هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر


انسان روزی بزرگ خواهد شد!


این قدر بزرگ


که به خیانت های بچه گانه اش


به این تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!


خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد


وانجیلی


و جایگاهی برای اعتراف...آمین!


نوشته شده در ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

ما آبستنیم
در اندرون ِ ما
کودکی پیوسته زار می زند
در رستوران ها
در اجلاسیه ها
در تخت خواب ها.
گاهی که خیلی جدی می شویم
در بحث ها و مجادله ها
دستان کوچکی از درون
دل و روده ی ما را چنگ می زند
گلیم حرف باف شاعران
به پشیزی نمی ارزد
تلخ می شود دهان روح
به وقت بیان حرف های بی معنی
کتمان کنید چون عروسان ِ نو شکم ِ بی خدا
اما این یکی جز با مرگ زائو کورتاژ نمی شود

نوشته شده در ۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

به من بگویید
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟

نوشته شده در ۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

من زنگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!ر
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

نوشته شده در ٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت