هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر

 

آغاز ماجرا
یادداشتی در مورد چند شروع به یاد ماندنی:

۱/
چراغ ها خاموش می شوند… پرده کنار می رود… بر روی صحنه سه جادو مشغول گفتگو با هم هستند… مردی خسته از فلسفه، حقوق و طب در تاریکی شب با خود سخن می گوید…

دو نگهبان، پست شبانه شان را عوض می کنند… مردی برای فرار از باد، به درون ساختمان پناه می برد و مقابل پوستر “برادر بزرگ” قرار می گیرد… سایه ای از زخم هایی که مثل خوره روحش را در انزوا می خورد و می تراشد، می گوید… جادوگری در نیمه شب، قدم به خشکی می گذارد و کرجی اش را در گل و لای مقدس غرق می کند… کرکس ها به کاخ ریاست جمهوری هجوم می آورند و پرده ها را می درند… درون جسم مردی، جن حلول می کند و … نمایش آغاز می شود.
۲/
کجای این صیرورت بی وقفه را که طبیعت اش می نامیم، نشان گذاریم و شروع نام نهیم؟ شروع چیست و از کجا شروع می شود؟ چرا باید بر این سیلان بی وقفه، نقطه ی آغازی را بار کرد و شروع نمود؟ سوالاتی خوب و عمیق که در این نوشته بی جواب خواهند ماند! حتی به سوالات بسیار ساده تری مانند :”شروع خوب یک رمان چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟” هم جوابی داده نخواهد شد!… این نوشته نه مانیفستی ست درباره ی شروع داستان و نه می خواهد که چنین باشد. چند شروع خوب، بدون هیچ ضابطه و منطقی انتخاب و مورد بررسی قرار می گیرند. این شروع ها آنقدر خوب و تازه اند، که نه تنها باعث شده اند من تا پایان دنبالشان کنم، بلکه انگیزه ای هم برای نوشتن در موردشان، در من به وجود آوردند.
۳/
“یک روز صبح وقتی گرگور سامسا از خوابی آشفته بیدار شد، دید در رختخواب خود به حشره ای بزرگ تبدیل شده است”.(مسخ – فرانتس کافکا)
شروعی که در بین داستان نویسان و پی گیران جدی ادبیات، از “کفر ابلیس” هم مشهور تر است. چه چیز این چند جمله را این چنین تاثیر گذار ساخته؟ داستان های بسیاری قبل از “مسخ” حکایت مبدل شدن انسان به حیوان را روایت کرده اند. اما بی طرفی، بی حوصلگی و سادگی بیش از حد این شروع، آنرا متمایز ساخته است. در چنین صحنه ای عنصر اصلی “بهت” ی ست که تحت تاثیر رویداد خلق شده مانند یک انرژی جنبشی شدید آزاد می گردد. هر یک از اعضای مشترک در خلق این رویداد – راوی، شخصیت اصلی و خواننده – سهمی از این “بهت” را برای خود بر می دارند. مقدار این بهت مانند قانون بقای انرژی مقداری ثابت است که صحنه آنرا ایجاد می کند و ازدیاد سهم هر یک از اعضا، کاهش سهم دیگران را در پی دارد. شخصیت اصلی – سامسا- که از سهم خود، سخاوتمندانه! می گذرد و آشکارا هیچ بهت و هیجانی، از اینکه به حشره ای مبدل گشته ندارد. راوی هم به تبع سامسا، با بی حوصلگی تمام، بدون هیچ مقدمه و حرف اضافه ای یک راست رویداد را گزارش می کند و تمام بهت صحنه را به خواننده ی ضربه خورده و منگ پیشکش می کند. همین اختصار در گفتار و بی تفاوتی در رفتار است که این شروع را این چنین تاثیر گذار و ماندگار کرده است.
۴/
“من به کومالا آمدم چون به من گفتند که پدرم، پدرو پارامو نامی، اینجا زندگی می کرده.” (پدرو پارامو – خوان رولفو)
آنچه که این شروع ساده و به ظاهر بی مسئله را “ناخودآگاهانه” قابل توجه و عمیق می سازد، همان چیزی ست که به عقیده ژاک لکان، روانکاو فرانسوی، “ناخودآگاه” را می سازد: “پدر”. آنچه رابطه ی یگانه انگارانه ی مادر و فرزند را می شکند و حس آزار دهنده ی فرزند از اینکه ابژه ی میل مادر نبوده را به ناخودآگاه می فرستد، ساحت پدری ست. ساحت پدری ای که در همین آغاز داستان معلوم می شود، برای راوی، نامی بیش نبوده است. چه می شود اگر “پدر” که مظهر پایبندی به قانون و ورود به نظام نمادین اجتماع و تشکیل ناخودآگاه است، برای فرزند، جز نامی نباشد؟ همین سوال کنجکاوی بر انگیز، به صورت ناخودآگاهانه، خواننده را به خواندن ادامه ی داستان ترغیب می کند. ترفندی که همچون عوارضی که سرکوب شده و به ناخودآگاه رفته، پنهان و درونی ست. در ادامه ی داستان معلوم می شود که همین فقدان پدر و ساحت پدری، باعث شده که راوی نتواند تا آخرین لحظه ی زندگی از مادر جدا شود…
۵/
“امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز. نمی دانم. از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم: “مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. احترام فائقه.” این معنایی ندارد. شاید دیروز بود.” (بیگانه – آلبر کامو)
نمونه ای درخشان و گویا از آنچه فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی، “نهیلیسم اکتیو” می نامد. همان جمله ی اول داستان هویتی برای راوی می آفریند که آشکارا در تضاد با تمام عواطف انسان گرایانه و اصول اخلاقی رایج است. راوی نه تنها هیچ احساسی نسبت به مرگ مادر خود ندارد، بلکه حتی آنقدر هم برایش اهمیتی نداشته که زمانش را به خاطر بسپارد. نقل محتوای نامه ی آسایشگاه هم تقارنی ست که باعث تشدید این احساس بی خیالی و پوچی راوی می شود. راوی همانقدر نسبت به مرگ مادر خود بی تفاوت است که دستگاه اداری حاکم بر آسایشگاه. همین چند جمله که با بی تفاوتی تمام ادا می شود، شخصیتی را می سازد که نوید تن زدن از هر گونه اصل اخلاقی و قانون اجتماعی را می دهد. شخصیتی که ارزش هایش را خود آفریده و در نتیجه نمی تواند جایی برای پایبندی به ارزش های اجتماعی داشته باشد. همین شخصیت جذاب و استثنایی ست که ما را ترغیب می کند داستان را ادامه دهیم …
۶/
“سالها سال بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود، بعد از ظهر دور دستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان ماکوندو تنها بیست خانه کاهگلی و نیین داشت. خانه ها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگ های سفید و بزرگی، شبیه به تخم جانوران ماقبل تاریخ می گذشت.” (صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز)
سالها سال “بعد”؟ بعد از چه زمانی؟ منظور راوی دقیقا چه موقعی ست؟ بعد از ظهر “دور دست” ؟ دور دست نسبت به کی؟ به اکنون راوی یا به اکنون سرهنگ؟ سه زمان مختلف در چند جمله ی شروع یک داستان به اندازه ی کافی گیج کننده نیست که راوی این همه وقایع عجیب و غیر عادی را هم به آن اضافه می کند؟ “کشف یخ” ؟ مگر یخ را کشف می کنند؟ ماکوندو؟ ماکوندو دیگر کجاست که اینگونه بی مقدمه نامش برده می شود انگار که ما همه باید بشناسیمش؟ تمام اینها به کنار، همین ایستادن سرهنگ در مقابل جوخه ی اعدام که رویداد مرکزی این چند جمله است کافی نبود تا ما را به عمق داستان بکشاند؟
مسئله ی بارز این شروع “زمان” است. راوی در زمانی نا معلوم ایستاده و از آینده ای که “اکنون سرهنگ” است می گوید. و از دریچه ی دید سرهنگ به گذشته ای دوردست می رود که بیشتر به اول جهان می ماند. راوی به اینها هم بسنده نمی کند و تمام راه هایی که می توانست یک سنگ بزرگ سفید را توصیف کند، کنار می گذارد تا با تشبیه آن به تخم جانوران مقابل تاریخ – که احتمالا خود او هم تا به حال ندیده!- آشفتگی زمانی را بیشتر کند و عقب تر ببرد.
این شروع همه چیز دارد. چند زمان جذاب و مرموز که با دلالت هایی چون “دور دست” و “ماقبل تاریخ” و “سالها سال بعد”، حس نوستالژیک سرهنگ را به خوبی منتقل می کند. مکان رویایی ای متشکل از بیست خانه که نه می دانیم کجاست و نه می توانیم از روی نامش آنرا حدس بزنیم. مکانی که توصیف آن فضا را برای ما می سازد اما در واقع یک نا-مکان است. شخصیتی که تنها اسم و لقب پر طمطراقش “سرهنگ آئورلیانو بوئندیا” که به شعری موزون می ماند، کافی ست که تا آخر داستان ما را شیفته اش نگاه دارد. تعلیق حاصل از در آستانه ی تیرباران قرار گرفتن این سرهنگ خوش “اسم”. و رویداد عجیبی که شوق را در خواننده بر می انگیزد تا داستان را برایش ادامه دهد:”کشف یخ” … همین چند خط کافی ست که هویتی برای ما بسازد و در زمان و مکانی ورای آنچه در آن عمر می گذرانیم قرار دهد. شروعی که بی شک دعوتی بی نقص و شایسته است به دنیایی که تا آخر زندگی خواننده ی این رمان همراهش خواهد بود…

علی خدادادی

منابع:
- “مسخ”، فرانتس کافکا، در “داستان های کوتاه کافکا”، ترجمه علی اصغر حداد، نشر ماهی
- بیگانه، آلبر کامو، ترجمه لیلی گلستان، نشر مرکز
- پدرو پارامو، خوان رولفو، ترجمه احمد گلشیری، نشر آفرینگان
- صد سال تنهایی، گابریل گارسیا مارکز، ترجمه بهمن فرزانه، انتشارات امیر کبیر

 

نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت