هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر

 

آری من گمشده ام،سالهاست که این را فهمیده ام

در اینجا به غریبه اى می مانم

 تا چشم باز میکنم،نیرنگ و نامردمی،زرق و بى دینى،بى حیایى و بی ایمانى و پلشتی میبینم از همین موجوداتى که به ظاهر زنده اند

و هدف و غایت تمام اینان دو چیز است:ثروت و تمامى شهوات

آه چه چاووشیِِ غم انگیزیست افتادن برگهای جوان 

 ومن راه خود را گم نکرده ام

هیچگاه

هم راه نمایان است و هم راهبان در انتظار

من در این میان تنهایم و از تنهایى به گمشده می مانم،آه از غم غربت و درد بى همزبانى

آری؛همچون درختان پاییزى از سبز بودن خسته ام و مانند زمستان از بیدار بودن بیزار

  بسان رودهاى بى آب در حسرت یک قطره حیاتم و در انتظار سایش ابر

منتظر آنم تا با آمدن بهاری دلهای آدمیان انسان نما ازاین خواب سرد و سیاه زمستانى بیدار شود

آخر من چون گلی تازه به بار آمده از بارش رگبار قهر خداوند میترسم

و مانند شکوفه ای به امید میوه شدن در برابر بادهای بهاری می ایستم و میدانم که این ایستادگی نیز با لطف او و براى اوست. 

 (علیرضا مطلبی)

 

نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

بعد از مدتی مطالعه و تحقیق در انزوا

    به محفلی ادبى متشکل از دوستان قدیمى ناگهان وارد شدم

                         و سخنرانی کردم

هیچکس مرا نشناخت!

بعد از معرفى،با خوشحالى پرسیدم چرا؟

      گفتند موهایت حسابی ریخته است!

 

پی نوشت 1:عجب!!!

پی نوشت 2:لطفا دقت کنید 

نوشته شده در ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت