هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر


 همه شب نالم چون نی

که غمی دارم،که غمی دارم

دل و جان بردی امّا

نشدی یارم ،یارم

با ما بودی،بی ما رفتی

چون بوی گل به کجا رفتی

تنها ماندم،تنها رفتی

چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود

دور از یارم، خون می بارم

فتادم از پا ز ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی

رهایی غم نمی توانم، تو چاره ای کن، که می توانی

گر ز دل بر آرم آهی

آتش از دلم ریزد

چون ستاره از مژگانم

اشک آتشین ریزد

چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود

دور از یارم، خون می بارم

نه حریفی تا با او غم دل گویم

نه امیدی در خاطر که تو را جویم

ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی

از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی

تنها ماندم، تنها رفتی

به کجایی غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ

از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو باز آ،

باز آ سوی رهی

چون روشنی از دیده ما رفتی

با قافله باد صبا رفتی

تنها ماندم

تنها رفتی


« رهی معیری »





« دانلود این آهنگ با صدای غلامحسین بنان »



« دانلود »

نوشته شده در ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

سیه مست

وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو ؟
ناله مستانه دلهای غم پرورد کو ؟
ماه مهر ایین که میزد باده با رندان کجاست
باد مشکین دم که بوی عشق می آورد کو ؟
در بیابان جنون سرگشته ام چون گرد باد
همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو ؟
بعد مرگم می کشان گویند درمیخانه ها
آن سیه مستی که خم ها را تهی می کرد کو؟
پبش امواج خوادث پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مرد کو ؟
دردمندان را دلی چون شمع می باید رهی
گرنه ای بی درد اشک گرم و آه سرد کو؟

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

آزاده

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست
از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم
چون قافله عمر نوای جرسم نیست
افسرده ترم از نفس باد خزانی
کآن تو گل خندان نفسی هم نفسم نیست
صبا ز پیش اید و گرگ اجل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست
بی خاصلی و خواری من بین که در این باغ
چون خار بهدامان گلی دسترسم نیست
از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم
چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست
امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای
آزرده دردم دو سه پیمانه بسم نیست

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

پاس دوستی

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی
کوه پا بر جا گمان می کردمش دردا که بود
از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی
بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی
جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیده حق ناشناس دوستی
دشمن خویش رهی کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

بار گران

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست
می کند هر قطره اشکی ز داغی داستان
گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست
آنچنان دور از لبش بگداختیم کزتاب درد
چ.ن نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست
من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست
تکیه پر تاب و توان کم کن در میدان عشق
آن ز پا افتاده ای وین ناتوانی بیش نیست
قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست
هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست
ای گل از خون رهی پروا چه داری ؟ کان ضعیف
پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست

 

نوشته شده در ۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت