هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر

شعر چیست؟
سبک ها و مکتب ها در شعر فارسی
انواع شعر از نظر قالب یا فرم
انواع شعر از نظر محتوا یا درونمایه
شعرای کلاسیک
شعرای نوگرا

بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعرمی گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اندبسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعربیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کارنادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:
"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکلترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."
بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم:
شمس قیس رازیدر "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد:
"شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده."
این تعریف به چهار عنصر اندیشه،وزن ،قافیه ،زبان نظارت دارد.
دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل میکند:
"شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق،و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.»
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
"شعر حادثه ای است که در زبان روی میدهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده،میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند."
در جای دیگرمی نویسد:
"شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
- "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،."
- «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.»
- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
- شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد

براهنی پا را ازاین هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است:
"گفتن، آن هم به قصد ایجادچیزی، شعر سرودن است."
یا می نویسد:
"انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود،الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است."
در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم:
یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد.
دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است.
گروه دوم خود بر سر اینکه کدامخصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن،قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند.
برخی دیگر، وزن به معنای عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند.
گروهی برعنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند.
و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق میشود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:
1-هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد،آن کلام شعر است نه نثر.
"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظرمنطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند،پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه،شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن،شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط درجهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد،شعر است. این گونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.
2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارجشدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر این گونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛
"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر میگردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواندآن را ادامه دهد.
3- در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست،تأثیر و لذت نیز جزء هدف است.
بر این اساس، نثر از پیچیدگی هایکمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کندکه در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.
4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمولاستفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند،نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.
5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر،شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یکنویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.
6- دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی درشعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواندپیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاریاز واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. ازاین جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند
7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر،شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکل دستوری کلام، به آن،صورت شعری بخشیده است.
8-نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی،تاریخی،اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود.
9- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالی که شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید.

سبک شعر، یعنی مجموع کلمات و لغات و طرز ترکیب آنها، از لحاظ قواعد زبان و مفاد معنی هر کلمه در آن عصر، و طرز تخیل و ادای آن تخیلات از لحاظ حالات روحی شاعر، که وابسته به تأثیر محیط و طرز معیشت و علوم و زندگی مادی و معنوی هر دوره باشد، آنچه از این کلیات حاصل می شود آب و رنگی خاص به شعر می دهد که آن را «سبک شعر» می نامیم، و قدما گاهی به جای سبک «طرز» و گاه «طریقه» و گاه «شیوه» استعمال می کردند.


1- سبک خراسانی یا ترکستانی

2- سبک عراقی

3- سبک هندی

4- بازگشت ادبی یا سبکهای جدید که منتهی به سبک جدید دوره مشروطه شده است.

سبک خراسانی که آن را سبک ترکستانی هم می گویند در واقع طنز و شیوه شاعران خراسان بوده است.
در این شیوه که از اولین دوران های شعر فارسی یعنی اوایل قرن چهارم تا اواسط قرن ششم ادامه داشت.

شاعران و استادان زیادی مانند: رودکی ،فرخی،عنصری،فردوسی،منوچهر ی،ناصرخسرو ،سنایی و
مسعود سعد سلمان ظهور کرده و شیوه خراسانی را به کمال رساندند.

سبک خراسانی دو مرحله دارد:
دوره سامانی و دوره غزنوی وسلجوقی.

در دوره سامانی،سادگی بیان و کهنگی تعبیرات و اصطلاحات به خوبی مشخص است. غلبه کلمات فارسی بر واژه های عربی و توجه به توصیفات طبیعی و ساده و محسوس و عینی از ویژگیهای شعر این دوره محسوب می شود.

موضوعاتی که در شعر این دوره مطرح می شود غالباً یا مدح است و یا هجور وهزل که هر دو ملایم است و معتدل و دور از اغراق. تغزلات عاشقانه و پند و اندرز وحکمت با شیوه ای شاعرانه و نه عالمانه نیز از مشخصات شعر این دوره به شمار می رود.

از قالبهای مهم در این عصر می توان به قصیده ومثنوی اشاره کرد. درقصیده معمولاًموضوع مدح و هجو و تغزل است و در مثنوی تمثیل و داستان و حماسه بیان می شود.

قالبهای دیگری مانندرباعی ودوبیتی گه گاه در یک دوره دیده می شود وتعداد آن ها بسیار اندک است.

صنایع لفظی و معنوی در شعر این دوره اگر وجود داشته باشد خالی از تکلف و تصنع است در حدی نیست که بتوان به آنها اعتنا کرد.

استفاده از بعضی معلومات علمی و برخی آیات و احادیث نبوی و روایات تاریخی وحماسی هم در شعر این دوره وجود دارد اما همه ی این مواد چنان در کلام به کار رفته است که صفت اصلی شعر این دوره یعنی سادگی بیان همچنان برجا می ماند و از بین نمیرود.

سبک خراسانی در دوره غزنوی و اوایل سلجوقی گذشته از بعضی مختصات لفظی و خصایص دستوری که در واقع مربوط به زبان و لهجه ی منطقه خراسان قدیم می شود، باشعر دوره سامانی تفاوتهایی دارد.

از جمله این که سادگی بیان، جای خود را به استحکام و سنگینی کلام می دهد و شعر تا حدی به پختگی می رسد.

هر چند شعرفرخی با صفت سادگی همراه است، اما پختگی و استحکام کلام در آن کاملاً مشهود است. عنصری ومنوچهری و بعدهاناصرخسرو وسنایی به تدریج سادگی طبیعی را از شعر سبک خراسانی دور می سازند و آن را تا حدی ازمیان می برند.

در سبک این دوره بعضی قالب های تازه مانندترجیع بندو ترکیب بند و نیز مسمط و قطعه به وجود می آید.

با این همه قصیده و مثنوی از قالبهای معتبر این سبک است.

صنایع بدیع اعم از لفظی و معنوی و انواع تشبیهات درشعر این دوره رواج داشته است.

شاعرانی مانند عنصری، منوچهری، ناصرخسرو وسنایی از اصطلاحات فلسفی،نجوم، ریاضیات و بعضی مباحث علوم طبیعی و پزشکی در شعر خود استفاده می کند و به این ترتیب رنگی عالمانه به شعر خود می زدند.

استفاده از احادیث و آیات قرآنی و نیز اشعار عربی درمیان شاعران این دوره رواج بیشتری یافت.

مثلاً منوچهری که دیوان اشعار عربیرا از برداشت نمی توانست خود را از زیر نفوذ و تاثیر آن خارج سازد و ناصرخسرو وسنایی معلومات و مطالعات دینی خود را در شعر خویش می آوردند.

بیان موضوعاتیمانند مدح و هجو و تغزل و پند و حکمت در شعر این دوره ادامه یافت ولی در این میان اغراق و تا حدی اضافه گویی زیادتر شده و در واقع به نوعی تکامل یافت.

بااین همه کسانی مانند ناصر خسرو، مدح اغراق آمیز را به یک سو نهادند و حکمت و دین واخلاق را به جای آن معنای قرار دادند.

هر چند در ابتدای این سبک روح ملی وحماسی خاصه در دوره سامانی جلوه ای بارز داشت ولی در پایان آن این روحیه تضعیف شده و جای آن را روحیه ی زاهدانه کسانی مثل ناصرخسرو و اخلاق صوفیانه ی شاعرانی چون سنایی پر کرد.

به طور خلاصه می توان گفت شروع این سبک با روحیه حماسی وپایان آن با روحیه صوفیانه.

سبک عراقی با ظهورسلجوقیان در خراسان واتابکان در عراق و آذربایجان به وجود آمد وبه تدریج شعر "دری" که مرکز اصلی آن در خراسان و ماوراءالنهر است، به عراق وآذربایجان راه یافت.
از طرفی در این دوران بر اثر سیاست سلجوقیان، مدارسمختلف دینی تأسیس شد و معارف اسلامی مانند تفسیر و منطق و حکمت و علوم بلاغی و ادبیات عرب در این مدارس تدریس می شد و ترویج علوم و معارف اسلامی باعث شد که شاعران وادیبان نیز با علوم رایج زمان آشنا شوند.
در این دوره علوم مدرسه ای در شعرتأثیر فراوان گذارد تا آنجا که فرا گرفتن علوم از لوازم شاعری شد و مایه تفاخر ومباهات شاعران.
رواج شعر دری در عراق و آذربایجان و تاثیر علوم اسلامی وادبیات عرب در آن سبب شد که در شعر فارسی تحولی اساسی به وجود آید.

