هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر

من بامدادم سرانجام

خسته

بی آنکه جز با خویش به جنگ برخاسته باشم.

هرچند جنگی ازاین فرساینده تر نیست،

که پیش از آنکه باره برانگیزى

آگاهی

که سایه ی عظیم کرکسى گشوده بال

بر سراسر ِ میدان گذشته است

تقدیر از تو گُدازى خون آلود به خاک اندر کرده است 

و تو را دیگر

از شکست و مرگ

گریز

نیست.......

 

                        > > > > < < < <

 

آغاز

 

بى گاهان

به غربت

به زمانی که خود درنرسیده بود...

چنین زاده شدم،در همیشه جانوران و سنگ.

و قلبم

در خلأ

       تپیدن آغاز کرد.

*

گهواره ی تکرار را ترک گفتم

در سرزمینى بی پرنده و بی بهار.

نخستین سفرم باز آمدن بود،از چشم اندازهای امید فرساى ماسه و خار،

بی آنکه با نخستین قدم های ناآزموده ى نوپائی خویش

به راهى دور رفته باشم

*

دوردست

امیدى نمى آموخت.

لرزان،بر پاهایی نوراه،رو در افق سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتى نیست

چراکه سرابی در میانه بود.

*

دوردست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست؛

این بى کرانه به زندانى چندان عظیم بود که روح

از شرم ناتوانى

در اشک پنهان می شد. 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



بی‌گاهان
به غربت
به زمانی که خود درنرسیده بود ــ



چنین زاده شدم در بیشه‌ی جانوران و سنگ،
و قلب‌ام
در خلأ
تپیدن آغاز کرد.







گهواره‌ی تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی‌پرنده و بی‌بهار.



نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهای امیدفرسای ماسه و خار،
بی‌آنکه با نخستین قدم‌های ناآزموده‌ی نوپاییِ خویش به راهی دور رفته باشم.



نخستین سفرم
بازآمدن بود.







دوردست
امیدی نمی‌آموخت.
لرزان
بر پاهای نو راه
رو در افقِ سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.







دوردست امیدی نمی‌آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این بی‌کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرمِ ناتوانی
در اشک
پنهان می‌شد.







"احمد شاملو"

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

دوستان،سروده از مرز انزوا بسیار زیبا،پرمفهوم و ...هر چه بگم کم است . نمیتوان با کلمات از بزرگی این شعر گفت .اگر حوصله کردید و تا انتها خواندید به این نتیجه خواهید رسید.

 

 

چشمان ِ سیاه ِ تو فریب‌ات می‌دهند ای جوینده‌ی ِ بی‌گناه! ــ تو مرا
هیچ‌گاه در ظلمات ِ پیرامون ِ من بازنتوانی‌یافت; چرا که در نگاهِ
تو آتش ِ اشتیاقی نیست.


مرا روشن‌تر می‌خواهی
از اشتیاق ِ به من در برابر ِ من پُرشعله‌تر بسوز
ورنه مرا در این ظلمات بازنتوانی‌یافت
ورنه هزاران چشم ِ تو فریب‌ات خواهد داد، جوینده‌ی ِ بی‌گناه!
بایست و چراغ ِ اشتیاق‌ات را شعله‌ورتر کن.



از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم;
از اندیشه‌های ِ ناشناخته و
اشعاری که بدان‌ها نیندیشیده‌ام.
عقده‌ی ِ اشک ِ من درد ِ پُری، درد ِ سرشاری‌ست. و باقی‌ی ِ ناگفته‌ها
سکوت نیست، ناله‌ئی‌ست.


اکنون زمان ِ گریستن است، اگر تنها بتوان گریست، یا به رازداری‌ی ِ
دامان ِ تو اعتمادی اگر بتوان داشت، یا دست ِ کم به درها ــ که در
آنان احتمال ِ گشودنی هست به روی ِ نابه‌کاران.


بااین‌همه به زندان ِ من بیا که تنها دریچه‌اش به حیاط ِ دیوانه‌خانه
می‌گشاید.
اما چه‌گونه، به‌راستی چه‌گونه

در قعر ِ شبی این‌چنین بی‌ستاره،

زندان ِ مرا ــ بی‌سرود و صدا مانده ــ
بازتوانی‌شناخت؟



ما در ظلمت‌ایم
بدان خاطر که کسی به عشق ِ ما نسوخت،


ما تنهائیم
چرا که هرگز کسی ما را به جانب ِ خود نخواند،


ما خاموش‌ایم
زیرا که دیگر هیچ‌گاه به سوی ِ شما بازنخواهیم آمد،
و گردن‌افراخته
بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم، بی‌آن‌که بی‌اعتمادی را
دوست داشته باشیم.



کنار ِ حوض ِ شکسته درختی بی‌بهار از نیروی ِ عصاره‌ی ِ مدفون ِ
خویش می‌پوسد.
و ناپاکی آرام‌آرام رخساره‌ها را از تابش بازمی‌دارد.


عشق‌های ِ معصوم، بی‌کار و بی‌انگیزه‌اند.
دوست‌داشتن
از سفرهای ِ دراز تهی‌دست بازمی‌گردد.


زیر ِ سرتاق‌های ِ ویران‌سرای ِ مشترک، زنان ِ نفرت‌انگیز، در حجاب ِ
سیاهِ بی‌پرده‌گی‌ی ِ خویش به غم‌نامه‌ی ِ مرگ ِ پیام‌آوران ِ خدائی
جلاد و جبرکار گوش می‌دهند و بر ناکامی‌ی ِ گنداب ِ
طعمه‌جوی ِ خویش اشک می‌ریزند.


خدای ِ مهربان ِ بی‌برده‌ی ِ من جبرکار و خوف‌انگیز نیست،
من و او به مرزهای ِ انزوائی بی‌امید رانده شده‌ایم.
ای هم‌سرنوشت ِ زمینی‌ی ِ شیطان ِ آسمان! تنهائی‌ی ِ تو و ابدیت ِ
بی‌گناهی، بر خاک ِ خدا، گیاه ِ نورُسته‌ئی نیست.



هرگز چشمی آرزومند به سرگشته‌گی‌تان نخواهد گریست،
در این آسمان ِ محصور ستاره‌ئی جلوه نخواهد کرد و خدایان ِ بیگانه
شما را هرگز به پناه ِ خود پذیره نخواهند آمد.
چرا که قلب‌ها دیگر جز فریبی آشکاره نیست; و در پناه‌گاه ِ آخرین،
اژدها بیضه نهاده است.


چون قایق ِ بی‌سرنشین، در شب ِ ابری، دریاهای ِ تاریک را به جانب ِ
غرقاب ِ آخرین طی کنیم.
امید ِ درودی نیست...
امید ِ نوازشی نیست...

 

نوشته شده در ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



به تو بگویم

دیگر جا نیست
قلبت پُر از اندوه است
آسمان‌های تو آبی‌رنگیِ گرمایش را از دست داده است



زیرِ آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زندگی می‌کنی
بر زمینِ تو، باران، چهره‌ی عشق‌هایت را پُرآبله می‌کند
پرندگانت همه مرده‌اند
در صحرایی بی‌سایه و بی‌پرنده زندگی می‌کنی
آن‌جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می‌شود.







دیگر جا نیست
قلبت پُراز اندوه است
خدایانِ همه آسمان‌هایت
بر خاک افتاده‌اند
چون کودکی
بی‌پناه و تنها مانده‌ای
از وحشت می‌خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد.



این است انسانی که از خود ساخته‌ای
از انسانی که من دوست می‌داشتم
که من دوست می‌دارم.







دوشادوشِ زندگی
در همه نبردها جنگیده بودی
نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابرِ تنهایی
به زانو در می‌آوری.



آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرنِ مایی؟ ــ
انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم
که من دوست می‌دارم؟







دیگر جا نیست
قلبت پُراز اندوه است.



می‌ترسی ــ به تو بگویم ــ تو از زندگی می‌ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می‌ترسی.



به تاریکی نگاه می‌کنی
از وحشت می‌لرزی
و مرا در کنارِ خود
از یاد
می‌بری.


نوشته شده در ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

چشمان تاریک

چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود،
مرثیه‌ی دردناکِ من بود
مرثیه‌ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده‌به‌گوری که منم، من...







هزاران پوزه‌ی سردِ یأس، در خوابِ آغازنشده به‌انجام رسیده‌ی من، در رویای مارانِ یک‌چشمِ جهنمی فریاد کشیده‌اند.



و تو نگاه و انحناهای اثیریِ پیکرت را همراه بردی
و در جامه‌ی شعله‌ورِ آتشِ خویش، خاموش و پرصلابت و سنگین بر جاده‌ی توفان‌زده‌یی گذشتی که پیکرِ رسوای من با هزاران گُل‌میخِ نگاه‌های کاوشکار، بر دروازه‌های عظیمش آویخته بود...







بگذار سنگینیِ امواجِ دیرگذرِ دریای شبچراغیِ خاطره‌ی تو را در کوفتگیِ روحِ خود احساس کنم.
بگذار آتشکده‌ی بزرگِ خاموشیِ بی‌ایمانِ تو مرا در حریقِ فریادهایم خاکستر کند.



خاربوته‌ی کنارِ کویرِ جُستجو باش
تا سایه‌ی من، زخم‌دار و خون‌آلود
به هزاران تیغِ نگاهِ آفتاب‌بارِ تو آویزد...







در دهلیز طولانیِ بی‌نشان
هزاران غریوِ وحشت برخاست
هزاران دریچه‌ی گمنام برهم کوفت
هزاران دَرِ راز گشاده شد
و جادوی نگاهِ تو، گُلِ زردِ شعله را از تارکِ شمعِ نیم‌سوخته ربود...



هزاران غریوِ وحشت در تالابِ سکوت رسوب کرد
هزاران دریچه‌ی گمنام از هم گشود، و نفسِ تاریکِ شب از هزاران دهان بر رگِ طولانیِ دهلیز دوید



هزاران دَرِ راز بسته شد، تا من با الماسِ غریوی جگرم را بخراشم و در پسِ درهای بسته‌ی رازی عبوس به استخوان‌های نومیدی مبدل شوم.







در انتهای اندوهناکِ دهلیزِ بی‌منفذ، چشمانِ تو شبچراغِ تاریکِ من است.



هزاران قفلِ پولادِ راز بر درهای بسته‌ی سنگین میانِ ما به‌سانِ مارانِ جادویی نفس می‌زنند.
گُل‌های طلسمِ جادوگرِ رنجِ من از چاه‌های سرزمینِ تو می‌نوشد، می‌شکفد، و من لنگرِ بی‌تکانِ نومیدیِ خویشم.



من خشکیده‌ام من نگاه می‌کنم من درد می‌کشم من نفس می‌زنم من فریاد برمی‌آورم:
ــ چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود.
مرثیه‌ی دردناکِ من بود چشمانِ تو.
مرثیه‌ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده‌به‌گوری که منم، من...

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

دوستان قطعه رکسانا به نظر من یکی از بهترین کارهای شاملوست،البته کمی زیاد است ،اگر حوصله کنید و کامل بخوانید به این نتیجه میرسید.

 


رُکسانا

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.



بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته‌های کفِ این کلبه‌ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش‌های سنگینم را بر خود احساس کرد و سایه‌ی دراز و سردم بر ماسه‌های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌هایم نتابد، با شتابی امیدوار کفنِ خود را دوخته‌ام، گورِ خود را کنده‌ام...







اگرچه نسیم‌وار از سرِ عمرِ خود گذشته‌ام و بر همه چیز ایستاده‌ام و در همه چیز تأمل کرده‌ام رسوخ کرده‌ام؛



اگرچه همه چیز را به دنبالِ خود کشیده‌ام: همه‌یِ حوادث را، ماجراها را، عشق‌ها و رنج‌ها را به دنبالِ خود کشیده‌ام و زیرِ این پرده‌ی زیتونی رنگ که پیشانیِ آفتاب‌سوخته‌ی من است پنهان کرده‌ام، ــ
اما من هیچ کدامِ این‌ها را نخواهم گفت
لام‌تاکام حرفی نخواهم زد
می‌گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سرِ بازمانده‌ی عمرم بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم. همه چیز را دنبالِ خود بکشم و زیرِ پرده‌ی زیتونی رنگ پنهان کنم: همه‌ی حوادث و ماجراها را، عشق‌ها را و رنج‌ها را مثلِ رازی مثلِ سرّی پُشتِ این پرده‌ی ضخیم به چاهی بی‌انتها بریزم، نابودِشان کنم و از آن همه لام‌تاکام با کسی حرفی نزنم...



بگذار کسی نداند که چگونه من به جایِ نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده‌ام!



بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس! و از میانِ همه‌ی خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.



و به‌کلی مثلِ این که این‌ها همه نبوده است، اصلاً نبوده است و من همچون تمامِ آن کسان که دیگر نامی ندارند ــ نسیم‌وار از سرِ این‌ها همه نگذشته‌ام و بر این‌ها همه تأمل نکرده‌ام، این‌ها همه را ندیده‌ام...



بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد، آبِ این دریایِ مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین‌گونه، روحِ مرا به رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ باز رساند.



چرا که رُکسانایِ من مرا به هجرانی که اعصاب را می‌فرساید و دلهره می‌آورد محکوم کرده است. و محکومم کرده است که تا روزِ خشکیدنِ دریاها به انتظارِ رسیدنِ بدو ــ در اضطرابِ انتظاری سرگردان ــ محبوس بمانم...



و این است ماجرایِ شبی که به دامنِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد. چرا که رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ در کلبه‌ی چوبینِ ساحلی نمی‌گنجید، و من بی‌وجودِ رُکسانا ــ بی‌تلاش و بی‌عشق و بی‌زندگی ــ در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی‌توانستم بود...







...سرانجام، در عربده‌های دیوانه‌وارِ شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت و جرقه‌های رعد، زندگی را در جامه‌ی قارچ‌های وحشی به دامنِ کوهستان می‌ریخت؛ دیرگاه از کلبه‌ی چوبینِ ساحلی بیرون آمدم. و توفان با من درآویخت و شنلِ سُرخِ مرا تکان داد و من در زردتابیِ فانوس، مخملِ کبودِ آسترِ آن را دیدم. و سرمایِ پاییزی استخوان‌های مرا لرزاند.



اما سایه‌ی درازِ پاهایم که به‌دقت از نورِ نیم‌رنگِ فانوس می‌گریخت و در پناهِ من به ظلمتِ خیس و غلیظِ شب می‌پیوست، به رفت‌وآمد تعجیل می‌کرد. و من شتابم را بر او تحمیل می‌کردم. و دلم در آتش بود. و موجِ دریا از سنگ‌چینِ ساحل لب‌پَر می‌زد. و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پُرآب و هوا پُرآتش بود. و من در شنلِ سُرخِ خویش، شیطان را می‌مانستم که به مجلسِ عشرت‌های شوق‌انگیز می‌رفت.



اما دلم در آتش بود و سوزندگیِ این آتش را در گلوی خوداحساس می‌کردم. و باد، مرا از پیش‌رفتن مانع می‌شد...



کنارِ ساحلِ آشوب، مرغی فریاد زد
و صدایِ او در غرشِ روشنِ رعد خفه شد.
و من فانوس را در قایق نهادم. و ریسمانِ قایق را از چوب‌پایه جدا کردم. و در واپس‌رفتِ نخستین موجی که به زیرِ قایق رسید، رو به دریای ظلمت‌آشوب پارو کشیدم. و در ولوله‌ی موج و باد ــ در آن شبِ نیمه‌خیسِ غلیظ ــ به دریای دیوانه درآمدم که کفِ جوشانِ غیظ بر لبانِ کبودش می‌دوید.



موج از ساحل بالا می‌کشید
و دریا گُرده تهی می‌کرد



و من در شیبِ تهی‌گاهِ دریا چنان فرو می‌شدم که برخوردِ کفِ قایق را با ماسه‌هایی که دریایِ آبستن هرگز نخواهدِشان زاد، احساس می‌کردم.



اما می‌دیدم که ناآسودگیِ روحِ من اندک‌اندک خود را به آشفته‌گیِ دنیایِ خیس و تلاش‌کارِ بیرون وامی‌گذارد.
و آرام‌آرام، رسوبِ آسایش را در اندرونِ خود احساس می‌کردم.



لیکن شب آشفته بود
و دریا پرپر می‌زد
و مستی دیرسیرابی در آشوبِ سردِ امواجِ دیوانه به جُستجویِ لذتی گریخته عربده می‌کشید...
و من دیدم که آسایشی یافته‌ام
و اکنون به حلزونی دربه‌در می‌مانم که در زیروزِبَررفتِ بی‌پایانِ شتابندگانِ دریا صدفی جُسته است.
و می‌دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهیِ شب را به فروبستگیِ چشمانِ خود تعبیر کنم، به بودای بی‌دغدغه ماننده‌ام که درد را از آن روی که طلیعه‌تازِ نیروانا می‌داند به دلاسودگی برمی‌گزارد.
اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم.
و بویِ لجنِ نمک‌سودِ شبِ خفتن‌جایِ ماهی‌خوارها که با انقلابِ امواجِ برآمده همراهِ وزشِ باد در نفسِ من چپیده بود، مرا به دامنِ دریا کشیده بود.
و زیروفرارفتِ زنده‌وارِ دریا، مرا به‌سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد از سکونِ مرده‌وارِ ساحل بر آب رانده بود،
و در می‌یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی‌گردم.
و در این هنگام
در زردتابیِ نیم‌رنگِ فانوس، سرکشیِ کوهه‌های بی‌تاب را
می‌نگریستم.
و آسایشِ تن و روحِ من در اندرونِ من به خواب می‌رفت.
و شب آشفته بود
و دریا چون مرغی سرکنده پرپر می‌زد و به‌سانِ مستی ناسیراب به جُستجویِ لذت عربده می‌کشید.







در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیزِ زندگی را به‌دلخواهِ خود یافته‌ام.
یک چند، سنگینیِ خُردکننده‌ی آرامشِ ساحل را در خفقانِ مرگی بی‌جوش، بر بی‌تابیِ روحِ آشفته‌یی که به دنبالِ آسایش می‌گشت تحمل کرده بودم: ــ آسایشی که از جوشش مایه می‌گیرد!
و سرانجام در شبی چنان تیره، به‌سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد، دل به دریای توفانی زده بودم.
و دریا آشوب بود.
و من در زیروفرارفتِ زنده‌وارِ آن‌که خواهشی پُرتپش در هر موجِ بی‌تابش گردن می‌کشید، مایه‌ی آسایش و زندگیِ خود را بازیافته بودم، همه چیزِ زندگی را به‌دلخواهِ خویش به‌دست آورده بودم.
اما ناگهان در آشفتگیِ تیره و روشنِ بخار و مهِ بالایِ قایق ــ که شب گهواره جنبانش بود ــ و در انعکاسِ نورِ زردی که به مخملِ سُرخِ شنلِ من می‌تافت، چهره‌یی آشنا به چشمانم سایه زد.
و خیزاب‌ها، کنارِ قایقِ بی‌قرارِ بی‌آرام در تبِ سردِ خود می‌سوختند.



فریاد کشیدم: «رُکسانا!»



اما او در آرامشِ خود آسایش نداشت
و غریوِ من به مانندِ نفسی که در توده‌هایِ عظیم دود دَمَند، چهره‌ی او را برآشفت. و این غریو، رخساره‌ی رویاییِ او را به‌سانِ روحِ گنه‌کاری شبگرد که از آوازِ خروس نزدیکیِ سپیده‌دمان را احساس کند، شکنجه کرد.
و من زیرِ پرده‌ی نازکِ مه و ابر، دیدمش که چشمانش را به خواب گرفت و دندان‌هایش را از فشارِ رنجی گنگ برهم فشرد.



فریاد کشیدم: «رُکسانا!»



اما او در آرامشِ خود آسوده نبود
و به‌سانِ مهی از باد آشفته، با سکوتی که غریوِ مستانه‌ی توفانِ دیوانه را در زمینه‌ی خود پُررنگ‌تر می‌نمود و برجسته‌تر می‌ساخت و برهنه‌تر می‌کرد، گفت:
«ــ من همین دریای بی‌پایانم!»



و در دریا آشوب بود
در دریا توفان بود...



فریاد کشیدم: «ــ رُکسانا!»
اما رُکسانا در تبِ سردِ خود می‌سوخت
و کفِ غیظ بر لبِ دریا می‌دوید
و در دلِ من آتش بود



و زنِ مه‌آلود که رخسارش از انعکاسِ نورِ زردِ فانوس بر مخملِ سُرخِ شنلِ من رنگ می‌گرفت و من سایه‌ی بزرگِ او را بر قایق و فانوس و روحِ خود احساس می‌کردم، با سکوتی که شُکوهش دلهره‌آور بود، گفت:
«ــ من همین توفانم من همین غریوم من همین دریای آشوبم که آتشِ صدهزار خواهشِ زنده در هر موجِ بی‌تابش شعله می‌زند!»



«رُکسانا!»



«ــ اگر می‌توانستی بیایی، تو را با خود می‌بردم.
تو نیز ابری می‌شدی و هنگامِ دیدارِ ما از قلبِ ما آتش می‌جَست و دریا و آسمان را روشن می‌کرد...
در فریادهای توفانیِ خود سرود می‌خواندیم در آشوبِ امواجِ کف کرده‌ی دورگریزِ خود آسایش می‌یافتیم و در لهیبِ آتشِ سردِ روحِ پُرخروشِ خود می‌زیستیم...
اما تو نمی‌توانی بیایی، نمی‌توانی
تو نمی‌توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!»



«ــ می‌توانم
رُکسانا!
می‌توانم»...



«ــ می‌توانستی، اما اکنون نمی‌توانی



و میانِ من و تو به همان اندازه فاصله هست که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند...»



«ــ رُکسانا...»
و دیگر در فریادِ من آتشِ امیدی جرقه نمی‌زد.



«ــ شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه‌های زندگی را از تو بازنستانده‌اند چونان قایقی که بادِ دریا ریسمانش را از چوب‌پایه‌ی ساحل بگسلد بر دریای دلِ من عشقِ من زندگیِ من بی‌وقفه‌گردی کنی... با آرامشِ من آرامش یابی در توفانِ من بغریوی و ابری که به دریا می‌گرید شورابِ اشک را از چهره‌ات بشوید.
تا اگر روزی، آفتابی که باید بر چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد آبِ این دریا را فرو خشکاند و مرا گودالی بی‌آب و بی‌ثمر کرد، تو نیز به‌سانِ قایقی برخاک‌افتاده بی‌ثمر گردی و بدین‌گونه، میانِ تو و من آشناییِ نزدیک‌تری پدید آید.
اما اگر اندیشه کنی که هم‌اکنون می‌توانی به من که روحِ دریا روحِ عشق و روحِ زندگی هستم بازرسی، نمی‌توانی، نمی‌توانی!»
«ــ رُک... سا... نا»
و فریادِ من دیگر به پچپچه‌یی مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود.



و دریا آشوب بود.
و خیالِ زندگی با درونِ شوریده‌اش عربده می‌زد.
و رُکسانا بر قایق و من و بر همه‌ی دریا در پیکرِ ابری که از باد به هم برمی‌آمد در تبِ زنده‌ی خود غریو می‌کشید:



«ــ شاید به هم بازرسیم: روزی که من به‌سانِ دریایی خشکیدم، و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی
اما اکنون میانِ ما فاصله چندان است که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند».



«ــ می‌توانم
رُکسانا!
می‌توانم...»



«ــ نمی‌توانی!
نمی‌توانی»



«ــ رُکسانا...»
خواهشِ متضرعی در صدایم می‌گریست
و در دریا آشوب بود.



«ــ اگر می‌توانستی تو را با خود می‌بردم
تو هم بر این دریای پُرآشوب موجی تلاش‌کار می‌شدی و آنگاه در التهابِ شب‌هایِ سیاه و توفانی که خواهشی قالب‌شکاف در هر موجِ بی‌تابِ دریا گردن می‌کشد، در زیروفرارفتِ جاویدانِ کوهه‌های تلاش، زندگی می‌گرفتیم.»



بی‌تاب در آخرین حمله‌ی یأس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیرِ لنگری به خروار بر پایم بود.
و خیزاب‌ها کنارِ قایقِ بی‌قرارِ بی‌سکون در تبِ سردِ خود می‌سوختند.
و روحِ تلاشنده‌ی من در زندانِ زمخت و سنگینِ تنم می‌افسرد
و رُکسانا بر قایق و من و دریا در پیکرِ ابری که از باد به‌هم برآید، با سکوتی که غریوِ شتابندگانِ موج را بر زمینه‌ی خود برجسته‌تر می‌کرد فریاد می‌کشید:



«ــ نمی‌توانی!



و هرکس آن‌چه را که دوست می‌دارد در بند می‌گذارد.
و هر زن مرواریدِ غلتانِ خود را به زندانِ صندوقش محبوس می‌دارد،



و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده‌ام، ورنه پیش از آن‌که به من رسی طعمه‌ی دریای بی‌انتها شده بودی و چشمانت چون دو مرواریدِ جاندار که هرگز صیدِ غواصانِ دریا نگردد، بلعِ صدف‌ها شده بود...



تو نمی‌توانی بیایی
نمی‌توانی بیایی!



تو می‌باید به کلبه‌ی چوبینِ ساحلی بازگردی و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی‌ثمر نکرده است، کنارِ دریا از عشقِ من، تنها از عشقِ من روزی بگیری...»







من در آخرین شعله‌ی زردتابِ فانوس، چکشِ باران را بر آب‌های کف کرده‌ی بی‌پایانِ دریا دیدم و سحرگاهان مردانِ ساحل، در قایقی که امواجِ سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم یافتند...







بگذار کسی نداند که ماجرایِ من و رُکسانا چگونه بود!



من اکنون در کلبه‌یِ چوبینِ ساحلی که باد در سفالِ بامش عربده می‌کشد و باران از درزِ تخته‌های دیوارش به درون نشت می‌کند، از دریچه به دریای آشوب می‌نگرم و از پسِ دیوارِ چوبین، رفت‌وآمدِ آرام و متجسسانه‌ی مردمِ کنجکاوی را که به تماشای دیوانگان رغبتی دارند احساس می‌کنم. و می‌شنوم که زیرِ لب با یکدیگر می‌گویند:



«ــ هان گوش کنید، دیوانه هم‌اکنون با خود سخن خواهد گفت».



و من از غیظ لب به دندان می‌گزم و انتظارِ آن روزِ دیرآینده که آفتاب، آبِ دریاهای مانع را خشکانده باشد و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد و روحِ مرا به رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ باز رسانده باشد، به سانِ آتشِ سردِ امیدی در تَهِ چشمانم شعله می‌زند. و زیرِ لب با سکوتی مرگبار فریاد می‌زنم:



«رُکسانا!»



و غریوِ بی‌پایانِ رُکسانا را می‌شنوم که از دلِ دریا، با شتابِ بی‌وقفه‌ی خیزاب‌های دریا که هزاران خواهشِ زنده در هر موجِ بی‌تابش گردن می‌کشد، یکریز فریاد می‌زند:



«ــ نمی‌توانی بیایی!
نمی‌توانی بیایی!»...



مشت بر دیوارِ چوبین می‌کوبم و به مردمِ کنجکاوی که از دیدارِ دیوانگان دلشاد می‌شوند و سایه‌شان که به درزِ تخته‌ها می‌افتد حدودِ هیکلِشان را مشخص می‌کند، نهیب می‌زنم:



«ــ می‌شنوید؟
بدبخت‌ها
می‌شنوید؟»



و سایه‌ها از درزِ تخته‌های دیوار به زمین می‌افتند.
و من، زیرِ ضربِ پاهای گریزآهنگ، فریادِ رُکسانا را می‌شنوم که از دلِ دریا، با شتابِ بی‌وقفه‌ی امواجِ خویش، همراهِ بادی که از فرازِ آب‌های دوردست می‌گذرد، یک‌ریز فریاد می‌کشد:



«ــ نمی‌توانی بیایی!
نمی‌توانی بیایی!».


 

نوشته شده در ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

غزلِ آخرین انزوا

۱



من فروتن بوده‌ام
و به فروتنی، از عمقِ خواب‌های پریشانِ خاکساریِ خویش تمامیِ عظمتِ عاشقانه‌ی انسانی را سروده‌ام تا نسیمی برآید. نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره‌پاره کند. و من به‌سانِ دریایی از صافیِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و مردم پُر شوم.

تا از طراوتِ برفیِ آفتابِ عشقی که بر افقم می‌نشیند، یک‌چند در سکوت و آرامشِ بازنیافته‌ی خویش از سکوتِ خوش‌آوازِ «آرامش» سرشار شوم ــ
چرا که من، دیرگاهی‌ست جز این قالبِ خالی که به دندانِ طولانیِ لحظه‌ها خاییده شده است نبوده‌ام؛ جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده است نبوده‌ام...







پیکری
چهره‌یی
دستی
سایه‌یی ــ
بیدارخوابیِ هزاران چشم در رؤیا و خاطره؛



سایه‌ها
کودکان
آتش‌ها
زنان ــ



سایه‌های کودک و آتش‌های زن؛



سنگ‌ها
دوستان
عشق‌ها
دنیاها ــ



سنگ‌های دوست و عشق‌های دنیا؛



درختان
مردگان ــ
و درختانِ مرده؛



وطنی که هوا و آفتابِ شهرها، و جراحات و جنسیت‌های همشهریان را به قالبِ خود گیرد؛



و چیزی دیگر، چیزی دیگر،
چیزی عظیم‌تر از تمامِ ستاره‌ها تمامِ خدایان:
قلبِ زنی که مرا کودکِ دست‌نوازِ دامنِ خود کند!



چرا که من دیرگاهی‌ست جز این هیبتِ تنهایی که به دندانِ سردِ بیگانگی‌ها جویده شده است نبوده‌ام ــ جز منی که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد کشیده است نبوده‌ام...







نامِ هیچ‌کجا و همه‌جا
نامِ هیچ‌گاه و همه‌گاه...



آه که چون سایه‌یی به زبان می‌آمدم
بی‌آنکه شفقِ لبانم بگشاید
و به‌سانِ فردایی از گذشته می‌گذشتم
بی‌آنکه گوشت‌های خاطره‌ام بپوسد.







سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبانِ آشنایی نخوانده و نشنیده. ــ



سایه‌یی که با پوک سخن می‌گفت!







عشقی به‌روشنی‌انجامیده را بر سرِ بازاری فریاد نکرده، منادی‌یِ نامِ انسان و تمامیِ دنیا چگونه بوده‌ام؟
آیا فرداپرستان را با دُهُلِ درون‌خالیِ قلبم فریب می‌داده‌ام؟







من جارِ خاموشِ سقفِ لانه‌ی سردِ خود بودم
من شیرخواره‌ی مادرِ یأسِ خود، دامن‌آویزِ دایه‌ی دردِ خود بودم.



آه که بدونِ شک این خلوتِ یأس‌انگیزِ توجیه‌نکردنی (این سرچشمه‌ی جوشان و سهمگینِ قطرانِ تنهایی، در عمقِ قلبِ انسانی) برای درد کشیدن انگیزه‌یی خالص است.



و من ــ اسکندرِ مغمومِ ظلماتِ آبِ رنجِ جاویدان ــ چگونه درین دالانِ تاریک، فریادِ ستارگان را سروده‌ام؟



آیا انسان معجزه‌یی نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به‌زیر آورد، جهان را به بند کشید و زندان‌ها را درهم شکست! ــ کوه‌ها را درید، دریاها را شکست، آتش‌ها را نوشید و آب‌ها را خاکستر کرد!



انسان... این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجاب‌انگیز!
انسان... این سلطانِ بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!



انسان... این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته است و با عظمتِ عصیانیِ خود به رازِ طبیعت و پنهانگاهِ خدایانِ خویش پهلو می‌زند!



انسان!



و من با این زن با این پسر با این برادرِ بزرگواری که شبِ بی‌شکافم را نورانی کرده است، با این خورشیدی که پلاسِ شب را از بامِ زندانِ بی‌روزنم برچیده است، بی‌عشق و بی‌زندگی سخن از عشق و زندگی چگونه به میان آورده‌ام؟
آیا انسان معجزه‌یی نیست؟







آه، چگونه تا دیگر این مارشِ عظیمِ اقیانوس را نشنوم؛ تا دیگر این نگاهِ آینده را در نی‌نیِ شیطانِ چشمِ کودکانم ننگرم؛ تا دیگر این زیباییِ وحشت‌انگیزِ همه‌جاگیر را احساس نکنم حصارِ بی‌پایانی از کابوس به گِرداگِردِ رؤیاهایم کشیده بودند،
و من، آه! چگونه اکنون
تنگ در تنگیِ دردها و دست‌ها شده‌ام!







به خود گفتم: «ــ هان!
من تنها و خالی‌ام.
به‌هم‌ریختگیِ دهشتناکِ غوغای سکوت و سرودهای شورش را می‌شنوم، و خود بیابانی بی‌کس و بی‌عابرم که پامالِ لحظه‌های گریزنده‌ی زمان است.



عابرِ بیابانی بی‌کس‌ام که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد می‌زند...



من تنها و خالی‌ام و ملتِ من جهانِ ریشه‌های معجزآساست
من منفذِ تنگ‌چشمیِ خویش‌ام و ملتِ من گذرگاهِ آب‌های جاویدان است
من ظرافت و پاکیِ اشک‌ام و ملتِ من عرق و خونِ شادی‌ست...



آه، به جهنم! ــ پیراهنِ پشمینِ صبر بر زخم‌های خاطره‌ام می‌پوشم و دیگر هیچ‌گاه به دریوزگیِ عشق‌های وازده بر دروازه‌ی کوتاهِ قلب‌های گذشته حلقه نمی‌زنم.



۲



تو اجاقِ همه‌ی چشمه‌ساران
سحرگاهِ تمامِ ستارگان
و پرنده‌ی جمله‌ی نغمه‌ها و سعادت‌ها را به من می‌بخشی.



تو به من دست می‌زنی و من
در سپیده‌دمِ نخستین چشم‌گشودگیِ خویش به زندگی باز می‌گردم.



پیشِ پایِ منتظرم
راه‌ها
چون مُشتِ بسته‌یی می‌گشاید
و من
در گشودگیِ دستِ راه‌ها
به پیوستگیِ انسان‌ها و خدایان می‌نگرم.



نوبرگی بر عشقم جوانه می‌زند
و سایه‌ی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم می‌افتد
و چشمِ درشتِ آفتاب‌های زمینی
مرا
تا عمقِ ناپیدای روحم
روشن می‌کند.







عشقِ مردم آفتاب است
اما من بی‌تو
بی‌تو زمینی بی‌گیا بودم...



در لبانِ تو
آبِ آخرین انزوا به خواب می‌رود
و من با جذبه‌یِ زودشکنِ قلبی که در کارِ خاموش‌شدن بود
به سرودِ سبزِ جرقه‌های بهار گوش می‌دارم.



نوشته شده در ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

 

سمفونی تاریک
غنچه‌های یاسِ من امشب شکفته است. و ظلمتی که باغِ مرا بلعیده، از بویِ یاس‌ها معطر و خواب‌آور و خیال‌انگیز شده است.



با عطرِ یاس‌ها که از سینه‌ی شب برمی‌خیزد، بوسه‌هایی که در سایه ربوده شده و خوشبختی‌هایی که تنها خواب‌آلودگی شب ناظرِ آن بوده است بیدار می‌شوند و با سمفونی دلپذیرِ یاس و تاریکی جان می‌گیرند.



و بویِ تلخِ سروها ــ که ضرب‌های آهنگِ اندوه‌زای گورستانی‌ست و به یأس‌های بیدار لالای می‌گوید ــ در سمفونی یاس و تاریکی می‌چکد و میانِ آسمانِ بی‌ستاره و زمینِ خواب‌آلود، شبِ لجوج را از معجونِ عشق و مرگ سرشار می‌کند.



عشق، مگر امشب با شوهرش مرگ وعده‌ی دیداری داشته است... و اینک، دستادست و بالابال بر نسیمِ عبوس و مبهمِ شبانگاه پرسه می‌زنند.



دلتنگی‌های بیهوده‌ی روز در سایه‌هایِ شب دور و محو می‌شوند و پچپچه‌شان، چون ضربه‌هایِ گیج و کش‌دارِ سنج، در آهنگِ تلخ و شیرینِ تاریکی به گوش می‌آید.



و آهنگِ تلخ و شیرینِ تاریکی، امشب سرنوشتی شوم و ملکوتی را در آستانه‌ی رؤیاها برابرِ چشمانِ من به رقص می‌آورد.







امشب عشقِ گوارا و دلپذیر، و مرگِ نحس و فجیع، با جبروت و اقتدار زیرِ آسمانِ بی‌نور و حرارت بر سرزمینِ شب سلطنت می‌کنند...



امشب عطرِ یاس‌ها سنگرِ صبر و امیدِ مرا از دلتنگی‌های دشوار و سنگینِ روز بازمی‌ستاند...



امشب بوی تلخِ سروها شعله‌ی عشق و آرزوها را که تازه‌تازه در دلِ من زبانه می‌کشد خاموش می‌کند...



امشب سمفونی تاریکِ یاس‌ها و سروها اندوهِ کهن و لذتِ سرمدی را در دلِ من دوباره به هم می‌آمیزد...



امشب از عشق و مرگ در روحِ من غوغاست...

 

 

 

نوشته شده در ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست



اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.







قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...



من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.







درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم



نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.



در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.







دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دریا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید



زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

نوشته شده در ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

آن‌که دانست، زبان بست
وان که می‌گفت، ندانست...

 

 

چه غم‌آلوده شبی بود!
وان مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدای ِ سُم ِ اسب‌اش بر سنگ
بی‌که یک دَم به خیال‌اش گذرد

که فرود آید شب

گویی

همه رویای ِ تبی بود.

 

چه غم‌آلوده شبی بود!

 

 

 

نوشته شده در ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

شبانه

من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:
 
می‌مُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم.

 
می‌خواستم به نیمه‌شب آتش،
خورشیدِ شعله‌زن به‌درآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم.
 
با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم...

 

نوشته شده در ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

شبانه

وه! چه شب‌هایِ سحرْسوخته
                                      من
خسته
       در بسترِ بی‌خوابیِ خویش

درِ بی‌پاسخِ ویرانه‌ی هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته‌ام کوفته‌ام.

 

کس نپرسید ز کوبنده ولیک
با صدایِ تو که می‌پیچد در خاطرِ من:
«ــ کیست کوبنده‌ی در؟»

 

هیچ در باز نشد
تا خطوطِ گُم و رؤیاییِ رُخسارِ تو را
بازیابم من یک بارِ دگر...

 

آه! تنها همه‌جا، از تکِ تاریک، فراموشیِ کور
سویِ من داد آواز
پاسخی کوته و سرد:
«ــ مُرد دلبندِ تو، مَرد!»

 

 

راست است این سخنان:
من چنان آینه‌وار
در نظرگاهِ تو اِستادم پاک،
که چو رفتی ز برم
چیزی از ماحصلِ عشقِ تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیرِ اندوهی در دل، غیرِ نامی به زبان،
جز خطوطِ گُم و ناپیدایی
در رسوبِ غمِ روزان و شبان...

 

 

لیک ازین فاجعه‌یِ ناباور
با غریوی که
             ز دیدارِ نابهنگامت
ریخت در خلوت و خاموشیِ دهلیزِ فراموشیِ من،
در دل آینه
           باز
سایه می‌گیرد رنگ
در اتاقِ تاریک
شبحی می‌کشد از پنجره سر،
در اجاقِ خاموش
شعله‌یی می‌جهد از خاکستر.

 

 

من درین بسترِ بی‌خوابیِ راز
نقشِ رؤیاییِ رُخسارِ تو می‌جویم باز.

 

با همه چشم تو را می‌جویم
با همه شوق تو را می‌خواهم
زیرِ لب باز تو را می‌خوانم
دائم آهسته به‌نام

 

ای مسیحا!
             اینک!
مرده‌یی در دلِ تابوت تکان می‌خورد آرام‌آرام...

 

 

نوشته شده در ٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

شبانه (ما شکیبا بودیم...)

ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی 
                                                  وصف می‌تواند کرد...

ما شکیبا بودیم.
به شکیباییِ بشکه‌یی بر گذرگاهه نهاده؛
که نظاره می‌کند با سکوتی دردانگیز
خالی شدنِ سطل‌های زباله را در انباره‌ی خویش
و انباشته شدن را
از انگیزه‌های مبتذلِ شادیِ گربگان و سگانِ بی‌صاحبِ کوی،
و پوزه‌ی رهگذران را
که چون از کنارش می‌گذرند
                                   به شتاب
در دستمال‌هایی از درون و برونِ بشکه پلشت‌تر
پنهان می‌شود.
 

 
ای محتضران
               که امیدی وقیح
                                 خون به رگ‌هاتان می‌گردانَد!
من از زوال سخن نمی‌گویم
[یا خود از شما ــ که فتحِ زوالید
و وحشت‌های قرنی چنین آلوده‌ی نامرادی و نامردمی را
آنگونه که به دنبال می‌کشید
که ماده سگی
بوی تندِ ماچگی‌اش را.] ــ
من از آن امیدِ بیهوده سخن می‌گویم
که مرگِ نجات‌بخشِ شما را
                                  به امروز و فردا می‌افکنَد:
« ــ مسافری که به انتظار و امیدش نشسته‌اید
     از کجا که هم از نیمه‌ی راه
     باز نگشته باشد؟»

 

نوشته شده در ٢٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

صبر تلخ

با سکوتی، لبِ من
بسته پیمانِ صبور ــ
 
زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو می‌سوزم
و به‌نفرت بسته‌ست
شعله در شعله‌ی من،

 
زیرِ این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوخته‌تن،
 
زیرِ این خنده‌ی پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که به پای گذرم بسته رسن...
 

 
آه!
دوستانِ دشمن با من
مهربانانِ درجنگ،
 
همرَهانِ بی‌ره با من
یک‌دلانِ ناهمرنگ...
 

 
من ز خود می‌سوزم
همچو خونِ من کاندر تبِ من
 
بی‌که فریادی ازین قلبِ صبور
بچکد در شبِ من
 
بسته پیمان گویی
با سکوتی لبِ من.

 

نوشته شده در ٢٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

شبانه (مرگ را دیده‌ام من...)

مرگ را دیده‌ام من.
 
در دیداری غمناک، من مرگ را به دست 
                                                 سوده‌ام.

من مرگ را زیسته‌ام
با آوازی غمناک
                   غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.
 
آه، بگذاریدم! بگذاریدم!
اگر مرگ
همه آن لحظه‌ی آشناست که ساعتِ سُرخ
از تپش بازمانَد.
و شمعی ــ که به رهگذارِ باد ــ
میانِ نبودن و بودن
                      درنگی نمی‌کند،
خوشا آن دَم که زن‌وار
با شادترین نیازِ تنم به آغوش‌اش کشم
تا قلب
         به کاهلی از کار
                              باز مانَد.
و نگاهِ چشم
                به خالی‌های جاودانه
                                           بر دوخته
و تن
عاطل!
 
دردا
دردا که مرگ
نه مُردنِ شمع و
نه بازماندنِ ساعت است،
نه استراحتِ آغوشِ زنی
که در رجعتِ جاودانه
                          بازش یابی،
نه لیموی پُر آبی که می‌مَکی
تا آنچه به دورافکندنی‌ست
تفاله‌یی بیش
                 نباشد:
 
تجربه‌یی‌ست
                 غم‌انگیز
                           غم‌انگیز
به سال‌ها و به سال‌ها و به سال‌ها...
وقتی که گِرداگِردِ تو را مردگانی زیبا فراگرفته‌اند
یا محتضرانی آشنا
                       که تو را بدیشان بسته‌اند
با زنجیرهای رسمیِ شناسنامه‌ها
و اوراقِ هویت
و کاغذهایی
که از بسیاریِ تمبرها و مُهرها
و مرکّبی که به خوردِشان رفته است
                                               سنگین شده است ــ
 
وقتی که به پیرامنِ تو
چانه‌ها
         دمی از جنبش بازنمی‌مانَد
بی آنکه از تمامیِ صداها
                                یک صدا
                                          آشنای تو باشد، ــ
 
وقتی که دردها
از حسادت‌های حقیر
                           برنمی‌گذرد
و پرسش‌ها همه
                      در محورِ روده‌هاست...
 
آری، مرگ
             انتظاری خوف‌انگیز است؛
انتظاری
          که بی‌رحمانه به طول می‌انجامد.
مسخی‌ست دردناک
که مسیح را
                شمشیر به کف می‌گذارد
                                                در کوچه‌های شایعه
تا به دفاع از عصمتِ مادرِ خویش 
                                        برخیزد،
و بودا را
با فریادهای شوق و شورِ هلهله‌ها
تا به لباسِ مقدسِ سربازی درآید،
یا دیوژن را
با یقه‌ی شکسته و کفشِ برقی،
تا مجلس را به قدومِ خویش مزین کند
در ضیافتِ شامِ اسکندر.
 

 
من مرگ را زیسته‌ام
با آوازی غمناک
                   غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

 

نوشته شده در ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

شعر ناتمام

سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم
از سراشیبی کنون سوی عدم.
 
پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار
بازوانش باز و جانش بی‌قرار.

 
جان ز شوقِ وصلِ من می‌لرزدش،
آبم و، او می‌گدازد از عطش.
 
جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.
 
آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش
چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.
 
لیک از او با من چه باشد کاستن؟
من که‌ام جز گورِ سرگردانِ من؟
 
من که‌ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟
من که‌ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟
 
من که‌ام جز وحشت و جرأت همه؟
من که‌ام جز خامُشی و همهمه؟
 
من که‌ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟
من که‌ام جز لحظه‌هایی در ابد؟
 
من که‌ام جز راه و جز پا توأمان؟
من که‌ام جز آب و آتش، جسم و جان؟
 
من که‌ام جز نرمی و سختی به‌هم؟
من که‌ام جز زندگانی، جز عدم؟
 
من که‌ام جز پایداری، جز گریز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک‌ریز؟
 

 
ای دریغ از پای بی‌پاپوشِ من!
دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!
 
شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر.
 
گُل مگر از شوره من می‌خواستم؟
یا مگر آب از لجن می‌خواستم؟
 
بارِ خود بردیم و بارِ دیگران
کارِ خود کردیم و کارِ دیگران...
 

 
ای دریغ از آن صفای کودنم
چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!
 
با تنِ فرسوده، پای ریش‌ریش
خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش.
 
گفتم این نامردمانِ سفله‌زاد
لاجرم تنها نخواهندم نهاد،
 
لیک تا جانی به تن بشناختند
همچو مُردارم به راه انداختند...
 
ای دریغ آن خفّت از خود بردنم،
پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم!
 

 
من سلام بی‌جوابی بوده‌ام
طرحِ وهم‌اندودِ خوابی بوده‌ام.
 
زاده‌ی پایانِ روزم، زین سبب
راهِ من یکسر گذشت از شهرِ شب.
 
چون ره از آغازِ شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت.

نوشته شده در ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

شعر گمشده

تا آخرین ستاره‌ی شب بگذرد مرا
بی‌خوف و بی‌خیال بر این بُرجِ خوف و خشم،
بیدار می‌نشینم در سردچالِ خویش
شب تا سپیده خواب نمی‌جنبدم به چشم،

 
شب در کمینِ شعری گُمنام و ناسرود
چون جغد می‌نشینم در زیجِ رنجِ کور
می‌جویمش به کنگره‌ی ابرِ شب‌نورد
می‌جویمش به سوسوی تک‌اخترانِ دور.

 
در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
دنبالِ شعرِ گم‌شده‌ی خود دویده‌ام
بر هر کلوخ‌پاره‌ی این راهِ پیچ‌پیچ
نقشی ز شعرِ گم‌شده‌ی خود کشیده‌ام.
 

 
تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و باد
من بادْگردِ دشتم و از دشت رانده‌ام
تا دوردستِ منظره، کوه است و برف و برف
من برف‌کاوِ کوهم و از کوه مانده‌ام.
 
اکنون درین مغاکِ غم‌اندود، شب‌به‌شب
تابوت‌های خالی در خاک می‌کنم.
موجی شکسته می‌رسد از دور و من عبوس
با پنجه‌های درد بر او دست می‌زنم.
 

 
تا صبح زیرِ پنجره‌ی کورِ آهنین
بیدار می‌نشینم و می‌کاوم آسمان
در راه‌های گم‌شده، لب‌های بی‌سرود
ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

 

نوشته شده در ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

رانده

دست بردار ازین هیکلِ غم
که ز ویرانیِ خویش است آباد.
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.

 
دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر.
نیست، می‌دانی، در خانه کسی
سر فرومی‌کوبی باز به در.
 
زنده، این‌گونه به غم
خفته‌ام در تابوت.
حرف‌ها دارم در دل
می‌گزم لب به‌سکوت.
 
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالی‌ست
گرچه خود عمر به چشمم باد است.
 

 
رانده‌اَندَم همه از درگهِ خویش.
پای پُرآبله، لب پُرافسوس
می‌کشم پای بر این جاده‌ی پرت
می‌زنم گام بر این راهِ عبوس.
 
پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی می‌گذرم سر در خویش
می‌خزد هیکلِ من از دنبال
می‌دود سایه‌ی من پیشاپیش.
 

 
می‌روم با رهِ خود
سر فرو، چهره به‌هم.
با کس‌ام کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟
 
دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دلِ تاریکِ کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟
 
می‌روم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاقِ سیاه.
دست بردار ازین عابرِ مست
یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!

 

نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

شبانه

یارانِ من بیایید
با دردهایِتان
و بارِ دردِتان را
در زخمِ قلبِ من بتکانید.

 
من زنده‌ام به رنج...
می‌سوزدم چراغِ تن از درد...
 
یارانِ من بیایید
با دردهایِتان
و زهرِ دردِتان را
در زخمِ قلبِ من بچکانید.

 

نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

بودن

گر بدین‌سان زیست باید پست
من چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن‌بست.

 
گر بدین‌سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی‌بقایِ خاک.

 

نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

بهار خاموش

بر آن فانوس که‌ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بی‌صدا ماند
بر آن آیینه‌ی زنگار بسته
بر آن گهواره که‌ش دستی نجنباند

 
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که‌ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده دیری پای بر سر ــ
 
بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!
 
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.
 
نه دود از کومه‌یی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.
 

 
به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کس‌اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.
 
کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه‌های دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.
 
نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجیر می‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه می‌زند جوش.
 
به هیچ ارابه‌یی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.
 
کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده‌ی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.
 
غروبِ روزِ اول لیک، تنها
درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایت‌ها که رفته‌ست
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...
 

 
بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران‌سرای محنت‌آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

 

نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

به جستجوی تو 
بر درگاه کوه می‌گریم، 
در آستانه دریا و علف. 

به جستجوی تو  
در معبر بادها می‌گریم،  
در چار راه فصول،  
در چارچوب شکسته پنجره‌ای  
که آسمان ابرآلوده را  

قابی کهنه می گیرد.  

.....

به انتظار تصویر تو  
این دفتر خالی  
تا چند  
تا چند   
ورق خواهد خورد؟  

جریان باد را پذیرفتن،  
و عشق را  
که خواهر مرگ است   
و جاودانگی  
رازش را  
با تو در میان نهاد  
پس به هیات گنجی در آمدی  
بایسته و آزانگیز  
گنجی از آن دست   
که تملک خاک را و دیاران را  
از این‌سان  
دلپذیر کرده است!  

نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان می‌گذرد   
- متبرک باد نام تو!-   
و ما همچنان  
دوره می‌کنیم
شب را و روز را   
هنوز را ....

نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

رود
     قصیده‌ی بامدادی را
                             در دلتای شب
                                               مکرر می‌کند
و روز
از آخرین نفس شب پرانتظار
                                  آغاز می‌شود.

و اکنون سپیده‌دمی که شعله‌ی چراغ مرا
در طاقچه بی‌رنگ می‌کند
تا مرغکان بومیِ رنگ را
در بوته‌های قالی از سکوت خواب برانگیزد،
پنداری آفتابی است
که به آشتی
                در خون من طالع می‌شود.

 

 

اینک محراب مذهب جاودانی که در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد
                                    جلوه‌ای یکسان دارند:
بنده پرستش خدای می‌کند
هم از آنگونه
               که خدای
                           بنده را.

 

همه‌ی برگ و بهار
در سر انگشتان توست.
هوای گسترده
                  در نقره‌ی انگشتانت می‌سوزد
و زلالیِ چشمه‌ساران
از باران و خورشید تو سیراب می‌شود.

 

 

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید.-
چراکه ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
                 حرفی بیهوده نیست.

 

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما 
اگر
    بر ماش منتی است؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است.

 

 

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبر فریادها و حماسه‌ها.
چرا که هیچ چیز در کنار من
                                  از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلب‌ات
چون پروانه‌ای
ظریف و کوچک و عاشق است.

 

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غره‌ای
                               به خاطر عشقت!-
ای صبور! ای پرستار!
                         ای مومن!
پیروزیِ تو میوه‌ی حقیقت توست.

 

رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش‌بیز را
                             به تحمل و صبر
                                                شکستی.
باش تا میوه‌ی غرورت برسد.

 

ای زنی که صبحانه‌ی خورشید در پیراهن توست،
پیروزیِ عشق نصیب تو باد!

 

 

از برای تو، مفهومی نیست
                                 نه لحظه‌ای:
پروانه‌ئی‌ست که بال می‌زند
یا رودخانه‌ای که در گذر است. -

 

هیچ چیز تکرار نمی‌شود
و عمر به پایان می‌رسد:
پروانه
بر شکوفه‌ای نشست
و رود به دریا پیوست.

نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

احمد شاملو

به کدامین فریاد پاسخی خواهی گفت؟

۱

 

سنگ

 

 

برای سنگر،

 

آهن

 

 

برای شمشیر،

 

جوهر

 

 

برای عشق...

 

در خود به جُست‌وجویی پیگیر

 

 

همت نهاده‌ام

در خود به کاوش‌ام

در خود

 

 

ستمگرانه

من چاه می‌کَنَم
من نقب می‌زنم
من حفر می‌کُنَم.

 


در آواز ِ من
زنگی بیهوده هست

بیهوده‌تر از

 

 

تشنج ِ احتضار:

این فریاد ِ بی‌پناهی‌ زنده‌گی
از ذُروه‌ی دردناک ِ یاءس
به هنگامی که مرگ
سراپا عُریان
با شهوت ِ سوزان‌اش به بستر ِ او خزیده است و

جفت ِ فصل‌ناپذیرش

 

 

ــ تن ــ

روسبیانه

به تفویضی بی‌قیدانه

 

 

نطفه‌ی زهرآگین‌اش را پذیرا می‌شود.

 

 

در آواز ِ من
زنگی بیهوده هست

بیهوده‌تر از تشنج ِ احتضار

 

 

که در تلاش ِ تاراندن ِ مرگ

با شتابی دیوانه‌وار
باقی‌مانده‌ی زنده‌گی را مصرف می‌کند
تا مرگ ِ کامل فرارسد.
پس زنگ ِ بلند ِ آواز ِ من
به کمال ِ سکوت می‌نگرد.

 

 

سنگر برای تسلیم
آهن برای ِ آشتی
جوهر
برای ِ
مرگ!

 

۱۵ مرداد ِ ۱۳۴۵

۲

از بیم‌ها پناهی جُستم
به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و
در پس ِ هر دیوار
کینه‌یی عطشان بود
گوش با آوای پای ره‌گذری،

و لُختی ِ هر خنجر

 

 

غلاف ِ سینه‌یی می‌جُست،

و با هر سینه‌ی ِ مهربان
داغ ِ خونین ِ حسرت بود.

 

تا پناهی از بیم‌ام باشد

 

 

محرابی نیافتم

 

تا پناهی

 

 

از ریشخند ِ امیدم باشد.

 

سهمی را که از خدا داشتم دیری بود تا مصرف کرده بودم. پس،

صعود ِ روان را از تن ِ خویش نردبانی کردم. به‌گشاده‌دستی دست به
مصرف ِ خود گشودم تا چندان که با فراز ِ تیزه فرودآیم خود را
به‌تمامی رها کرده باشم. تا مرا گُساریده باشم تا به قطره‌ی واپسین.

پس، من، مرا صعودافزار شد; سفرتوشه و پای‌ابزار.
من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهی سخت صعب، مرا

بارکش بود به شانه‌های زخمین و پایَکان ِ پُرآبله.

تا به استخوان سودم‌اش.
چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود.

لاجرم به تنهایی‌ ِ خود وانهادم‌اش به گونه‌ی ِ مُردارْلاشه‌یی. تا در آن
فراز از هر آنچه جِسرگونه‌یی باشد میان ِ فرودستی و جان، پیوندی بر
جای بنماند.

 

تن، خسته ماند و رهاشده;
نردبان ِ صعودی بی‌بازگشت ماند.

 

جان از شوق ِ فصلی از این‌دست
خروشی کرد.

 

 

پس به نظاره نشستم

دور از غوغای آزها و نیازها.

 

 

و در پاکی ِ خلوت ِ خویش نظر کردم که بیشه‌یی باران‌شُسته را

می‌مانست.
در نشاط ِ دورمانده‌گی از شارستان ِ نیازهای فرومایه‌ی تن نظر
کردم و در شادی‌ ِ جان ِ رهاشده.
و در پیرامن ِ خویش به هر سویی نظر کردم.
و در خط ِ عبوس ِ باروی زندان ِ شهر نظر کردم.
و در نیزه‌های سبز ِ درختانی نظر کردم که به اعماق رُسته بود و
آزمندانه به جانب ِ خورشید می‌کوشید و دستان ِ عاشق‌اش در طلبی
بی‌انقطاع از بلندی ِ انزوای من برمی‌گذشت.

 

و من چون فریادی به خود بازگشتم
و به سرشکسته‌گی در خود فروشکستم.
و من در خود فروریختم، چنان که آواری در من.
و چنان که کاسه‌ی زهری
در خود فروریختم.

 

دریغا مسکین‌تن ِ من! که پَست‌اش کردم به خیالی باطل
که بلندی‌ ِ روح را به جز این راه نیست.

 

آنک تن‌ام، به‌خواری بر سر ِ راه افکنده!
وینک سپیدارها که به‌سرفرازی از بلندی ِ انزوای من بر
می‌گذرد گرچه به انجام ِ کار، تابوت اگر نشود اجاق ِ پیرزنی را هیمه
خواهد بود!
وینک باروی سنگی‌ ِ زندان، به اعماق رُسته و از بلندی‌ها
برگذشته، که در کومه‌های آزاده‌مردم از این‌سان به‌پستی می‌نگرد، و
امید و جسارت را در احشاء ِ سیاه ِ خویش می‌گوارد!

 

«ــ آه، باید که بر این اوج ِ بی‌بازگشت

در تنهایی بمیرم

 

 

بر دورترین صخره‌ی کوه‌ساران، آنک هفت‌خواهران‌اند که در
دل‌ْافسایی ِ غروبی چنین بی‌گاه، در جامه‌های سیاه ِ بلند، شیون‌کردن
را آماده می‌شوند.

 

ستاره‌گان سوگند می‌خورند ــ گر از ایشان بپرسی ــ که مرا
دیده‌اند
به هنگامی که بر جنازه‌ی خویش می‌گریستم و

بر شاخ‌ساران ِ آسمان

 

 

که می‌خشکید

 

چرا که ریشه‌هایش در قلب ِ من بود و من

 

 

 

 

مُرداری بیش نبودم

 

 

که دور از خویشتن

با خشمی به رنگ ِ عشق

به حسرت

 

 

بر دوردست ِ بلند ِ تیزه

نگران ِ جان ِ اندُه‌گین ِ خویش بود.

 

۱۸ مرداد ِ ۱۳۴۵

 

۳

بی‌خیالی و بی‌خبری.

 

تو بی‌خیال و بی‌خبری
و قابیل ــ برادر ِ خون ِ تو ــ

راه بر تو می‌بندد

 

 

از چار جانب

 

 

به خون ِ تو

با پریده‌رنگی‌ ِ گونه‌هایش

کز خشم نیست

 

 

آن‌قدر

 

 

کز حسد.

 

و تو را راه ِ گریز نیست

نز ناتوانایی و بربسته‌پایی

 

 

آن‌قدر

 

 

کز شگفتی.

 

 

شد آن زمان که به جادوی شور و حال

هر برگ را

 

 

بهاری می‌کردی

و چندان که بر پهنه‌ی آب‌گیر ِ غوکان

نسیم ِ غروب ِ خزانی

 

 

زرین‌زرهی می‌گسترد

تو را

از تیغ ِ دریغ‌ها

 

 

ایمنی حاصل بود،

هر پگاه‌ات به دعایی می‌مانست و

هر پسین

 

 

به اجابتی،

 

شادوَرزی

 

 

چه ارزان و

 

 

چه آسان بود و

عشق

چه رام و

 

 

چه زودبه‌دست!

 

 

به کدام صدا

به کدامین ناله

 

 

پاسخی خواهی گفت

 

وگر

 

 

نه به فریادی

به کدامین آواز؟

 

پریده‌رنگی شام‌گاهان
دنباله‌ی رودرسکوت ِ فریاد ِ وحشتی رودرفزون است.
به کدامین فریاد
پاسخی خواهی گفت؟

 

۲۵ مرداد ِ ۱۳۴۵

 

 

نوشته شده در ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

شعری منتشرنشده از احمد شاملو

سکوت‏آب
مى‏تواند
خشکى ‏باشد و فریاد عطش:
سکوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غریو پیروزمندانه‏ى قحط:
همچنان که ‏سکوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سکوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غریو را
تصویر کن!
مهرماه1370

نوشته شده در ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

تمثیل

در یکی فریاد
زیستن -
[ پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی
که خلاصیش از خاک
نیست
و رهائی را
تجربه ئی می کند.]
و شکوهِ مردن
در فواره فریادی -
[زمینت
دیوانه آسا
با خویش می کشد
تا باروری را
دستمایه ئی کند؛
که شهیدان و عاصیان
یارانند
بار آورانند.]
ورنه خاک
از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه جوباران ِ حقیر
مرده باشی.
***
فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران!

نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

چلچلی

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

پای در پای آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.
من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.
پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.
افسانه های سرگردانیت
- ای قلب در به در! -
به پایان خویش نزدیک میشود.

بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند.
ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه این رنجها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ئی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.
***
با این همه از یاد مبر
که ما
- من وتو -
انسان را
رعایت کرده ایم.
***
درباران وبه شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ های قدیمی را
با سوت
میزنند.
(در برابر کدامین حادثه
آیا
انسان را
دیده ای
با عرق شرم
بر جبینش؟)
***
آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی
توان خرید،
مرا
- دریغا دریغ -
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد
همه آن دم است .
همه آن دم است .
***
قلبم را در مجری ِ کهنه ئی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئیش
نیست.
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می شوم
وبه جای همه نومیدان
میگریم.

آه
 من
حرام شده ام!
***
با این همه - ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
- من وتو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدابود
یا نبود

نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

در آمیختن

مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه ، سخت نامنتظر
از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم

نوشته شده در ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

 

آه، تو می‌دانی
                 می‌دانی که مرا
سرِ بازگفتنِ بسیاری حرف‌هاست.

هنگامی که کودکان
                       در پسِ دیوارِ باغ
با سکه‌های فرسوده
                        بازی‌ کهنه‌ی زندگی را
                                                    آماده می‌شوند.

 

می‌دانی
          تو می‌دانی
                       که مرا
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
                                       از کدامین درد.

 

 

۲

دوره‌های مجله‌ی کوچک ــ
کارنامه‌ی بردگی
با جلدِ زرکوبش...

 

ای دریغ! ای دریغ
                    که فقر
چه به‌آسانی احتضارِ فضیلت است
به هنگامی که
                 تو را
از بودن و ماندن
                  گزیر نیست.

 

ماندن
       ــ آری! ــ
و اندوهِ خویشتن را
شامگاهان
به چاهساری متروک
                        درسپردن،
فریادِ دردِ خود را
در نعره‌ی توفان
                 رها کردن،
و زاریِ جانِ بی‌قرار را
با هیاهوی باران
                   درآمیختن.

 

ماندن
      آری
         ماندن
و به تماشا نشستن
                         آری
به تماشا نشستن
                      دروغ را
که عمر
        چه شاهانه می‌گذارد
به شهری که
                ریا را
                     پنهان نمی‌کنند
و صداقتِ همشهریان
                          تنها
                             در همین است.

 

 

۳

به هنگامی که همجنس‌باز و قصاب
بر سرِ تقسیمِ لاشه
                        خنجر به گلوی یکدیگر نهادند
من جنازه‌ی خود را بر دوش داشتم
و خسته و نومید
                    گورستانی می‌جُستم.

 

کارنامه‌ی من
«کارنامه‌ی بردگی»
                      بود:
دوره‌های مجله‌ی کوچک
با جلدِ زرکوبش!

 

 

دریغا که فقر
ممنوع ماندن است
                      از توانایی‌ها
                                   به هیأتِ محکومیتی؛ ــ
ورنه، حدیثِ به هر گامی
                             ستاره‌ها را
                                          درنوشتن.

 

ورنه حدیث شادی و
                        از کهکشان‌ها
                                         برگذشتن،
لبخنده و
          از جرقه‌ی هر دندان
                                  آفتابی زادن.

 

 

۴

صبحِ پاییزی
            دررسیده بود
با بوی گرسنگی
                  در رهگذرها
و مجله‌ی کوچک
                   در دست‌ها
با جلدِ طلاکوبش.

 

لوطی و قصاب
بر سرِ واپسین کفاره‌ی مُردنِ خلق
دست‌وگریبان بودند و
                         مرا
به خفّتِ از خویش
تابِ نظر کردن در آیینه نبود:
احساس می‌کردم که هر دینار
نه مزدِ شرافتمندانه‌ی کار،
                               که به رشوت
لقمه‌یی‌ست گلوگیر
                       تا فریاد برنیارم
از رنجی که می‌برم
از دردی که می‌کشم

 

 

۵

ماندن به‌ناگزیر و
                   به ناگزیری
                               به تماشا نشستن
که روتاتیف‌ها
               چگونه
بزرگ‌ترینِ دروغ‌ها را
به لقمه‌هایی بس کوچک
                              مبدل می‌کنند.

 

و دَم فروبستن ــ آری ــ
به هنگامی که سکوت
                          تنها
                              نشانه‌ی قبول است و رضایت.

 

دریغا که فقر
              چه به‌آسانی
                             احتضارِ فضیلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن
                  چاره نیست؛
بودن و ماندن
و رضا و پذیرش.

 

 

۶

در پسِ دیوارِ باغ
کودکان
با سکه‌های کهنه‌بِسوده
                              بازیِ زندگی را
                                               آماده می‌شوند...

 

آه، تو می‌دانی
می‌دانی که مرا
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
از کدامین درد.

 

نوشته شده در ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

۹

من تمامی‌ مُردگان بودم:
مُرده‌ی پرندگانی که می‌خوانند
و خاموشند،
مُرده‌ی زیباترینِ جانوران

بر خاک و در آب،
مُرده‌ی آدمیان
از بد و خوب.

 

من آن‌جا بودم
در گذشته
بی‌سرود. ــ
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.

 

به‌مهر
       مرا
          بی‌گاه
                 در خواب دیدی
و با تو
بیدار شدم.

 


نوشته شده در ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

گویی
     همیشه چنین است
                             ای غریوِ طلب ــ:
تو در آتشِ سردِ خود می‌سوزی

و خاکسترت
              نقره‌ی ماه است
تا تو را
       در کمالِ بَدرِ تو نیز
                             باور نکنند.

 

 

چه استجابتِ غمناکی!
زخم‌ات
        از آن
             بَدرِ تمام بود
تا مجوسان
             بر گُرده‌ی ارواحِ کهن
                                     به قلعه درتازند.

 

همیشه چنین بوده؟
همیشه چنین است؟

 

نوشته شده در ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت