هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر

 

مترجم: فریده حسن زاده - مصطفوی







در باره‌ی مترجم :

فریده حسن زاده- مصطفوی به طور تخصصی در زمینه‌ی ترجمه‌ی شعر و زندگی‌نامه‌ی شاعران کار می‌کند. وی با نشریات خارجی برای معرفی شعر کلاسیک و معاصر ایران هم‌کاری مستمر دارد. تعدادی از اشعار ِ خود ِ او در دو آنتولوژی شعر آمریکایی : Letters To The World و Recovery poetry منتشر شده‌اند. وی سه آنتولوژی از شعر آمریکای شمالی، آمریکای جنوبی و آفریقا منتشر کرده است. مصاحبه‌های او با شاعران شرق و غرب و کتاب مقالات‌اش به نام: «شب آخر با سیلویا پلات» از کتاب‌های آتی او هستند.





درباره‌ی شاعر :

بلاگا دیمیتروا Blaga Dimitrova) ) از نیمه‌ی دوم قرن بیستم وجدان شعر بلغار بووده است. او به تنهائی باری را به دوش کشیده و کاری را به انجام رسانده که در غرب به تدریج و به همت نسل‌های متمادی صورت می‌گیرد. او که در وطن خود شاعر غزل‌سرای ملی لقب گرفته است یکی از پیش‌گامان شعر آزاد جهان استشعرها، رمان‌ها و فیلم‌نامه‌های او به بیست زبان ترجمه شده‌اند. بلاگا در سال ١٩٩٢ به پاس تلاش‌های صادقانه و خستگی‌ناپذیرش در راه آزادی به عنوان معاون ریاست جمهوری در حکومت مردمی نو بنیاد بلغارستان انتخاب شد.









قهرمانان

به روشن‌فکرها و دیگران






همه‌ی امیدم را از دست می‌دادم به آینده

بی شناختن این مردم گم کرده آینده.



آن‌هایی که می‌توانند اما زر اندوزی نمی‌خواهند –

کنج ِ درویشی خود به عالمی نفروشند.

آن‌هایی که می‌توانند، اما شهرت نمی‌جویند –

سرشارند از غرور ِ پرشکوهِ هیچ‌کس بودن.

آن‌هایی که می‌توانند – بی تقلای چندانی –

اما سر باز می‌زنند از پیمودن پله‌های ترقی و ترفیع.

راهی را می‌پیمایند سراشیبی – چه کار سترگی!

که پائین‌تر و پائین‌تر می‌رود – به سوی عمق ریشه.

و از ان جا عازم دیار شکوفه‌ها و میوه‌ها می‌شوند

از مسیر سر سبز و خیال‌انگیز آوندها ...



ساده‌ْدلانی گم‌ْنام، گم کرده آینده

که بی آن‌ها همه‌ی امیدم را از دست می‌دادم به آینده.















جاده



چه باک اگر پامال‌ام کنند

هم‌چون علف؟

سرنوشتِ خاکِ لگدکوب شده

جاده شدن است

و رفتن...







اضطراری





منتظر فردایی .

منتظر هنوز، اما و شاید.

منتظر ِ آن که درون توست.



سبزه منتظر نمی‌نشیند

تا سنگ بفرساید،

آن را شکاف می‌دهد.



و سنگ، ناگزیر

راه می‌دهد به او

که سرشار است از اضطرار ِ رستن

و شکفتن.







تجربه



هیچ نشانی بر جای نمانده است

از آن همه اعیاد شکوه‌مند تاریخی.



همه چیز فنا پذیر است

و آن چه ما جاودانه می‌خوانیم

فانی‌ترین:

دوستی،

شهرت،

قدرت،

موفقیت

و پیروزی



تنها آن شکننده‌ترین است که می‌پاید:

نشان عمیق زحمی که عشق بر جای می‌نهد.









تملک



مرگ مرا در کام خود فرو خواهد برد-

عشق در آخرین نگاه.

با موجی از درد

و رهایی

شبیخون خواهد زد بر حواس‌ام.

انس خواهم گرفت به آن

به اندازه‌ی زندگی.

همه‌ی دارو ندارم خواهد شد

برای همیشه از آن من.

هیچ‌کس ان را غصب نتواند کرد.

مرگ، در بندم نخواهد کشید

با عهد و پیمان یا وظیفه،

با احساس گناه یا وعده و عیدها.

او سرانجام

سند آزادی مرا صادر خواهد کرد.

نوشته شده در ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت