هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها
من یکرنگ بیزارم، از این نیرنگ بازیها

 

زرنگی، نارفیقا! نیست این، چون باز شد دستت
رفیقان را زپا افکندن و گردن فرازیها

 

تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری
بنازم همت والای باز و، بی نیازیها

 

به میدانی که می بندد پای شهسواران را
تو طفل هرزه پو، باید کنی این ترکتازیها

 

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل
من و از کس بریدنها، تو و ناکس نوازیها

 

نوشته شده در ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت