم گل نیست
بهار فصل جدایی و بارش خون است .
بهار بود که رویید لاله از دل سنگ.
بهار نیست موسم خرمن .
بهار بود که درد مرا درو کردند.
بهار نقطه ی آغاز هیچگاه نبود.
بهار نقطه ی فرجام بی سرانجامی است.
بهار بود که گهواره گور یاران شد.
من از تعهد گهواره ها و گورستان ،
غمین و خونینم.
اگر چه می دانم ؛
که نیست تجربه هرگز تمامت معیار.
به من نگاه مکن ،
ز لاشه ام بگذر.
چهار تاول چرکین ،
چهار جیب بزرگ ،
بدوز بر کفن ات ،
سکوت کن ، بگذر .
وگرنه این تو و این من ،
وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی.
بهار بود که من ماندم و پریشانی .
به من نگاه مکن.
تاول 5
به مرگ کیست بگوید؛
که :
ـ زرد جامه ی ترس است ،
سرخ خلعت خون .
سپید رنگ فریب است ای کفن دزدان.
به مرگ کیست بگوید:
ـ چهار تاول چرکین ،
بدوز بر کفن ات .
و شاد باش و خوش بخرام ،
به گرد گورستان.
غریب نیست ،
اگر که میخک سرخی ز سنگ گوری رست،
که قلب خونینی است .
نه ، اعتماد نکن .
که اعتماد عبث ……
تاول 6
سحر کجاست !
سحر کجاست ؟
به هوش باش .
بوی شن داغ باز می آید.
ـ سحر کجاست ؟
ستاره ی سحری در عقیم ابری سوخت.
مس است و خاکستر.
و نیست معجزه ای قعر این بلند کبود!
ـ که بود ؟
ـ هیچ کس ، اینجا گذر گه کوری است
ـ چه گفت ؟
ـ هیچ کسی هیچگاه هیچ نگفت ؛
و هیچ ها ره زد.
ـ کسی نمی آید؟
در انتظار نبودی و گرنه می آمد.
ـ در انتظار نماندی وگرنه می تابید،
ستارهی سحری.
تاول 7
ترا نمی بخشند.
مرا نبخشیدند.
ترانمی بخشم.
ترا که تشویشی .
ترا که تردیدی .
ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه ی ذهن.
ترا نمی بخشند.
به تهمت دیدن.
به جرم زمزمه کردن ،
و عشق ورزیدن.
به اتهام شنودن،
و بازگو کردن.
مرا نبخشیدند.
ترا نمی بخشند.
که بی گناهی ، و بخشش سزای پاکان نیست.
بر آستان دنائت بسای پیشانی ،
به من نگاه مکن ،
وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی.
حریق باد مرا سوخت ،
سوخت ،
آبم کرد.
حریق هیچی و پوچی!
حریق بی هدفی تشنه ی سرابم کرد.
هنوز می سوزم ،
هنوز …
چهار تاول چرکین ،
بدوز بر قلب ات .
چهار جیب بزرگ ،
بدوز بر کفن ات .
ز لاشه ام بگذر ،
که من ،
ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم ،
چو سنگواره ی ماموت .
اگر چه می دانم ،
که نیست تجربه هرگز تمامی معیار.
اگر چه می دانی ،
که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم .
اگر چه می دانند ،
هنوز بیدارم ،
هنوز … ![]()
آوار اشک
رهایم ، ای رها در باد
رها از داد و از بیداد
رها در باد
حرفی مانده ته حرفی
غمت کم
جام دیگر ریز
که شب جاوید جاوید است
صبحدم در خواب
من از ریزش بیاد اشک می افتم
باید بارشی پی گیر
درد ، آوار
بیاد التجا در این شب دلگیر
من از غم های پنهانی
ب ه یاد قصه های شاد
و از سرمستی این آب آتشناک دانستم
که هوشیاری
سرت خوش
جام را دریاب
هی... هشدار
شب است آری ، شبی بیدار
دزد و محتسب در خواب
می ات بر کف
و بانگ نوش من بر لب
رها در باد
من از فریاد ناهنجار پی بردم سکوتی هست
و در هر حلقه ی زنجیر
خواندم راز آزادی
سخن آهسته می گویی
نمی گویی که می مویی
شب نوش است ، نیشی نیست
جامی ریز
جام دیگری
جامی که گیرم من از ن کامی
رها در باد
کجایی دوست ؟
کو دشمن ؟
بگو با من بگوش تشنه ام ، گوشم
بخوان با من
بنال آیا تو هم از حلقه ی زنجیر
دانستی که در بندی ؟
رها در باد ، با من گفت
شنیدم آری ای بد مست
من از زنجیر سازانم چه می گویی ؟
برای چکمه و قداره و شلاق هایم قصه می گویی
کجایی پیر
خدایی نیست
راهی نیست
دیگر جان پناهی نیست
سنگی هست
دامی هست
ننگی هست
چاهی هست
من و دشمن به یک راهیم و بر یک نطع
و از یک باده سرمستیم ، وای من
صدای جام ها
جام ها
جام ها و جام
رها در باد
بلایت دور
رهاتر باش ، خیرت پیش
این باد این شبان از تو
رهایم کن ، رها در خویش
چنان در خویش می گریم که گویی گریه درمانی ست
مرگی نیست![]()
مرا به باد سپردی
به بادهای غریب
سپردن آسان است
شب شکوه ستوه
مرا چو کودک بی باوری به همهمه ها
به خون دلمه بسته یاران سپردی و رفتی
به خویش سپردی
گذاشتی رفتی
گذشتن آسان است
شب شکوه ستوه
نه اشک بود نه باران
تداوم خون بود
چه بارشی که زمین رابه آسمان می دوخت
ز پشت پنجره ی خون و شب کسی گریید
چه دردناک گریست
چه درد ، درد ، چه دردی است گریه مردان !
نه درد آسان است
شب تسلسل ماتم
شب ستوه و صبوری
شب سکوت و سکون
ز هرم حرمت تردید در کویر جنون
من آب می گشتم
یقین چه جادویی ست
اگر درون سینه حکومت کند چه نیرویی ست
یقین ترا می برد
یقین
شب شکوه ستوه
شب تراکم اندوه
شبی که می بینم چه ساده است تنفرو احمقانه غرور
قرار داد کثیفی ست عشق ، آری عشق
شبی که می نالیم
چگونه باورمان شد که عشق درمان است ؟
چگونه ؟ آه
هنوز خاطره ها می جوند دل ها را
چو زخم های گرسنه
کسی نمی داند
تو هم نمی دانی
که پشت پنجره ی شب کسی ست سرگردان
طنین گریه ی او پشتوانه ی سوگ است
کسی چه می داند ?
تو هم نمی دانی
تراکم شب را
طنین شیون مردان به خونمی آلاید
شب شکوه ستوه
شب تفاهم نیست
شب است و گرداب است
کلید صبح میان عمیق مرداب است
شب لجن زده ایست
کسی نمی شنود
تو هم نمی شنوی
تویی که سنگ صبوری را
چو سکه در ته مرداب شب رها کردی
فضای سینه عفن چون عمیق گنداب است
شب شکوه ستوه
سخن مباش چو باران
که نیست تشنه لبی
سخی مباش و مبار
شب شکوه و ستوه
سخی مباش چو باران
که نیست تشنه لبی
سخی مباش و مبار
که در میان لبان شط چرک و خون جاری ست
شب شکوه و ستوه
شبی که تار بافتی و پود
شبی که پود بافتی و تار
شبی که رشته ، رشته در این تنگنای دام بستی و رفتی
امیر پیله ی شب عنکبوت دوداندود
طنین گریه مردی سکوت را بوسید
و قشر طلمت درهم فشرده را پوسید
شب جدایی هاست
شب رهایی هاست
رهایی آسان است
شب شکوه ستوه
چو پیر پرت درختی
به زیر تسمه بی رحم باد افکندی
چو برگ دور شدی ، دور ، تا نهایت دور
یقین تو را می برد ، یقین چه جادویی ست
اگر درون سینه حکومت کند چه نیرویی ست
گذشتن آسان است
شنیدن آسان است
اسارت آسان نیست
حقارت ... آه
شب شکوه ستوه
شب سکوت و سکون
شب من است ، شب من
در این لزج شب چرک
اسارت آسان نیست
حقارت ... آه
تو را
به مرگ می سپرم ...آه.... مردن آسان است
طنین هق هق مردی درون شب پیچید
به سرفه شد تبدیل
و سرفه ها به گلوله
گلوله ، .. پی در پی
چه مردن آسان است![]()
![]()
نه از وقاحت تیغ برهنهی تهمت
نه از شماتت نفرت
که گاهوارهی من تلخ تلخ می نالید:
ـ بخواب فرزندم،
به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست
بهانه در رگ من شیهه می کشید :
ـ نخواب
زمان بیداری ست
هنوز بیدارم![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

