هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم
در باب شعر و هنر
از باغ میبرند چراغانیات کنند پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار» یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند ای گل گمان مکن به شب جشن میروی یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست آب طلب نکرده همیشه مراد نیست


تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
این بار میبرند که زندانیات کنند
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
نوشته شده در ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت
۳:۱۱ ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

