در باب شعر و هنر
آری من گمشده ام،سالهاست که این را فهمیده ام در اینجا به غریبه اى می مانم تا چشم باز میکنم،نیرنگ و نامردمی،زرق و بى دینى،بى حیایى و بی ایمانى و پلشتی میبینم از همین موجوداتى که به ظاهر زنده اند و هدف و غایت تمام اینان دو چیز است:ثروت و تمامى شهوات آه چه چاووشیِِ غم انگیزیست افتادن برگهای جوان ومن راه خود را گم نکرده ام هیچگاه هم راه نمایان است و هم راهبان در انتظار من در این میان تنهایم و از تنهایى به گمشده می مانم،آه از غم غربت و درد بى همزبانى آری؛همچون درختان پاییزى از سبز بودن خسته ام و مانند زمستان از بیدار بودن بیزار بسان رودهاى بى آب در حسرت یک قطره حیاتم و در انتظار سایش ابر منتظر آنم تا با آمدن بهاری دلهای آدمیان انسان نما ازاین خواب سرد و سیاه زمستانى بیدار شود آخر من چون گلی تازه به بار آمده از بارش رگبار قهر خداوند میترسم و مانند شکوفه ای به امید میوه شدن در برابر بادهای بهاری می ایستم و میدانم که این ایستادگی نیز با لطف او و براى اوست. (علیرضا مطلبی) بعد از مدتی مطالعه و تحقیق در انزوا به محفلی ادبى متشکل از دوستان قدیمى ناگهان وارد شدم و سخنرانی کردم هیچکس مرا نشناخت! بعد از معرفى،با خوشحالى پرسیدم چرا؟ گفتند موهایت حسابی ریخته است! پی نوشت 1:عجب!!! پی نوشت 2:لطفا دقت کنید ![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