این تحول هر چند در شعر شاعران آذربایجان و عراق مشهودتر است اما می توان آن را قبل از همه در شعر"انوری"و "ظهیر فاریابی" مشاهده کرد.
"انوری" نخستین کسی است که این شیوه جدید را ارائه می دهد و از یک طرف قصاید و مدایح اغراق آمیز و پرصنعت را وارد شعر رهایش کرد و از طرف دیگر غزلهای لطیف و پرشور سرود.
در آذربایجان "خاقانی " ونظامی " پرچم دار شیوه تازه شدند و در عراق "جمال الدین اصفهانی" و پسرش "کمال الدین" و این شیوه را برگزیده و در ادامه ی این روند"سعدی " و" حافظ " آن را به اوج میرساندند.
معانی شعری در این شیوه تازه گذشته از مدح که با اغراق و خضوع وخشوع فراوان نسبت به ممدوح همراه است دارای هجو و هزل نیز هست اگر بعضی از شاعران این دوره مانند "انوری" و "سوزنی سمرقندی" هجوهای تند و هزل هایی (مطالب طنز گونه) زشت دارند ولی دیگر شاعران این سبک مانند "خاقانی" نیز سرودن در مایه های هجو و هزل را آزموده اند.
عرفان و اخلاق و زهد از معانی رایج در شعر این دوره است.
غزل که ابتدا انوری آن را بهصورت یک نوع جدید ارائه می دهد، در شعر غالب شاعران این دوره آزمایش می شود اوج آندر غزل سعدی و حافظ جلوه گر می شود.
عرفانوتصوف نیز در این عصر یکمضمون رایج است که غالباً در شعر کسانی مانندمولوی وعطار وعراقی به چشم می خورد.
اغلب قالبهای شعری مانند: قصیده و مثنوی و غزل در این دوره رواج دارند.
در میان شاعران این دوره نظامی گنجوی در "خمسه" نوعی جدید از انواع ادبی را در قالب مثنوی ارائه میدهد. او کلام خود را نو می داند و حتی با فردوسی به چالشگری بر می خیزد.
دراین دوره است که سعدی بوستان را می آفریند و امیر خسرودهلوی وجامیگذشته از مثنوی های داستانی، اخلاق وحکمت را در قالب مثنوی رواج میدهند.
شاعران فارس و اصفهان قالب غزل را بر قالبهای دیگر ترجیحمی دهند و "فارس" مرکز غزلسرایی به سبک عراقی می شود و سعدی وحافظ خداوندان غزل، هریک شیوه تازه ای می آفرینند.
توجه به زیبایی کلمه و سادگی و خوش آهنگی کهدر واقع سبک خاص سعدی است در غزل تاثیر می گذارد و شاعرانبسیاری از او تقلید می کنند ولی با این همه حافظ تحولی بزرگ در غرلفارسی ایجاد می کند و سبکی مستقل و آزاد می آفریند. در سبک عراقی قالب مثنوی و غزل اهمیت بیشتری پیدا می کندو تا دوره های بعد ادامه می یابد.
به طور کلی خصایص شعر سبک عراقی به طورخلاصه عبارتند از:
کثرت لغات و ترکیبات عربی و از میان رفتن لغات دور ازذهن فارسی، رواج اشارات وتلمیح های فراوانمربوط به معانی علوم و اظهار فضل کردن و توجه و گرایش شاعران به حکمت و فلسفه ومنطق،تضمین و اشاره بهآیات و احادیث و اشعار مشهور عربی و اشاره به اخبار و احوال انبیا و مشایخ رو آوردنبه بیان غیرمستقیم و استفاده ازاستعاره ومعماوایهام، استفادهاز اغراق و صنایع مختلف بدیع، رواج بیان مسائل مذهبی و کم رنگ شدن حس وطن پرستی و گذشته از اینها توجه به اموال شخصی و زن و فرزندو اظهار بدبینی و تأسف از زندگی و گاه نفرت از شعر و شاعری که غالباً روحیات شاعررا نشان می دهد، از خصایص ممتاز و چشمگیر سبک عراقی به شمار می روند.

سبک هندی یا اصفهانی که مقدمات آن از دوره مفعول فراهم شده بود با ظهور دولت" صفویه" در ایران و "بابریه" در هند و نیز بر اثر بعضی عوامل اجتماعی و سیاسی و دینی به وجود آمد.

پادشاهان صفوی برای حفظ استقلال ایران و تشکیل حکومت ملی، مذهب شیعه را به عنوان یک مذهب ملی و رسمی در سراسر ایران رواج می دادند و برای اشاعه آن تبلیغات دامنه داری را آغاز کردند و همین امر روال مذهبی و سنتی گذشته را تغییر داد.
توجه شدید پادشاهان صفوی به تشیع و علاقه فراوان آنان به خاندان نبوت و اهل بیت باعث شد که شعر در خدمت مذهب و تبلیغ مذهبی قرار گیرد.
پادشاهان صفوی به مدح و اغراقات آن چندان علاقه ای نشان نمی دهند. غالباً شعر در نظر آنان جزمناقب و مراثی امامان و اهل بیت چیزی نیست و شاعران مدیحه سرا که جز اغراق و تملق چیزی برای ارائه کردن نداشتند مورد بی اعتنایی قرار می گرفتند.
برخی ازشاعران به دربار بابریه رفتند و بسیاری به شعر مذهبی خاص مرثیه روی آورند.
از آنجا که دربار ایران به شاعران روی خوش نشان نمی داد، قصیده سرایی وسرودن خاصه مدیحه از رونق افتاد و همین موضوع امر باعث می شد که شعر از دربار خارج شود و به دست مردم و طبقات مختلف بیفتد.
مدرسه هایی که در دوره سلجوقیانرونقی گرفته بودند، به تدریج از میان رفتند و شاعران که غالباً اهل حرفه و کسب وکار بودند از مدرسه و علوم مدرسه فاصله گرفتند.
از این رو، از یک طرف سنتهای درباری و از طرف دیگر علوم مدرسه ای در شعر فارسی فراموش شد و به جای ایندو، سنتهای مذهبی خاصه تشیع و حکمت عامیانه وارد شعر شد.
به این ترتیبمعانی و بافت کلام در شعر به تدریج تغییر کرد و سبک هندی یا اصفهانی آغاز گردید.
از موضوعات شعری که در این سبک مورد توجه است می توان به مرثیه اشاره کرددر مرثیه ها شاعران غالباً به مناسبت خوشایند پادشاهان و یا بنا به اعتقاد خودشانگرایشی به این معنی پیدا کردند.
در کتاب عالم آرای عباسی در شرح حال شاه طهماسب صفوی آمده است که چون شاعری وی را مدح کرد او در جواب او گفت:
"من راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند بلکه باید قصاید درشأن شاه ولایت و ائمه معصومین علیهم السلام بگویند وصله، اول از ارواح مقدسه حضراتو بعد از آن، از ما توقع نمایند."
این طرز فکر البته منحصر به شاه طهماسبنبود و غالب پادشاهان خاندان صفوی نیز همین اندیشه را داشتند.
از همین رواکثر شاعران این عصر به مرثیه روی آوردند ومحتشم کاشانیآن را به اوج کمال می رساند.
غزل از مهم ترین قالب هایشعری سبک هندی است. جوهر اصلی غزل در این دوره عشق است.عشق با نوعی لاابالیگری ورندی و فساد و بی بند و باری همراه با مبالغات مربوط به سوز و گداز عاشقانه اظهارتواضع بیش از حد نسبت به معشوق بیان می شوند.
با این همه نوعی واقع گویی وبیان واقعیات زندگی نیز در شعر این دوره به چشم می خورد. مثلاً با وقت در ادبیاتزیر می توان فهمید که چگونه شاعر از تجارب واقعی زندگی عاشقانه خود سخن می گوید:

به هر مجلس که جا سازم حدیث نیکوان پرسم ----- که حرف آن مه نامهربان را در میان پرسم

مرهم ناز مکن بر دل ریشم ضایع ----- که جگر سوخته داغ نهان دگرم

جلوه ی قد توام زود ز پا می افکند----- گر نمیبرد ز جا سرو روان دگرم

اما این واقع گرایی در عشق به تدریج در پردهای از خیال پردازی فرو رفت و نوعی پیچیدگی و ابهام در آن به وجود آیِد و نه تنهاشور و هیجان را از غزل گرفت بلکه درک آن را محتاج فکر و دقت فراوان کرد.

مثلاً در این بیت که آن رابیدلراجع به تبسم معشوق گفته است، اینابهام به چشم می خورد.

تبسم که به خون بهار تیغکشید؟------ که خنده بر لب گل نیم بسمل افتاده است

شاعر می خواهدبگوید تبسم معشوق چنان زیباست که خنده گل در مقابل آن هیچ جلوه ای ندارد.

در بیت زیر پیچیدگی شعر لطف آن را از میان برده است.

دهان تنگش از من چشمه حیوان نهان می داشت --- خطش سر زد ز لب کای تشنه جان من خضر این را هم

اما در غزل به غیر از مضامینعاشقانه، موضوعاتی چون عرفان و فلسفه و اخلاق نیز وجود داشت و مثلاً در شعر شاعریمانند صائب فلسفه با عرفان بههم می آمیزد و شاعر که مثل صوفی از استدلال می گریزد، مثل واعظ به تمثیل می پردازد.

در سبک هندی قالب غزل بیش از قالب های دیگر اهمیت یافت و شعرای بزرگ این مکتب مانندصائب تبریزی، نظیری نیشابوری،کلیم کاشانی،عرفی شیرازی وبیدل آن توجه فراوان کردند.

اگر چهدر قالب های دیگر مانند مثنوی و قضیده نیز شاعران چون محتشم، کلیم، عرفی و ... شعرمی سرودند ولی جز مرثیه چیزی ارائه نکردند.

به طور کلی خصایص اصلی سبک هندی عبارتند از:

- اجتناب از سادگی بیان
- سعی در رقت فکر و خیال
- رعایت ایجاز و کوتاهی در کلام و جست و جوی در مضامین پیچیده و تعبیرات بی سابقه
- آوردن ترکیبات و کلمات نامأنوس و دور از ذهن و مضمون آفرینی

- آفرینش خیال و توجه به تمثیلات و ارسال المثل ها بر مبنای استفاده ازتجارب روزمره تا حدی که نشان دهنده تاثیر محیط زندگی در شعر باشد

علاوه براین ها توجه به اوهام و خرافات و رواج حکمت عامیانه، بیان احوال شخصی و عواطف مربوطبه زن و فرزند و خویشان نیز از خصوصیات این سبک به شمار می رود.

مضمونآفرینی و به جست و جوی مضامین بکر و ناگفته و نشناخته رفتن چنان که قبلاً هم اشارهشد چندان در سبک هندی رواج می یابد که کار به ابتذال می کشد.

مثلاً محمدطاهر غنی کشمیری از این که ساقه نرگس مانند قلم تهی است و از زمین آب می گیرد و کسیکه درد دندان دارد باید با قلم نی آب بخورد، در تشبیه معشوق و رقابت نرگس با آن، وسیلی خوردن وی از دست صبا، چنین مضمون عجیبی می سازد:

نرگس از چشم تو دم زد، بر دهانش زد صبا----- درد دندان دارداکنون می خورد آب از قلم

یا شوکت بخاری از سایه مژه چشم مور، قلمومی سازد و به دست نقاش می دهد تا دهان تنگ یار را به آن تصویر کند:

ز سایه ی مژه ی چشم مور بست قلم----- چو می کشید مصور دهانتنگ تو را

پرگویی نیز از خصایص شعر سبک هندی است.

شاعراناین عصر غالباً در تمام مدت عمر به شعر گویی یا به عبارت دیگر شعر بافی سرگرم بودند.

مثلاً شاعری به نام عواصی یزدی، روزی پانصد بیت شعر می گفته است ونود سال عمر کرده است.

وی در چهل سال پیش از مرگش گفته است:

ز شعرم آنچه اکنون در حساب است ----- هزار و نهصد و پنجه کتاباست

حتی شاعری بزرگ مثل صائب تبریزی ظاهراً تادویست هزار بیت شعر گفته است. این موضوع اما در میان این اشعار سست و ناهنجار بعضی ابیات زیبا و لطیف و هنرمندانه نیز به وجود آمده است که غالباً شهرت یافته است.

از این روست که گاه تک بیت های در شعر شاعران این سبک یافت می شود که مایه شهرت آنهاست.

این مفردات غالباً داراینکات و لطایف هنری است و مانند امثال زبانزد است.

بازگشت ادبی شیوه و سبک خاصی نیست بلکه نوعی تقلید از گذشته است.
این نهضت از اواخر قرن دوازدهم هجری شروع شد و در اول مرکز اولیه آن اصفهان بود.
علت ظهور این نهضت نه تنها تاسیس دولت قاجاریه و تشویق و علاقه پادشاهان و شاهزادگان قاجاریه به مدیحه و شعر درباری است بلکه بنا به قول ملک الشعرای بهار غالب شاعران این دوره به علت ابتذالی که در شیوه هندی راه یافته بود، از آن شیوه خسته شده بودند و به احیای شعر گذشته ایران رو آوردند.
این نهضت ابتدا در اصفهان آغاز می شد و شاعرانی مانند سید محمد شعله اصفهانی، میر سیدعلی مشتاق، لطفعلی بیگ آذربیگدلی و سید احمد هاتف اصفهانی به مخالفت با شیوه هندی،دست به سرودن اشعاری به شیوه شاعران متقدم مانند سعدی و حافظ می زدند. سپس درزمان سلطنت آغامحمدخان قاجار، عبدالوهاب نشاط اصفهانی انجمن ادبی در همان شهر تشکیل می داد و شاعران را به سرودن اشعاری به شیوه قدما خاصه به سبک عراقی تشویق کرد.
چندی بعد در زمان فتحعلی شاه "نشاط" به تهران می آمدو به دستور او انجمنی ادبی تشکیل می داد به نام "انجمن خاقان" که زیر نظر خودفتحعلی شاه کار می کرد.
این انجمن در واقع در جایی برای جمع شدن شاعران درباری و تجدید حیات شعر درباری بود.
هدف شاعران در این انجمن احیای شعرکهن، یعنی سبک خراسانی و عراقی بود.
شاعرانی مانند صبا، نشاط، مجمر، سحاب،وصال شیرازی غالباً به شیوه گذشته شعر می سرودند و به مدح فتحعلی شاه و شاهزادگان وتقلید از انواع و قالب های مختلف شعر پیشینیان سرگرم شدند و به این ترتیب روند شعرفارسی در تمام قرن سیزدهم یعنی تا زمان سلطنت ناصرالدین شاه با این رویه پیش میرود.
از معروف ترین شاعرانی که در قرن سیزدهم و قسمتی از قرن چهاردهم بدین شیوه شعر سروده اند می توان به فروغی بسطامی،قاآنی شیرازی،سروش اصفهانی و ملک الشعرای بهار اشاره کرد.
این شاعران هر چند گه گاه اشعار نسبتاً خوبی هم دارند اما بیشتر نیروی خود را صرف محکوم کردن شیوه هندی کرده و اکثراً از پیشینیان تقلید کرده اند.

منظور از قالب یک شعر، شکل آرایش مصراعها و نظام قافیه آرایی آن است. شعر به مفهوم عام خود نه در تعریف می گنجد و نه در قالب، ولی شاعران و مخاطبان آنها، به مرور زمان به تفاهم هایی رسیده اند و شکلهایی خاص را در مصراع بندی و قافیه آرایی شعر به رسمیت شناخته اند.
به این ترتیب در طول تاریخ، چندقالب پدید آمده و ؛ شاعران کهن ما کمتر از محدوده این قالبها خارج شده اند. فقط درقرن اخیر، یک تحوّل جهش وار داشته ایم که اصول حاکم بر قالبهای شعر را تا حدّ زیادی دستخوش تغییر کرده است.


1- قالبهای کهن

در قالبهای کهن، شعر از تعدادی مصراع هموزن تشکیل می شود. موسیقی کناری نیز همواره وجود دارد و تابع نظم خاصی است.
هر قالب، فقط به وسیله نظام قافیه آرایی خویش مشخّص می شود و وزن در این میان نقش چندانی ندارد. از میانبی نهایت شکلی که می توان برای قافیه آرایی داشت، فقط حدود چهارده شکل باب طبع شاعران فارسی قرار گرفته و به این ترتیب، قالب های شعری رایج را پدید آورده است :


قصیده

مثنوی

غزل


قطعه

ترجیع بند

ترکیب بند

مسمط

مستزاد

رباعی

دوبیتی

تصنیف

چهار پاره

مفرد

تضمین


2- قالبهای نوین

تااوایل قرن حاضر هجری شمسی ،شاعران ما دو اصل کلی تساوی وزن مصراعهای شعر و نظم ثابت قافیه ها را رعایت کرده اند و اگر هم نوآوری در قالبهای شعر داشته اند، با حفظ این دو اصل بوده است. در آغاز این قرن، شاعرانی به این فکر افتادند که آن دو اصل کلّی را به کنار گذارندو نوآوری را فراتر از آن حدّ و مرز گسترش دهند. شعری که به این ترتیب سروده شد، شکلی بسیار متفاوت با شعرهای پیش از خود داشت.
در این گونه شعرها، شاعر مقیّد نیست مصراع ها را وزنی یکسان ببخشد و در چیدن مصراع های هم قافیه،نظامی ثابت را ـ چنان که مثلاً در غزل یا مثنوی بود ـ رعایت کند. طول مصراع، تابعطول جمله شاعر است و قافیه نیز هرگاه شاعر لازم بداند ظاهر می شود. در این جا آزادیعمل بیشتر است و البته از موسیقی شعر کهن بی بهره است.
پدیدآورنده جدی این قالبها را نیما یوشیج می شمارند،. البته پیش از نیما یوشیج نیز اندک نمونه هایی ازاین گونه شعر دیده شده است، ولی نه قوّت آن شعرها در حدّی بوده که چندان قابل اعتناباشد و نه شاعران آنها با جدّیت این شیوه را ادامه داده اند.
نوگرایی نیما وپیروان او، فقط در قالبهای شعر نبود. آنها در همه عناصر شعر معتقد به یک خانه تکانیجدّی بودند و حتّی می توان گفت تحوّلی که به وسیله این افراد در عناصر خیال و زبان رخ داد، بسیار عمیق تر و کارسازتر از تحوّل در قالب شعر بود.
شاعران کهن سرا می کوشیدند نظام موسیقیایی را حفظ کنند هرچند در این میانه آسیبی هم به زبان و خیال وارد شود و شاعران نوگرا می کوشند آزادی عمل خویش در خیال و زبان را حفظ کنند هرچندآسیبی متوجه موسیقی شود. پس می توان گفت پیدایش شعر نو، ناشی از یک سبک و سنگین کردن مجدّد عناصر شعر و ایجاد توازنی نوین برای آنها بوده است.

قالب نیمایی

شعر آزاد

شعر سپید

قصیده نوعی از شعر است که دو مصراع بیت اول و مصراع های دوم بقیه ی بیت های آن هم قافیه اند.
طول قصیده از 15 بیت تا 60 بیت می تواند باشد.

قصیده را میتوان به شکل زیر تصویر کرد:

......................الف///////// ...................... ب
...................... ب ////////// ...................... ج
...................... ج ////////// ...................... الف

لحن و موضوع قصیده حماسی است و در آن ازمدح و مفاخره و هجو و ذم و .... سخن می رود ومسائل دیگر از قبیل مسائل اخلاقی و دینی و وصف طبیعت در قصیده جنبه فرعی دارد.
هر چند قصاید شاعرانی چونناصرخسروبه موضوعات مذهبی و فلسفی ومنوچهریوخاقانیبه وصف طبیعت و سنایی به عرفان ومسعود سعدبه حسبیه معروفند اما مضمون اصلی قصیده مدح است و در قصایدعنصری وانوری نیز موضوع اصلی مدح کردن شاهان است.

قصیده قالب رایح شعر فارسی از اوایل قرن چهارم تاپایان قرن ششم است و از این تاریخ به بعد غزل اندک اندک جای آن را می گیرد اما اوجقصیده سرائی در قرون پنجم و ششم است.
در قرن ششم بر اثر تحولات سیاسی واجتماعی که رخ می دهد
(بر روی کار آمدنسلجوقیان) بازار مدح از رونق می افتد و تصوف رواج می یابد و قصیده که اصل موضوع آن ستایش ممدوح در پایان شعر است جای خود را به دیگر قالب های شعری می دهد هر چند از این دوره به بعد هم قصیده دیده می شود اما دیگر قالب رایج نیست و غزل حتی وظیفه اصلیقصیده که مدح باشد را نیز بر عهده می گیرد.
سرانجام در قرن هفتم سعدی در طی قصیده ای مرگ قصیده را رسماً اعلام می کند و ساختمان سنتی آن در هم می شکند.
بعضی قصیده را "حماسه دروغین" خوانده اند چرا که در ادبیات حماسی قهرمان اغلب یک موجود اساطیری است که کارهای عجیب و خارج از توان بشرمعمولی انجام می دهد ولی در قصیده همه ی این صفات در مورد شخصی که کاملاً او را میشناسیم و می دانیم هیچ یک از این کارها را نمی تواند بکند بکار می رود.
درقصیده هایی که در مدح سلطان محمد غزنوی سروده شده است به نمونه های خوبی از این اغراق ها بر می خوریم که حتی اندکی هم با واقعیت شخصیت او سازگار نبوده است.


نمونه ای از قصیده

قصیده "بهاریه" فرخی شامل صد و بیست و پنج بیت و در مدح سلطان محمود غزنوی است که برای نمونه ابیاتی از آن نقل می شود:

بهار تازه دمید، ای به روی رشک بهار
بیا و روز مرا خوش کنو نبید بیار
همی به روی تو ماند بهار دیبا روی
همی سلامت روی تو و بقای بهار
رخ تو باغ من است و تو باغبان منی
مده به هیچکس از باغ من، گلی، زنهار!
به روز معرکه، بسیار دیده پشت ملوک
به وقت حمله، فراوان دریده صف سوار
همیشه عادت او بر کشیدن اسلام
همیشه همت او نیست کردن کفار
عطای تو به همه جایگه رسید و، رسد
بلند همت تو بر سپهر دایره وار
کجا تواند گفتن کس آنچه تو کردی
کجا رسد بر کردارهای تو گفتار؟
تو آن شهی که ترا هر کجاشوی، شب و روز
همی رود ظفر و فتح، بر یمین و یسار
خدایگان جهان باش، وزجهان برخور
به کام زی و جهان را به کام خویش گذار

واژه ی مثنوی از کلمه ی "مثنی" به معنی دوتائی گرفته شده است. زیرا در هر بیت دوقافیه آمده است که با قافیه بیت بعد فرق می کند. مثنوی را می توان به شکل زیر تصویرکرد:

......................الف///////// ...................... الف
...................... ب////////// ...................... ب
...................... ج ////////// ...................... ج
...................... د ////////// ...................... د

از آنجا که مثنوی به لحاظ قافیه محدودیت ندارد بیشتر برای موضوعات طولانی به کار می رود.

خصوصیات مثنوی باعث شده است که داستان ها اغلب در قالب مثنوی سروده شوند. علاوه بر داستان سرایی، برای هرموضوعی که طولانی باشد هم از مثنوی استفاده می شود.

مثلاً در ادبیات آموزشی مثل آموزه های صوفیان هم از قالب مثنوی بهره می برده اند.

سرودن مثنوی ازقرن سوم و چهارم هجری آغاز شده است که از بهترین مثنوی ها می توان به شاهنامه فردوسی،حدیقه سنایی، خمسه نظامی و مثنوی مولوی اشاره کرد.

قدیمی ترین مثنوی سروده شده- که اکنون به جز چند بیت چیزی از آن در دست نیست- مربوط به رودکی است که متن کلیله و دمنه را در قالب مثنوی به نظم در آورده بود.


نمونه ای از مثنوی از بوستان سعدی

حکایت
یکی گربه درخانه زال بود----- که برگشته ایام و بد حال بود
روان شد به مهمان سرای امیر----- غلامان سلطان زدند شر به تیر
چکان خونش از استخوان می دوید--همی گفت و از هول جان می دوید
اگر جستم از دست این تیر زن----- من و موش و ویرانه پیرزن

"غزل" در لغت به معنی "حدیث عاشقی" است. در قرن ششم که قصیده در حال زوال بود "غزل" پا گرفت و در قرن هفتم رسما قصیده را عقب راند و به اوج رسید.

در قصیده موضوع اصلی آن است که در آخر شعر "مدح" کسی گفته شود و در واقع منظور اصلی "ممدوح" است اما در غزل "معشوق" مهم است و در آخر شعر شاعر اسم خود رامی آورد و با معشوق سخن می گوید و راز و نیاز می کند.
این "معشوق" گاهی زمینی است اما پست و بازاری نیست و گاهی آسمانی است و عرفانی.

ابیات غزل بین 5 تا 10 ییت دارد و دو مصراع اولین بیت و مصراع دوم بقیه ابیات هم قافیه اند.

غزل را می توان به شکل زیر تصویر کرد:

......................الف///////// ...................... الف
...................... ب ////////// ...................... الف
...................... ج ////////// ...................... الف

موضوعات اصلی غزل بیان احساسات و ذکر معشوق و شکایت از بخت و روزگار است. البته موضوع غزل به این موضوعات محدود نمی شود و در ادب فارسی به غزل هایی بر میخوریم که شامل مطالب اخلاقی و حکیمانه هستند.

هر چند غزل فارسی تحت تأثیرادبیات عرب بوجود آمد بدین معنی که در ادبیات عرب قصاید غنائی رواج یافت (در این زمان قصیده در ایران مدحی بود و غزل فقط در قسمت اول آن دیده می شود) و در قرن پنجمبه تقلید از این قصاید غنایی غزل فارسی به عنوان نوع مستقلی از قصیده جدا شد، اماموضوعات غزل فارسی اصالت دارد و مثلاً غزل عرفانی به سبک شاعران ما در ادبیات عربنادر است.


نمونه ای از غزل سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند ونه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تودوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پندمی ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

نمونه ای از غزل حافظ:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقتاست که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهدهرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی وخودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغرمینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

نمونه ای از غزل عراقی:

نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند
ز بهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود
بهم کردند وعشقش نام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم
سر زلفین خود را دام کردند
چو خود کردندراز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟

"قطعه" شعری است که معمولاً مصراع های اولین بیت آن هم قافیه نیستند ولی مصراع دوم تمام ادبیات آن هم قافیه اند. طول قطعه دو بیت یا بیشتر است.

......................الف///////// ...................... ب
...................... ج ////////// ...................... ب
...................... د ////////// ...................... ب

قطعه را بیشتر در بیان مطالب اخلاقی و تعلیمی ومناظره ونامه نگاری بکار می برند.

قدیمی ترین قطعه ها مربوط به ابن یمین است و از بین شاعران معاصر پروین اعتصامی نیز بیشتر اشعارش را در قالب قطعه سروده است.

پروین اعتصامی مناظره های زیادی در قالب قطعه دارد از قبیل مناظره نخ و سوزن، سیر و پیاز و ......

علت اسم گذاری قطعه این است که شعری با قالب قطعه مانند آن است که از وسط یک قصیده برداشته شده باشد و در واقع قطعه ای از یک قصیده است.

نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی ----- بررست و بردمید بر اوبر، به روز بیست

پرسیدازچنار که توچند روزه ای؟ ----- گفتا چنار سال مرابیشتر ز سی است

خندید پس بدو که من از تو به بیست روز -برتر شدم بگویکه این کاهلیت چیست؟

او را چنارگفت که امروز ای کدو ----- باتو مراهنوز نههنگام داوری است

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان ----- آنگه شود پدید کهنامرد و مرد کیست!!!

ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه و وزن یکسان هستند و در آخر هر رشته شعر یک بیت یکسان با قافیه ای جداگانه تکرار میشود.

بهترین ترجیح بندهای مربوط به سعدی ، هاتف و فرخی است.

از ترجیع بندهای معروف ادبی فارسی ترجیع بند هاتف است که بیت ترجیع آن این است:


که نیکی هست و هیچ نیست جز او --- وحده لا اله الا هو







نمونه ای از ترجیع بند از دیوان سعدی

دردا که به لب رسید جانم ----- آوخ که ز دست شدعنانم

کس دید چو من ضعیف هرگز ----- کز هستی خویش در گمانم

پروانه ام اوفتان و خیزان ----- یکبار بسوز و وارهانم

گر لطف کنی به جای اینم ----- ورجور کنی سرای آنم

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله کار خویش گیرم

زان رفتن و آمدن چگویم ----- می آیی و می روم من از هوش

یاران به نصیحتم چه گویند ----- بنشین و صبور باش و مخروش

ای خام، من این چنین درآتش ----- عیبم مکن ار برآورم جوش

تا جهد بود به جان بکوشم ----- و آنگه بهضرورت از بن گوش

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله ی کار خویش گیرم

ای بر تو قبای حسن چالاک ----- صد پیرهن از جدائیت چاک

پیشت به تواضع است گویی ----- افتادن آفتاب بر خاک

ما خاک شویم و هم نگردد ----- خاک درت از جبین ما پاک

مهر از تو توان برید هیهات ----- کس بر تو توانگزید حاشاک

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله ی کار خویش گیرم

ترکیب بند از لحاظ ساختار شعری مانند " ترجیع بند" است و تنها تفاوت آن این است که بیت تکرار شده در بین قطعه های شعر یکسان نیستند.

از ترکیب بندهای معروف ترکیب بند "محتشم کاشانی "در توصیف واقعه ی کربلاست.



نمونه ی ترکیب بند از وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید ----- داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید ----- گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی----- سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ----- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم ----- بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود ----- یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت -----سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت ----- یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم ----- باعث گرمی بازار شدش من بود

مجموعه جدید مصراع هم قافیه (بند مسمط) و یک مصراع که قافیه آن مستقل است. (رشته مسمط یا مصراع تسمیط) و این شکل چند بار با قافیه های متفاوت تکرار می شود.

و اما مصراع های جدا با هم قافیه دارند، بدین نحو:
الف—الف—الف—ی— ب—ب—ب— ی — ح— ح—ج—ی
به مسمط هایی که بند مسمط و رشته مسمط آنها مجموعه سه مصراع باشد مسمط مثلث به چهار مصراع مربع و به پنج مصراعی مخمس و به شش مصرایی مسدس گویند. مسمط حداقل مثلث و حداکثر (معمولاً) مسدس است و همه مسمطات منوچهری مسدس است.



مانند:


گویی بط سپید جامه به صابون زده است --- کبک دری ساق پای در قدح خون زده است



بر گل تر دلیب، گنج فریدون زده است --- لشگر چین در بهار، خیمه به هامون زده است



لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است --- خیمه آن سبزگون خرگه این آتشین



باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده است — کم سخن عندلیب،دوش به گوش آمده است



از شغب مردمان لاله به جوش آمده است --- زیر به بانگ آمده است بمبخروش آمده است



نسترن مشکبوی، مشک فروش آمده است --- سیمش در گردن است، مشکش درآستین



مسمط معمولاً ساختمان قصیده را دارد اول آن تغزل است وبعد تخلص به مدح می پردازد. این نوع جدید مسمط است که به ابتکار منوچهری از مسمطقدیم ساخته شده است، مسمط قدیم بیتی است چند لختی که لخت های آن یک قافیه دارند (قافیه درونی) و لخت آخری آن با لخت های آخر ابیات دیگر هم قافیه است (قافیهبیرونی) او گاهی به این گونه اشعار شعر مسجع گویند و نمونه آن در اشعار مولانا زیاداست.

دیده سیرست مرا جان دلیرست مرا ----- زهره شیرست مرا، زهره تابیده شدم



شکر کند عاشق حق، کز همه بردیم سبق ---- بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم



باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان----- کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم



این ابیات را می توان به شکل زیر (مسمط ومربع) نوشت:

دیده سیرت مرا ----- جان دلبراست مرا


زهره شیرست مرا ---- زهره تابنده شدم



که هرمصراع آن دو بار مفتعلن و به اصطلاح عروصی مربع است که در شعر فارسی مفعول نیست وابیات فارسی معمولاً مسدس و یا مثمن هستند. از این رو منوچهری این پاره ها راطولانی تر کرد و به حد مصراع مفعول در شعر فارسی رساند.

مستزاد شعری است که در آخر مصراع های یک رباعی یا غزل یا قطعه،جمله ی کوتاهی از نثر آهنگین و مسجع اضافه می کنند که از لحاظ معنی به آن مصراع مربوط است ولی با وزن اصلی شعر هماهنگ نیست.

در واقع کلمه ی مستزادبه معنی "زیاد شده" هم همین معنی را می دهد و علت نام گذاری این نوع شعر هم قطعه اضافه شده در پایان هر مصراع است.


نمونه ی چند مستزاد

گیرم که ز مال و زر کسی قارون شد ---------- مرگ است زپی!

یا آن که به علم و دانش افلاطون شد ---------- کو حاصل وی؟

اندوخته ام ز کف همه بیرون شد ---------- کو ناله ی نی؟

ز اندیشه کونین دلم پرخونشد ---------- کو ساغر می؟

(مشتاق اصفهانی)

گر حاجت خود بری به درگاه خدا ---------- با صدق و صفا

حاجات ترا کند خداوند روا ---------- بی چون و چرا

ز نهار مبر حاجتخود در بر خلق ---------- با جامه ی دلق

کز خلق نیاید کرم وجود و عطا ---------- بی شرک و ریا

(سنا)

"رباعی" از کلمه ی "رباع" به معنی "چهارتایی" گرفته شده است.

"رباعی" شعری است چهار مصراعی که بر وزن "لاحول و لاقوة الابالله" سروده می شود.

سه مصراع اول رباعی تقریباً مقدمه ای برای منظور شاعر هستند و حرف اصلی در مصراع چهارم گفته می شود.

رباعی در قدیم را از لحاظ موضوع می توان به سه دسته تقسیم کرد:

الف) رباعی عاشقانه: مثل رباعی های رودکی

ب) رباعی صوفیانه : مثل رباعی های ابوسعید ابوالخیر، عطار ومولوی

ج) رباعی فلسفی: مثل رباعی های خیام





شکل رباعی به صورت زیر است:

..................... الف ///////// ..................... الف

..................... ب ///////// ....................... الف

البته در زمان های قدیم بعضی رباعی ها دارای چهار مصراع هم قافیه بودند.


نمونه هایی از رباعی:

جز من اگرت عاشق شیداست بگو ----- ور میل دلت به جانت ماست بگو

ور هیچ مرا در دلتو جاست بگو ----- گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو
(مولوی)


هر سبزه که بر کنار جویی رسته است ---- گوییزلب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی ---- کان سبزه زخاک لاله رویی رسته است
(خیام)

کلمه ی "دوبیتی" علاوه بر این که در مورد رباعی به کار می رود به معنی شعری است که دارای چهار مصراع است.

دوبیتی شعری است که دارای چهار مصراع است و می تواند در هر وزنی سروده شود.


رباعی نیز در واقع یک نوع دوبیتی است که وزن خاصی دارد.

بیشتر دو بیتی های مربوط به بابا طاهر است.





نمونه هایی از دو بیتی های باباطاهر:

دل عاشق به پیغامی بسازد ----- خمارآلوده باجامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافی است ----- ریاضت کش به بادامی بسازد

***

ز دست دیده و دل هر دو فریاد ----- هر آنچه دیده بیند دل کندیاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد-------------زنم بر دیده تا دل گرددآزاد

***

جوونی هم بهاری بود و گذشت ----- به ما یک اعتباری بود وبگذشت

میون ما و تو یک الفتی بود. ------ که آن هم نوبهاری بود وگذشت

بوی جوی مولیان آید همی ------ یاد یار مهربان آید همی

این شعر منسوب به رودکی را که همراه با چنگ خوانده می شده شاید بتوان تصنیف دانست و از آن به بعد نیز عده ای ازشاعران اشعار خویش را همراه با عود و چنگ می خوانده اند.

در قرن ششم و هفتم تصنیف سرائی معمول بوده چنان که دولتشاه سمرقندی نوشته است عبدالقادر عودی برای ابن حسام هروی (متوفی به سال 737- ه – ق) تصنیفی سرود.

در روزگار صفویه نیزسرودن تصنیف معمول و متداول بوده است از جمله تصنیف سازان می توان به شاه مرادخوانساری اشاره کرد که تصنیف های متعددی را سرود.

در عهد زندیه تصنیف هایزیادی درباره رشادت لطفعلی خان زند سروده شد.

در زمان ناصر الدین شاه قاجار نیز ترانه های زیادی دهان به دهان برگشت که می توان به تصنیف هائی که درباره ظل السلطان در دوران حکومتش در اصفهان و یا تصنیف درباره ی ماشین دودی شهر ری اشاره شد اما مشهورترین تصنیف سازدوره قاجاریه میرزا علی اکبر خان شیدا بود که همراه با تصنیف، سه تار می زد.

عارف قزوینی تصنیف ساز و شاعر معروف اولین کسی بود که تصنیف را برای مقاصدسیاسی و میهنی سرود
ملک الشعرای بهار و رهی معیری نیز از تصنیف سازان معروف بودند.

نمونه ای از تصنیف های ملک الشعرای بهارکه در دستگاه ماهور خوانده می شود:



زمن نگارم / خبر ندارد/ بحال زارم/ نظر ندارد

خبر ندارم / من از دل خود / دل من از من / خبر ندارد

کجا رود دل که دلبرش نیست/ کجا پرد مرغ / که پر ندارد

امان ازین عشق / فغان ازین عشق / که غیر خون / جگر ندارد

همه سیاهی/ همه تباهی / مگر شب ما / سحر ندارد

بهار مضطر مثال دیگر / که آه و زاری / اثر ندارد

چهارپاره" از قالب های جدیدی است که همزمان با رواج شعر نو بوجود آمده است.

"چهارپاره" مجموعه ای ازدوبیتی هایی است که در کل یک شعر را می سازند.

دو بیتی های تشکیل دهنده چهارپاره از لحاظ قافیه با هم تفاوت دارند.

نمونه ای از چهارپاره:

فالگیر



کند وی آفتاب به پهلو فتاده بود ----- زنبورهای نور زگردش گریخته



در پشت سبزه های لگدکوب آسمان----- گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته



***



کف بین پیرد باد درآمد ز راه دور ----- پیچیده شال زرد خزان را به گردنش



آن روز میهمان درختان کوچه بود ----- تا بشنوند راز خود از فالروشنش



***



در هر قدم که رفت درختی سلامگفت----- هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد



او دست های یک یکشان را کنار زد ----- چون کولیان نوای غریبانهساز کرد



***



آن قدر خواند که زاغان شامگاه ----- شب را ز لابلای درختان صدا زدند



از بیم آن صدا به زمین ریخت برگ ها----- گویی هزار چلچله را درهوا زدند



***



شب همچو آبی از سراین برگ ها گذشت ----- هر برگ همچو نیمه دستی بریده بود



هر چند نقشی از کف این دست ها نخواند ----- کف بین باد طالع هربرگ دیده بود


نادر نادرپور

هر شعری حداقل یک بیت دارد.

"مفرد" شعری تک بیتی است که شاعر تمام مقصود خود را در همان یک بیت بیان می کند.

"مفرد" یا همان "تک بیت" اغلب برای بیان نکته های اخلاقی به کار می رود.

در "مفرد" گاهی دو مصراع هم قافیه هستند و گاهی دارای قافیه نیستند.

بعضی از شعرا دارای تک بیت های زیادی هستند، مانند سعدی که در پایان دیوانش به تعداد زیادی از این "مفرد" ها بر می خوریم که تحت عنوان "مفردات" تقسیم بندی شده اند.

بعضی گفته اند که "مفرد" در واقع همان ضرب المثل است که به شعر بیان شده است.

نمونه هایی از مفرد:

پای ملخی نزد سلیمان بردن ----- زشت است ولیکن هنر است ازموری

***

مردی نه به قوت است و شمشیر زنی ----- آن است که جوری که توانی نکنی


تضمین به طور کلی به این معنی است که قطعاتی از شعر شاعر دیگری را در داخل شعر خودبیاورند.

در بین شاعران قدیمی چون حافظ و سعدی و ... تضمین به این معنا بوده است که با ذکر اسم شاعر، مصراع یا بیتی از شعر او را در میان غزل یا قصیده خود بیاورند.

مثلاً سعدی غزلی دارد که این گونه شروع می شود:

من از آن روز که در بند تو ام آزادم --- پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

و حافظ در غزلی مصراع اول این غزل را به این صورت تضمین کرده است.

زلف بر باد مدهتا ندهی بر بادم ----- ناز بنیاد مکن تا نَکَنی بنیادم
.
.
.
و در آخر، مصراع سعدی را تضمین می کند و می گوید:

حافظ از جو ر تو، حاشا که بگرداند روی ---- من از آن روز کهدر بند تو ام آزادم

اما تضمین در بین شعرای سده ی اخیر به این معنی است با شعری از شعرای قدیمی مسمط بسازند.

مثلاً غزلی از سعدی یا حافظ را تضمین می کنند و با اضافه کردن ابیاتی هم وزن و هم قافیه مصراع های اول آن شعر، شعری می سرایند که در قالب مسمط چهار یا پنج یا شش مصراعی است.

این نوع تضمین در قدیم مرسوم نبوده و در سالهای اخیر متداول شده است.

یکی از تضمین های معروف مربوط به ملک الشعرای بهاراست ک غزلی از سعدی را تضمین کرده است.

قسمتی از این شعر در زیر آورده شده است:

ابیاتی که به رنگ نارنجی آورده شده است مربوط به غزلی از سعدی است که ملک الشعرای بهار آن را در بین شعر خود آورده است.


سعدیا! چون توکجا نادره گفتاری هست؟ ----- یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست؟

یا چوبستان و گلستان تو گلزاری هست؟----- هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست ----- یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست


لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس----- به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس----- موسی اینجا بنهد رخت به امیدقبس

به کمند سر زلفت نه من افتادم وبس----- که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست


بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست----- به ز گفتار توبی‌شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست----- ای که دردار ادب غیر تو دیاری نیست!

گر بگویمکه مرا با تو سر و کاری نیست----- در و دیوار گواهی بدهد کاری هست


روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم----- شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم ----- نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟----- همه دانند که در صحبت گل خاری هست

شعر نیمائی که به آن شعر آزاد گویند.

نیمایی شعری است با وزن عروضی منتها ارکان آن مانند شعر سنتی محدود به دو و سه و چهار رکن نیست و قافیه جای منظم و مشخصی ندارد. اشعار نیما و اخوان و فروغ و سپهری و بیشتر شاعران نو پرداز بدین شکل است.



نمونه ای از شعر نیمایی از فروغ فرخزاد:

"هدیه"

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم

***

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

شعر شاملوئی که بدان شعر سپید گویند. این نوع از شعر وزن و آهنگ دارد منتها عروضی نیست و قافیه در آن جای ثابتی ندارد. اغلب شعرهای احمد شاملو چنین است:


نمونه ای از شعر احمد شاملو:






"سرود برای مرد روشن که به سایه رفت"

قناعت وار
تکیده بود
باریک و بلند
چون پیامی دشوار
در لغتی
با چشمانی از سؤال و عسل
و رخساری بر تافته از حقیقت و باد
مردی با گردش آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود
خر خاکی های در جنازه ات به سوء ظن می نگرند

***

بیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گرده گاو توفان کشیده بود
آزمون ایمان های کهن را
بر قفل معجرهای عقیق
دندان فرسوده بود
بر پرت افتاده ترین راه ها
پو زار کشیده بود
رهگذری نا منتظر
که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت

***

جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند
که روز را پیشباز می رفتی
هر چند سپیده تو را
از آن پیشتر دمید
که خروسان بانگ سحر کنند
مرغی در بال هایش شکفت
باغی درد رختش
ماد رعتاب تو می شکوفیم
در شتابت
مادر کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است
دریا به جرعه ای که تو از چاه خورده ای حسادت می کند

"این شعر را احمد شاملو در رثای جلال آل احمد سروده است"

اگر از عناصر فنی و ظاهری شعر بگذریم،زمینه ی معنوی شعر،حاصل تجربه ی عاطفی یااندیشه وخیالی است که شاعر در آفرینش شعر خود به کار گرفته است.


حماسی

غنایی

مدحی

تعلیمی

دینی

انتقادی

مرثیه

وصفی

قصصی

مناظره

عامیانه و محلی

انواع فرعی

مرثیه از نظر ماهیت جزو ادب غنایی است.

مرثیه در ادب فارسی سابقه ای کهن دارد و در نخستین دیوان شعر فارسی یعنی دیوان رودکی دیده می شود.

در زمان حال نیز در آثار شاعران معاصر مرثیه های زیادی به چشم می خورد، مثلاً مراثی احمد شاملو درباره فروغ فرخزاد و جلال آل احمد

مرثیه ها اغلب درباره مرگ پادشاهان و صاحبان قدرت و مقام یا بزرگان علم و ادب هستند.

مرثیه های معروف در ادب فارسی بسیارند، مانندمرثیه فرخی در مرگ محمود غزنوی و یا مرثیه رودکی در مرگ شهید بلخی

بعضی مرثیه ها همدرباره فوت یکی از خویشان است، مانند مراثی فردوسی ، خاقانی و حافظ درباره مرگ فرزندانشان.

مرثیه های زیادی نیز در مورد شهادت یا مرگ ائمه (علیهم السلام) سروده شده است مانند مرثیه هایی که محتشم به مناسبت های گوناگون سروده است.



این نوع از مرثیه که بیشتر در میان مردم رواج دارد بیشتر درسوگ سردار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام است و معروف ترین این مرثیه ها ترکیب بند محتشم کاشانی در مورد واقعه ی کربلاست.

گاهی مرثیه در سوگ کسی سروده نشده است بلکه درباره ی از بین رفتن ارزشها و گذشت ایام جوانی و شادکامی یا از بین رفتن عظمت یک تمدن است، مانند مرثیه سعدی در خرابی بغداد به دست مغولان.

مرثیه ممکن است به هر قالبی باشد: قطعه و ترجیع بند و ترکیب بند و گاهی هم غزل و رباعی و مثنوی

نمونه ی مرثیه از حافظ در سوگ شاه ابواسحاق

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود----- دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل ازاثر صحبت پاک ----- بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیرخرد نقل معانی میکرد ----- عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آنجور و تطاول که در این دامگه است ----- آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز ----- چه توان کرد که سعی من و دل باطلبود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم ----- خم می دیدم خون در دل و پا درگل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق ----- مفتی عقل در این مساله لایعقلبود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی ----- خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ ----- که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود



چند بند از ترکیب بند محتشم کاشانی درباره ی شهادت امام حسین علیه‌السلام

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین

ژرف ساخت مناظره هم حماسه است زیرا در آن بین دو چیز بر سر برتری و فضیلت خود بردیگری نزاع و اختلاف در می گیرد و هر یک با استدلالاتی خود را بر دیگری ترجیح مینهد و سرانجام یکی مغلوب یا کجاب می شود.

ظاهراً اولین شاعری که به نوع ادبی مناظره پرداخته است اسدی صاحب گرشاسبنامه و لغت فرس اسدی باشد. از او مناظراتی به اسم های مناظره آسمانی و زمین، مغ و مسلمان، نیزه و کمان، شب و روز، عرب و پارسی به جامانده است.

از شاعران معاصرپروین اعتصامی به مناظره توجه کرده است. قالب شعری مناظره قصیده یا قطعه است.

مناظره گاهی به صورت نثر است و مخصوصاً در مقاله دیده می شود. درگلستان سعدی جدال سعدی با مدعینمونه یک مناظره منثور است.

مناظره بر مبنای سوال و جواب است و این هر دوخاص شعر فارسی است و قبل از اسلام هم در ادبیات ما سابقه داشته است و مثلاً درمنظومه درخت آسوریک دیده می شود.

نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی ----- بر رست و بردوید برو بر به روز بیست؟

پرسید از آنچنار که «تو چند ساله‌ای؟ ----- گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است

خندیدازو کدو که «من از تو به بیست روز ----- بر تر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست

او را چنار گفت که «امروز ای کدو----- با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان ----- آنگه شود پدید که از ما دو مردکیست

ناصر خسرو





رفوی وقت

گفت سوزن با رفوگر وقت شام شبشد و آخر نشد کارت تمام

روز و شب، بیهوده سوزن میزنی هر دمی، صد زخم بر منمیزنی

من ز خون، رنگین شدم در مشت تو بسکه خون میریزد از انگشت تو

زینهمه نخ های کوتاه و بلند گه شدم سرگشته، گاهی پایبند

گه زبون گردیدم و گه ناتوان گه شکستم، گه خمیدم چون کمان

چون فتادم یا فروماندم زکار تو همی راندی به پیشم با فشار

میبری هر جا که میخواهی مرا میفزائی کارو می کاهی مرا

من بسر، این راه پیمودم همی خون دل خوردم، نیاسودم دمی

گاهم انگشتانه میکوبد بسر گاه رویم میکشد، گاه آستر

گر تو زاسایش بری گشتی و دور بهر من، آسایشی باشد ضرور

گفت در پاسخ رفوگر کای رفیق نیست هر رهپوی، از اهل طریق

زین جهان و زین فساد و ریو و رنگ تو چه خواهی دید بااین چشم تنگ

روز می‌بینی تو و من روزگار کار می‌بینی تو و من عیب کار

تو چه میدانی چه پیش آرد قضا من هدف بودم قضا را سالها

ناله تو ازنخ و ابریشم است من خبردارم که هستی یکدم است

تو چه میدانی چها بر من رسیدموی من شد زین سیه کاری سفید

سوزنی، برتر ز سوزن نیستی آگهی از جامه، از تن نیستی

من نهان را بینم و تو آشکار تو یکی میدانی، اما من هزار

من درینجا هر چه سوزن میزنم سوزنی بر چشم روشن می‌زنم

من چو گردم خسته، فرصت بگذرد چون گذشت، آنگه که بازش آورد

هجو و مدح

مفاخره

ساقی نامه

شهر آشوب

پا رودی

حسبیه

طنز و هزل و مطایبه

مناجات

گلایه

بث الشکوی

تهنیت

حسبیه بیشتر از موضوعات شعری است تا از انواع ادبی به هر حال حبسیه از فروع ادب غنائی است و در آن شاعر اندوه و رنج خود را از زندان توصیف می کند.

نخستین و بیشترین حبسیه ها در دیوان مسعود سعد سلمان دیده می شود و بعد از او نیز شاعرانی که به زندان رفتند حبسیه سرودند. چنان که خاقانی چند حبسیه فرا دارد و در عصر ما شاعر استاد ملک الشعرای بهار نیز چند حبسیه سروده است.

زندان نای

نالم به دل چو نای من اندر حصار نای ----- پستی گرفت همّت من زین بلند جای

آرد هوای نای مرا ناله های زار ----- جز ناله های زار چه آرد هوای نای

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر ----- پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

نه نه ! ز حصن نای بیفزود جاه من ----- داند جهان که مادر ملک است حصن نای

من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته --- زی زهره برده دست و به مه برنهاده پای

از دیده گاه پاشم دُرهای قیمتی ----- وز طبه گه خرامم در باغ دلگشای

نظمی به کامم اندر چون باده لطیف ----- خطّی به دستم اندر چون زلف دلربای

ای در زمانه راست نگشته مگوی کژ ----- وی پخته ناشده به خرد، خام کم درای

امروز پست گشت مرا همّت بلند ----- زنگار غم گرفت مرا تیغ غم زدای

از رنج تن تمام نیارم نهاد پی ----- وز درد دل بلند نیارم کشید وای

گیرم صبور گردم بر جای نیست دل ----- گویمبرسم باشم هموار نیست رای

عونم نکرد همّت دور فلک نگار ----- سودم ندادگردش جام جهان نمای

کاری ترست بر دل و جانم بلا و غم ----- از رُمح آبدادهو از تیغ سرگرای

چون پشت بینم از همه مرغان درین حصار ----- ممکن بود کهسایه کند بر سرم همای؟

گردون چه خواهد از من بیچاره ی من ضعیف ----- گیتیچه خواهد از من درمانده گدای

گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر ----- ور مارگرزه نیستی ای عقل کم گزای

ای محنت ارنه کوه شدی ساعتی بُرو ----- وی دولتار نه باد شدی لحظه یی بپای

ای تن جزع مکن که مجازی است ای نجهان ----- ویدل غمین مشو که سپنجی است این سرای

گر عز و مُلک خواهی ، اندر جهانمدار----- جز صبر ور جز قناعت دستور و رهنمای

ای بی هنر زمانه مرا پاک درنورد ----- وی کور دل سپهر مرا نیک برگرای

ای روزگار هر شب و هر روز ازحسد ----- دَه چَه ز محنتم کن و ده دَر ز غم گشای

در آتش شکیبم چون گلفروچکان ----- بر سنگ امتحانم چون زر بیازمای

از بهر زخم گاه چو سیممفروگُذار ----- وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای

ای اژدهای چرخ دلم بیشتربخور ----- وی آسیای چرخ تنم نیک تر بسای

ای دیده سعادت، تاری شو و مبین ----- وی مادر امید سترون شو و مزای

مسعود سعد! دشمن فضل است روزگار ----- این روزگار شیفته را فضل کم نمای

هر طنزی هم خنده دار است، اما هر نوشته خنده داری طنز نیست. ممکن است هجو، هزل و یا فکاهه باشد.

قدمای ما با آنکه معنی طنز و فکاهه رامی دانسته اند، از آنها به عنوان شکل های ادبی نام نبرده اند. آنان مضاحک را در دوشکل هجو و هزل تعریف کرده اند.

کاشفی سبزواری پا فراتر نهاده و در بدایع الافکار فی صنایع الاشعار، مطایبه را هم تعریف کرده است. از نظر او مطایبه، هزلی است معتدل، که ما امروز آن را فکاهه می نامیم.

در تعاریف قدما، هجو دربرابر مدح قرار گرفته است و هزل در برابر جد. هر اصطلاحی را با ضد آن بهتر می توان شناخت و تعریف کرد.

می توانیم چهار اصطلاح هجو، طنز، هزل و فکاهه را به عبارت امروز، این طور تعریف کنیم:

هجو :یعنی به تمسخر گرفتن عیبها و نقصها به منظور تحقیر و تنبیه از روی غرض شخصی و آن ضد مدح است.

طنز:یعنی به تمسخر گرفتن عیبها و نقصها به منظور تحقیر تنبیه، از روی غرض اجتماعی و آن صورت تکامل یافته هجو است.

هزل:یعنی شوخی رکیک به منظور تفریح و نشاط در سطحی محدود و خصوصی و آن ضدجد است.

فکاهه :یعنی شوخی معتدل به منظور تفریح و نشاط در سطحی نامحدود و عمومی و آن صورت تکامل یافته هزل است.

به عبارت دیگر:

طنز هجوی است از روی غرض اجتماعی

فکاهه هزلی است دارای جنبه عمومی

به طوری که از این تعریفها بر می آید در هجو و طنز، نیش وجود دارد و در هزل و فکاهه، نوش. به عبارتدیگر خنده هزل و فکاهه، نوشخند است و خنده هجو و طنز، نیشخند.

طنز
طنز از اقسام هجو است و فرق آن با هجو این است که آن تندی و تیزی و صراحت هجو در طنز نیست وانگهی در طنز معمولاً مقاصداصلاح طلبانه و اجتماعی مطرح است. طنز کاستن از کسی یا چیزی است به نحوی که باعثخنده و سرگرمی و تحقی شود. بین طنز و کمیک بودن فرق نهاده اند و گفته اند که درکمدی خنده به خاطر خنده مطرح است اما در طنز خنده برای استهزاء کردن است یعنی وسیله است نه هدف. در طنز کسی که مورد انتقاد قرار می گیرد ممکن است بیرون از اثرادبی باشد.

او ممکن است یک فرد خاص باشد یا یک تیپ یا یک طبقه یا ملت و حتی یک نژاد. گاهی کسانی که دعوی اصلاح مفاسد اجتماعی و تهذیب اخلاق انسانی داشته انداز طنز استفاده کرده اند و آثار عبید زاکانی در این زمینه مشهور است وشاعران بزرگ دیگر ما نیز در خلال آثار خود از طنز غافل نمانده اند که به عنوان نمونه سعدی و حافظ را می توان نام برد.

منتقدان فرنگی ساتیر را به دو نوع رسمی یا مستقیم و غیررسمی و غیر مستقیم تقسیم کرده اند. در طنز مستقیم سخنگو اول شخص است. این "من" ممکن است مستقیماً با خواننده سخن بگوید یا با کسی دیگر که در آن اثر بی مطرح است و اصطلاحاً حریف نامیده می شود.
کار این "پهلوان پنبه" شرح و بسط و توضیح و تفسیرطنزهای سخنگو است. در طنز مستقیم دو نوع اثر معروف است که از اسم طنزنویسان معروف رومی هوراس Horace و جوونال گرفته شده است.

در طنز هوراس سخنگو فردی مودب وزیرک است که با طنزهایش بیشتر باعث سرگرمی است و کمتر باعث خشم و رنجش می شود. زبان او نرم و ملایم است و گاهی خودش را به مسخره می گیرد (مثل طنزهای حافظ) در طنزجوانی Juvenalina Satire است.

در این شیوه گروهی از شخصیت های وراج، پرحرف که فخرفروش و متفاضل اند و نمایندگان محله های مختلف عقیدتی و فلسفی محسوب می شوند،طی مکالمات و بحثهای گسترده ای (که معمولاً در یک مجلس صورت می گیرد) عقاید و آراء و نقطه نظرهای روشنفکران دیگران را به نفع خود به باد انتقاد و مسخره می گیرند. کاندید ولتر از این قبیل است.

در ادبیات فارسی طنز هم به شعر است و هم به نثر و در هر دو صورت قطعات کوتاه ادبی است مگر در دوران معاصر که به وسیله غربیان داستان های بلند مبتنی بر طنز پدید آمده است مانند طنز نویس معروف ایرج پزشک زاد، بزرگترین طنزنویس قدیم ما عبید زاکانی است کهاز او آثاری به نظم و نثر مانده است و طنز نویس بزرگ معاصر علی اکبر دهخدا صاحب چرند و پرند است. در آثار ایرج میرزا هم قطعات درخشان از طنزبه جا مانده است

شعرای سده چهارم و نیمه اول سده پنجم
شعرای میانه قرن پنجم تا اوایل قرن هفتم هجری
شعرای سده هفتم تا پایان قرن هشتم هجری
شعرای قرن نهم تا اوایل قرن دهم هجری
شعرای قرن دهم تا اوایل قرن دوازدهم هجری
شعرای دوره بازگشت ادبی
شعرای دوره مشروطه
شعرای معاصر




شعرای سده چهارم و نیمه اول سده پنجم

• رودکی
• بلخی
• دقیقی
• کسایی مروزی
• رابعه قزداری
• فردوسی
• فرخی سیستانی
• عنصری
• منوچهری دامغانی
• ابوسعید ابوالخیر



شعرای میانه قرن پنجم تا اوایل قرن هفتم هجری

• فخرالدین اسعد گرگانی
• باباطاهر
• ناصر خسرو
• مسعود سعد سلمان
• حکیم عمر خیام
• سنایی غزنوی
• انوری
• ظهیرالدین فاریابی
• خاقانی شیرازی
• نظامی
• عطار



شعرای سده هفتم تا پایان قرن هشتم هجری

• مولوی
• سعدی
• سیف فرغانی
• شیخ محمود شبستری
• امیر خسرو دهلوی
• خواجوی کرمانی
• ابن یمین
• عبید زاکانی
• سلمان ساوجی
• حافظ



شعرای قرن نهم تا اوایل قرن دهم هجری

• شاه نعمت الله ولی
• جامی
• هلالی جغتایی
• اهلی شیرازی



شعرای قرن دهم تا اوایل قرن دوازدهم هجری

• لسانی شیرازی
• وحشی بافقی
• محتشم کاشانی
• عرفی شیرازی
• شیخ بهایی
• طالب آملی
• کلیم کاشانی
• صائب


شعرای دوره بازگشت ادبی

• مشتاق اصفهانی
• فتحعلی خان صبا
• نشاط اصفهانی
• وصال شیرازی
• فروغی بسطامی
• سروش اصفهانی
• قا آنی
• یغمای جندقی


شعرای دوره مشروطه

• نسیم شمال
• ملک الشعرای بهار
• عارف قزوینی
• فرخی یزدی
• علی اکبر دهخدا
• میرزاده عشقی
• ابوالقاسم لاهوتی
• ایرج میرزا



شعرای معاصر

ملک الشعرای بهار
علی معلم
پروین اعتصامی
مظاهرمصفا
شهریار
مهدی حمیدی شیرازی
نصرالله مردانی
حسین منزوی
سهیل محمودی
حمیدسبزواری
حسن حسینی
مهرداد اوستا

نیما یوشیج

سهراب سپهری

احمد شاملو

حمید مصدق

فروغ فرخزاد

فریدون مشیری

مهدی اخوان ثالث

منوچهر آتشی

قیصر امین پور


طاهره صفار زاده

سیاوش کسرائی

هوشنگ ابتهاج

سلمان هراتی

فاطمه راکعی

محمد رضا شفیعی کدکنی

مهدی سهیلی

نصرت رحمانی

یغما گلرویی

یدالله رویایی

محمود مشرف آزاد تهرانی

علی موسوی گرمارودی

ساعد باقری

و....
نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت