هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم
در باب شعر و هنر

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشهگیری کردم از آوازهای رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بیدادم رسید
قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
تیر آخر بر جگر از چلة بادم رسید
شب خرابم کرد اما چشمهای روشنت
باردیگر هم به داد ظلمتآبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسیدم
هیچ کس داد من از فریاد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت
٢:٠٤ ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

