هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

در باب شعر و هنر

پرنده ای در دوزخ
نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر
 که آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست
همه رنج است و رنجی غربت آلود است
 پرید از جان پناهش مرغک معصوم
 درین مسموم شهر شوم
پرید ، اما کجا باید فرود آید ؟
نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیوند
در آن مردی ، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر
 به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند
 خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی
به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند
ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر
تفو بر آن لب و لبخند
پرید ، اما دگر آیا کجا باید فرود آید ؟
 نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت
 سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغک ؟
 عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت
 پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد
غبار و آتش و دود است
 نگفتندش کجا باید فرود آید
 همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون
صدف با خویش
 دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش
 چه گوید با که گوید ، آه
کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهای پاکش سوخت
کجا باید فرود آید ، پریشان مرغک معصوم ؟
 

 

akhavan-(1).jpg


 از کتاب از این اوستا


کتیبه
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
 و با زنجیر
 اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
 به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
 تا زنجیر
 ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
 و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
 چنین می گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
 بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
 چنین می گفت چندین بار
 صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
 و ما چیزی نمی گفتیم
 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
 پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
 گروهی شک و پرسش ایستاده بود
 و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
 و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
 یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
 و نالان گفت : باید رفت
 و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
 یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 کسی راز مرا داند
 که از اینرو به آنرویم بگرداند
 و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
 هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
 هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
 هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
 و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
 ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
 خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
 نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
 بخوان ! او همچنان خاموش
 برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
 پس از لختی
 در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
 بدست ما و دست خویش لعنت کرد
 چه خواندی ، هان ؟
 مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود


 
-
روی جاده ی نمناک (مرثیه ای برای صادق هدایت)
اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
 ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
 و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست
 هنوز از خویش پرسم گاه
 آه
 چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟
 زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟
 سگی ناگاه دیگر بار
 وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پاره یا پیرار ؟
 سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
 اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
 به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟
 و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
 هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک ؟
چه نجوا داشته با خویش ؟
 پ یامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سوداده کافکا ؟
 همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟
 درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
 ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟
 تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
 تفی دیگر به ریش عرش و بر آین این ایام ؟
 چه نقشی می زده ست آن خوب
 به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟
 به شوق و شور یا حسرت ؟
 دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک ؟
 دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
 مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
 شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه
 وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
 کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک
 فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک ؟
 هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد
 گهی چونان گهی چونین
 که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
 دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست
 و طرف دامن از این خاک برچیده ست
 ولی من نیک می دانم
 چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
 که او هر نقش می بسته ست ،‌ یا هر جلوه می دیده ست
 نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک

 

قصه شهر سنگستان
دوتا کفتر،
نشسته اند روی شاخه سدر کهنسالی ،
که روییده غریب از همگنان دردامن کوه قوی پیکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم ،
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهای این ، آن را تسلی بخش ،
تسلیهای آن ، این رانوازشگر .
خطاب ار هست : « خواهرجان»
جوابش : « جان خواهرجان ،
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش . »
- « نگفتی ، جان خواهر! اینکه خوابیده ست اینجا کیست ؟
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما رانیز کو را دوست
می داریم ،
نگفتی کیست ، باری سرگذ شتش چیست ؟ »
- « پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
شبانی گله اش را گرگها خورده .
و گرنه تاجری کالاش رادریا فرو برده .
و شاید عاشقی سرگشته کوه و بیابانها .
سپرده با خیالی دل ،
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل ،
نه ش از پیمودن دریا و کوه و دشت ودامانها .
اگر گم کرده راهی بی سرانجام ست ،
مرا به ش پند و پیغام است .
درین آفاق من گردیده ام بسیار ،
نماند ستم نپیموده بدستی هیچ سویی را .
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش :
ازین سو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست .
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و مشک و بی رحم ست .
وز آن سو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست .
یکی دریای هول هایل ست و خشم طوفانها .
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب .
و آن دیگر بسیط زمهریرست و زمستانها .
رهایی را اگر راهی ست ،
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی ، نیست ..... »
- « نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی ، بی نصیبی ، مانده در راهی ،
پناه آورده سوی سایه سدری ،
ببینش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست .
نشانیها که دراو ... »
- « نشانیها که می بینیم دراو بهرام را ماند ،
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست ،
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
پس از او گیو بن گودرز ،
و با وی توس بن نوذر ،
و گرشاسب دلیر، آن شیر گند آور ،
و آن دیگر
و آن دیگر .
انیران رافرو کوبند ، وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست ،
پریشان شهر ویران را دگر سازند .
درفش کاویان را فره درسایه ش ،
 غبار سالیان از چهره بزدایند ،
بر افرازند ... »
- « نه ، جانا ! این چه جای طعنه و سردی ست ؛
گرش نتوان گرفتن دست ، بیداد ست این تیپای بی غاره .
ببینش ، روز کور شور بخت ، این نا جوانمردی ست .»
« نشانیها که دیدم ، دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود .
ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشیده با دستان ،
تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان .»
- « نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست ،
و از بسیارها تایی .
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی .
 نه خال ست و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست ،
که گوید داستان از سوختنهایی .
یکی آواره مردست این پریشانگرد .
همان شهزاده از شهر خود رانده ،
نهاده سر به صحراها ،
گذشته از جزیره ها و دریاها ،
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده ،
اگر نفرین ، اگر افسون ، اگر تقدیر ، اگر شیطان .... »
- « به جای آوردم او را ، هان
همان شهزاده بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند .»
- « بلی ، دزدان دریایی و قوم جادوان وخیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند ،
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر :
,, دلیران من ! ای شیران !
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران ! ،،
و بسیاری دلیرانه سخنها گفت ، اما پاسخی نشنفت .
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان ،
صدایی بر نیامد از سری ، زیرا همه ناگاه سنگ و سرد
گردیدند ،
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان .
پریشان روز ، مسکین ، تیغ در دستش ، میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد میزد : ,,آی !،،
و می افتاد و بر می خاست . گریان نعره می زد باز :
,, دلیران من ! ،، اما سنگها خاموش .
همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال ،
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست ؛
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست .
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست .
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد
چاره و ترفند ،
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند ،
دگربیزار حتی از دریغا گویی و نوحه ،
چو روح جغد گردان درمزار آجین این شبهای بی ساحل ،
ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
پناه آورده سوی سایه سدری ،
که رسته درکنار کوه بی حاصل .
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود ،
نشید همگنانش ، آفرین را و نیایش را ،
سرود آتش و خورشید و باران بود ،
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی ،
به فر سور و آذینها ، بهاران در بهاران بود ،
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور ،
چنان چون آبخوستی روسپی ، آغوش زی آفاق بگشوده ،
دراو جاری هزاران جوی پر آب گل آلوده ،
و صیادان دریا بارهای دور ،
و بردنها و بردنها و بردنها ،
و کشتیها و کشتیها و کشتیها
و گزمه ها و گشتیها ... »
- « سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست .
نگه کن ، روز کوتاه ست .
 هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک .
شنیدم قصه این پیر مسکین را
بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
کلیدی هست آیا که ش طلسم بسته بگشاید ؟ »
- « تواند بود .
پس از این کوه تشنه ، دره ای ژرف است ،
دراو نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن .
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست .
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن ،
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید ،
اهورا و ایزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید ،
پس از آن ، هفت ریگ از ریگهای چشمه بر دارد ،
درآن نزدیکها چاهی ست ،
کنارش آذری افروزد و او را نمازی گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ریگش را ،
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشید خواهد آب ،
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان ،
نشان آن که دیگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بیند روزگار وصل .
تواند بود و باید بود ،
ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
- « غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار .
سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست ،
غم دل با تو گویم غار!
کبوترهای جادوی بشارت گوی ،
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند .
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند .
من آن کالام را دریا فرو برده ،
گله ام را گرگها خورده ،
من آن آواره این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ .
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید .
دریغا دخمه ای درخورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت .
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار !
درخشان چشمه پیش چشم من جوشید .
فروزان آتشم را باد خاموشید .
فکندم ریگها را یک به یک درچاه .
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، لیک
به جای آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : ,, آه ،، .
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنیتر زآنکه دربند
دماوند است .
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده
است آیا ؟ ... »
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت .
تو پنداری مغی دل مرده در آتشگهی خاموش ،
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد .
ستمهای فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد.
غمان قرنها را زار می نالید .
حزین آوای او درغار می گشت و صدا می کرد .
- « .... غم دل با تو گویم ، غار !
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ..... آری نیست ! »
   

 

قصه ی رنگ پریده


من ندانم با که گویم شرح درد
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
 هر که با من همره و پیمانه شد
 عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
 عاقبت ، خواننده را مجنون کند
 آتش عشق است و گیرد در کسی
 کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
 قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
 یاد می اید مرکز کودکی
 همره من بوده همواره یکی
 قصه ای دارم از این همراه خود
 همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
 سیرها می کردم اندر عالمی
 یک نگارستانم آمد در نظر
 اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
 یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
 هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
 شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
 هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
 هوش بردی و شکیبایی ز سر
 هر نگاری را به دست اندر کمند
 می کشیدی هر که افتادی به بند
 بهر ایشان عالمی گرد آمده
 محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
 عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
 کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
 رفت از من طاقت و صبر و قرار
 باز می جستم همیشه وصل یار
 هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
 قصدش از همراهی در کار چیست ؟
 بس که دیدم نیکی و یاری او
 مار سازی و مددکاری او
 گفتم : ای غافل بباید جست او
 هر که باشد دوستار توست او
 شادی تو از مدد کاری اوست
 بازپرس از حال این دیرینه دوست
 گفتمش : ای نازنین یار نکو
 همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
 کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
 گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
 خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
 به به از کردار و رفتار خوشت
 به به از این جلوه های دلکشت
 بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
 خیر بینی ، باش در پایندگی
 باز ای و ره نما ، در پیش رو
 که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
 شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
 در پی او سیرها کردم بسی
 از همه دور و نمی دیدیم کسی
 چون که در من سوز او تاثیر کرد
 عالمی در نزد من تغییر کرد
 عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
 بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
 روز درد و روز نکامی رسید
 عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
 ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
 که بدو کردم ز خامی اقتفا
 آدم کم تجربه ظاهر پرست
 ز آفت و شر زمان هرگز نرست
 من ز خامی عشق را خوردم فریب
 که شدم از شادمانی بی نصیب
 در پشیمانی سر آمد روزگار
 یک شبی تنها بدم در کوهسار
 سر به زانوی تفکر برده پیش
 محو گشته در پریشانی خویش
 زار می نالیدم از خامی خود
 در نخستین درد و نکامی خود
 که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
 بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
 من که هیچ از خوی او نشناختم
 از چه آخر جانب او تاختم ؟
 دیدم از افسوس و ناله نیست سود
 درد را باید یکی چاره نمود
 چاره می جستم که تا گردم رها
 زان جهان درد وطوفان بلا
 سعی می کردم بهر جیله شود
 چاره ی این عشق بد پیله شود
 عشق کز اول مرا درحکم بود
س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود
 من ندانستم چه شد کان روزگار
 اندک اندک برد از من اختیار
 هر چه کردم که از او گردم رها
 در نهان می گفت با من این ندا
 بایدت جویی همیشه وصل او
 که فکنده ست او تو را در جست و جو
 ترک آن زیبارخ فرخنده حال
 از محال است ، از محال است از محال
 گفتم : ای یار من شوریده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
 در میان آتشم آورده ای
 این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
 چند داری جان من در بند ، چند ؟
 بگسل آخر از من بیچاره بند
 هر چه کردم لابه و افغان و داد
 گوش بست و چشم را بر هم نهاد
 یعنی : ای بیچاره باید سوختن
 نه به آزادی سرور اندوختن
 بایدت داری سر تسلیم پیش
 تا ز سوز من بسوزی جان خویش
 چون که دیدم سرنوشت خویش را
 تن بدادم تا بسوزم در بلا
 مبتلا را چیست چاره جز رضا
 چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
 این سزای آن کسان خام را
 که نیندیشند هیچ انجام را
 سالها بگذشت و در بندم اسیر
 کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
 می کشد هر لحظه ام در بند سخت
 او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
 ای دریغا روزگارم شد سیاه
 آه از این عشق قوی پی آه ! آه
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
 تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
 چه شد آن رنگ من و آن حال من
 محو شد آن اولین آمال من
 شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
 این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
 عشقم آخر در جهان بدنام کرد
 آخرم رسوای خاص و عام کرد
 وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
 که مرا با جلوه مغتون داشت او
 عاقبت آواره ام کرد از دیار
 نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
 می فزاید درد و آسوده نیم
 چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
 که شده ماننده ی دیوانگان
 می روم شیدا سر و شیون کنان
 می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
 خود نمی دانم چه دارم جست و جو
 سخت حیران می شوم در کار خود
که نمی دانم ره و رفتار خود
 خیره خیره گاه گریان می شوم
بی سبب گاهی گریزان می شوم
 زشت آمد در نظرها کار من
 خلق نفرت دارد از گفتار من
 دور گشتند از من آن یاران همه
 چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
 چه شد آن یاری که از یاران من
 خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
 من شنیدم بود از آن انجمن
 که ملامت گو بدند و ضد من
 چه شد آن یار نکویی کز فا
 دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
 گم شد از من ، گم شدم از یاد او
 ماند بر جا قصه ی بیداد او
 بی مروت یار من ، ای بی وفا
 بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
 بی مروت این جفاهایت چراست ؟
 یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
 چه شد آن یاری که با من داشتی
 دعوی یک باطنی و آشتی ؟
 چون مرا بیچاره و سرگشته دید
 اندک اندک آشنایی را برید
 دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
 بی تأمل روز من برتافت او
 دوستی این بود ز ابنای زمان
 مرحبا بر خوی یاران جهان
مرحبا بر پایداری های خلق
 دوستی خلق و یاری های خلق
 بس که دیدم جور از یاران خود
 وز سراسر مردم دوران خود
 من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
 پس نشاید دوستی با خلق کرد
 وای بر حال من بدبخت!‌وای
کس به درد من مبادا مبتلای
 عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
 خلق را از درد بدبختی رهان
 خواستم تا ره نمایم خلق را
 تا ز نکامی رهانم خلق را
 می نمودم راهشان ، رفتارشان
 منع می کردم من از پیکارشان
 خلق صاحب فهم صاحب معرفت
 عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
جمله می گفتند او دیوانه است
گاه گفتند او پی افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
 سرزنش ها و حقارت ها نمود
 با چنین هدیه مرا پاداش کرد
 هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
 که پریشانی من افزون نمود
 خیرخواهی را چنین پاداش بود
 عاقبت قدر مرا نشناختند
 بی سبب آزرده از خود ساختند
 بیشتر آن کس که دانا می نمود
 نفرتش از حق و حق آرنده بود
 آدمی نزدیک خود را کی شناخت
 دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
 آن که کمتر قدر تو داند درست
 در میانخویش ونزدیکان توست
 الغرض ، این مردم حق ناشناس
 بس بدی کردند بیرون از قیاس
 هدیه ها دادند از درد و محن
 زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
 یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
 مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
 مرحبا بر طینت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نیکو نهاد
 حیف از اویی که در عالم فتاد
 خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
 خوب داد عقل را دادند ، خوب
 هدیه این بود از خسان بی خرد
 هر سری یک نوع حق را می خرد
 نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور
 کور را چه سود پیش چشم نور ؟
 ای دریفا از دل پر سوز من
 ای دریغا از من و از روز من
 که به غفلت قسمتی بگذشاتم
 خلق را حق جوی می پنداشتمن
 من چو آن شخصم که از بهر صدف
 کردم عمر خود به هر آبی تلف
 کمتر اندر قوم عقل پک هست
 خودپرست افزون بود از حق پرست
 خلق خصم حق و من ، خواهان حق
 سخت نفرت کردم از خصمان حق
 دور گردیدم از این قوم حسود
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقای روی دوست
 سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
 پس چرا جویم محبت از کسی
 که تنفر دارد از خویم بسی؟
پس چرا گردم به گرد این خسان
 که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
 ای بسا شرا که باشد در بشر
 عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
 احتراز است ، احتراز است ، احتراز
 بنده ی تنهاییم تا زنده ام
 گوشه ای دور از همه جوینده ام
 می کشد جان را هوای روز یار
 از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
 من ندارم یار زین دونان کسی
 سالها سر برده ام تنها بسی
 من یکی خونین دلم شوریده حال
 که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
 گرچه دانم دشمن سخت من اوست
 من چنان گمنامم و تنهاستم
 گوییا یکباره ناپیداستم
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
 نه شنیده ست ایچ گفتار مرا


 

 


nim.jpg


نیما در سال 1276 هجری خورشیدی به دنیا آمد. خواندن و نوشتن را نزد یکی از  مردان ده فرا گرفت ولی دلخوش چندانی از وی  نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد . پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه‌ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت. در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در  روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند . نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی‌سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند . نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌های چون: مجله موسیقی، مجله کویر و...... پرداخت. از معروف‌ترین شعرهای نیما می‌توان به شعرهای افسانه، آی آدمها، ناقوس، مرغ آمین اشاره کرد. نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست... فریاد می زنم ، من چهره ام گرفته ! من قایقم نشسته به خشکی ! مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست، یک دست بی صداست ، من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب، فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر فریاد من رسا ، من از برای راه خلاص خود و شما، فریاد می زنم ، فریاد می زنم!! بیست ویک آبان‌ماه سال ‌روز تولد نیما یوشیج است.

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.


 

ای شب


هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
 یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
 کز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست که در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه کنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یک ره و فسانه
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشکست دلم ز بی قراری
 کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
 آنجا که بکوفت باد بر در
 و آنجا که بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مکدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری که گرفته یار در بر
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 کز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شکل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتکاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 کز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
 شد محو یکان یکان ستاره
 تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
 کز شومی گردش زمانه
 یکدم کمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار که چشم ها ببندد
 کمتر به من این جهان بخندد

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

قاصدک
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

ترکیب بند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شرح پریشانی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
****
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
****
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
****
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
****
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
****
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
****
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
****
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی
****
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
****
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
****
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را
****
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
****
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند



گله‌ی یار دل‌آزار
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود
****
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و سد جور برای تو کشد
****
شب به کاشانه‌ی اغیار نمی‌باید بود
غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود
همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود
یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود
تشنه‌ی خون من زار نمی‌باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
****
دیگری جز تو مرا اینهمه آزا نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
****
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
****
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره‌ی من چیست چه تدبیر کنم
****
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
****
مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو
خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو
از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
****
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل‌آزرده‌ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده‌ی خویش
****
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
سد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
****
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره‌ی من چیست چه تدبیر کنم
****
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
****
مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو
خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو
از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
****
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل‌آزرده‌ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده‌ی خویش
****
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
سد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد

****
از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی
چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
****
درد من کشته‌ی شمشیر بلا می‌داند
سوز من سوخته داغ جفا می‌داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند
همه کس حال من بی سر و پا می‌داند
پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند
چاره‌ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
****
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
****
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

****
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای
****
اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم
زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم
همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
****
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای
****
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه‌ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره‌ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهیل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

از کتاب مرگ رنگ در قیر شب دیرگاهی است که در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می‌خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه‌ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته سایه‌ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدم‌ها سر بسر افسرده است روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم می‌بندد می‌کنم هر چه تلاش، او به من می خندد . نقش‌هایی که کشیدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود . طرح‌هایی که فکندم در شب، روز پیدا شد و با پنبه زدود . دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است . جنبشی نیست در این خاموشی دست‌ها پاها در قیر شب است

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

شعر چیست؟
سبک ها و مکتب ها در شعر فارسی
انواع شعر از نظر قالب یا فرم
انواع شعر از نظر محتوا یا درونمایه
شعرای کلاسیک
شعرای نوگرا

بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعرمی گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اندبسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعربیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کارنادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:
"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکلترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."
بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم:
شمس قیس رازیدر "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد:
"شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده."
این تعریف به چهار عنصر اندیشه،وزن ،قافیه ،زبان نظارت دارد.
دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل میکند:
"شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق،و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.»
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
"شعر حادثه ای است که در زبان روی میدهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده،میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند."
در جای دیگرمی نویسد:
"شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
- "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،."
- «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.»
- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
- شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد

براهنی پا را ازاین هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است:
"گفتن، آن هم به قصد ایجادچیزی، شعر سرودن است."
یا می نویسد:
"انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود،الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است."
در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم:
یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد.
دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است.
گروه دوم خود بر سر اینکه کدامخصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن،قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند.
برخی دیگر، وزن به معنای عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند.
گروهی برعنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند.
و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق میشود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:
1-هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد،آن کلام شعر است نه نثر.
"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظرمنطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند،پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه،شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن،شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط درجهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد،شعر است. این گونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.
2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارجشدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر این گونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛
"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر میگردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواندآن را ادامه دهد.
3- در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست،تأثیر و لذت نیز جزء هدف است.
بر این اساس، نثر از پیچیدگی هایکمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کندکه در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.
4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمولاستفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند،نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.
5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر،شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یکنویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.
6- دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی درشعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواندپیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاریاز واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. ازاین جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند
7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر،شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکل دستوری کلام، به آن،صورت شعری بخشیده است.
8-نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی،تاریخی،اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود.
9- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالی که شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید.

سبک شعر، یعنی مجموع کلمات و لغات و طرز ترکیب آنها، از لحاظ قواعد زبان و مفاد معنی هر کلمه در آن عصر، و طرز تخیل و ادای آن تخیلات از لحاظ حالات روحی شاعر، که وابسته به تأثیر محیط و طرز معیشت و علوم و زندگی مادی و معنوی هر دوره باشد، آنچه از این کلیات حاصل می شود آب و رنگی خاص به شعر می دهد که آن را «سبک شعر» می نامیم، و قدما گاهی به جای سبک «طرز» و گاه «طریقه» و گاه «شیوه» استعمال می کردند.


1- سبک خراسانی یا ترکستانی

2- سبک عراقی

3- سبک هندی

4- بازگشت ادبی یا سبکهای جدید که منتهی به سبک جدید دوره مشروطه شده است.

سبک خراسانی که آن را سبک ترکستانی هم می گویند در واقع طنز و شیوه شاعران خراسان بوده است.
در این شیوه که از اولین دوران های شعر فارسی یعنی اوایل قرن چهارم تا اواسط قرن ششم ادامه داشت.

شاعران و استادان زیادی مانند: رودکی ،فرخی،عنصری،فردوسی،منوچهر ی،ناصرخسرو ،سنایی و
مسعود سعد سلمان ظهور کرده و شیوه خراسانی را به کمال رساندند.

سبک خراسانی دو مرحله دارد:
دوره سامانی و دوره غزنوی وسلجوقی.

در دوره سامانی،سادگی بیان و کهنگی تعبیرات و اصطلاحات به خوبی مشخص است. غلبه کلمات فارسی بر واژه های عربی و توجه به توصیفات طبیعی و ساده و محسوس و عینی از ویژگیهای شعر این دوره محسوب می شود.

موضوعاتی که در شعر این دوره مطرح می شود غالباً یا مدح است و یا هجور وهزل که هر دو ملایم است و معتدل و دور از اغراق. تغزلات عاشقانه و پند و اندرز وحکمت با شیوه ای شاعرانه و نه عالمانه نیز از مشخصات شعر این دوره به شمار می رود.

از قالبهای مهم در این عصر می توان به قصیده ومثنوی اشاره کرد. درقصیده معمولاًموضوع مدح و هجو و تغزل است و در مثنوی تمثیل و داستان و حماسه بیان می شود.

قالبهای دیگری مانندرباعی ودوبیتی گه گاه در یک دوره دیده می شود وتعداد آن ها بسیار اندک است.

صنایع لفظی و معنوی در شعر این دوره اگر وجود داشته باشد خالی از تکلف و تصنع است در حدی نیست که بتوان به آنها اعتنا کرد.

استفاده از بعضی معلومات علمی و برخی آیات و احادیث نبوی و روایات تاریخی وحماسی هم در شعر این دوره وجود دارد اما همه ی این مواد چنان در کلام به کار رفته است که صفت اصلی شعر این دوره یعنی سادگی بیان همچنان برجا می ماند و از بین نمیرود.

سبک خراسانی در دوره غزنوی و اوایل سلجوقی گذشته از بعضی مختصات لفظی و خصایص دستوری که در واقع مربوط به زبان و لهجه ی منطقه خراسان قدیم می شود، باشعر دوره سامانی تفاوتهایی دارد.

از جمله این که سادگی بیان، جای خود را به استحکام و سنگینی کلام می دهد و شعر تا حدی به پختگی می رسد.

هر چند شعرفرخی با صفت سادگی همراه است، اما پختگی و استحکام کلام در آن کاملاً مشهود است. عنصری ومنوچهری و بعدهاناصرخسرو وسنایی به تدریج سادگی طبیعی را از شعر سبک خراسانی دور می سازند و آن را تا حدی ازمیان می برند.

در سبک این دوره بعضی قالب های تازه مانندترجیع بندو ترکیب بند و نیز مسمط و قطعه به وجود می آید.

با این همه قصیده و مثنوی از قالبهای معتبر این سبک است.

صنایع بدیع اعم از لفظی و معنوی و انواع تشبیهات درشعر این دوره رواج داشته است.

شاعرانی مانند عنصری، منوچهری، ناصرخسرو وسنایی از اصطلاحات فلسفی،نجوم، ریاضیات و بعضی مباحث علوم طبیعی و پزشکی در شعر خود استفاده می کند و به این ترتیب رنگی عالمانه به شعر خود می زدند.

استفاده از احادیث و آیات قرآنی و نیز اشعار عربی درمیان شاعران این دوره رواج بیشتری یافت.

مثلاً منوچهری که دیوان اشعار عربیرا از برداشت نمی توانست خود را از زیر نفوذ و تاثیر آن خارج سازد و ناصرخسرو وسنایی معلومات و مطالعات دینی خود را در شعر خویش می آوردند.

بیان موضوعاتیمانند مدح و هجو و تغزل و پند و حکمت در شعر این دوره ادامه یافت ولی در این میان اغراق و تا حدی اضافه گویی زیادتر شده و در واقع به نوعی تکامل یافت.

بااین همه کسانی مانند ناصر خسرو، مدح اغراق آمیز را به یک سو نهادند و حکمت و دین واخلاق را به جای آن معنای قرار دادند.

هر چند در ابتدای این سبک روح ملی وحماسی خاصه در دوره سامانی جلوه ای بارز داشت ولی در پایان آن این روحیه تضعیف شده و جای آن را روحیه ی زاهدانه کسانی مثل ناصرخسرو و اخلاق صوفیانه ی شاعرانی چون سنایی پر کرد.

به طور خلاصه می توان گفت شروع این سبک با روحیه حماسی وپایان آن با روحیه صوفیانه.

سبک عراقی با ظهورسلجوقیان در خراسان واتابکان در عراق و آذربایجان به وجود آمد وبه تدریج شعر "دری" که مرکز اصلی آن در خراسان و ماوراءالنهر است، به عراق وآذربایجان راه یافت.
از طرفی در این دوران بر اثر سیاست سلجوقیان، مدارسمختلف دینی تأسیس شد و معارف اسلامی مانند تفسیر و منطق و حکمت و علوم بلاغی و ادبیات عرب در این مدارس تدریس می شد و ترویج علوم و معارف اسلامی باعث شد که شاعران وادیبان نیز با علوم رایج زمان آشنا شوند.
در این دوره علوم مدرسه ای در شعرتأثیر فراوان گذارد تا آنجا که فرا گرفتن علوم از لوازم شاعری شد و مایه تفاخر ومباهات شاعران.
رواج شعر دری در عراق و آذربایجان و تاثیر علوم اسلامی وادبیات عرب در آن سبب شد که در شعر فارسی تحولی اساسی به وجود آید.

این تحول هر چند در شعر شاعران آذربایجان و عراق مشهودتر است اما می توان آن را قبل از همه در شعر"انوری"و "ظهیر فاریابی" مشاهده کرد.
"انوری" نخستین کسی است که این شیوه جدید را ارائه می دهد و از یک طرف قصاید و مدایح اغراق آمیز و پرصنعت را وارد شعر رهایش کرد و از طرف دیگر غزلهای لطیف و پرشور سرود.
در آذربایجان "خاقانی " ونظامی " پرچم دار شیوه تازه شدند و در عراق "جمال الدین اصفهانی" و پسرش "کمال الدین" و این شیوه را برگزیده و در ادامه ی این روند"سعدی " و" حافظ " آن را به اوج میرساندند.
معانی شعری در این شیوه تازه گذشته از مدح که با اغراق و خضوع وخشوع فراوان نسبت به ممدوح همراه است دارای هجو و هزل نیز هست اگر بعضی از شاعران این دوره مانند "انوری" و "سوزنی سمرقندی" هجوهای تند و هزل هایی (مطالب طنز گونه) زشت دارند ولی دیگر شاعران این سبک مانند "خاقانی" نیز سرودن در مایه های هجو و هزل را آزموده اند.
عرفان و اخلاق و زهد از معانی رایج در شعر این دوره است.
غزل که ابتدا انوری آن را بهصورت یک نوع جدید ارائه می دهد، در شعر غالب شاعران این دوره آزمایش می شود اوج آندر غزل سعدی و حافظ جلوه گر می شود.
عرفانوتصوف نیز در این عصر یکمضمون رایج است که غالباً در شعر کسانی مانندمولوی وعطار وعراقی به چشم می خورد.
اغلب قالبهای شعری مانند: قصیده و مثنوی و غزل در این دوره رواج دارند.
در میان شاعران این دوره نظامی گنجوی در "خمسه" نوعی جدید از انواع ادبی را در قالب مثنوی ارائه میدهد. او کلام خود را نو می داند و حتی با فردوسی به چالشگری بر می خیزد.
دراین دوره است که سعدی بوستان را می آفریند و امیر خسرودهلوی وجامیگذشته از مثنوی های داستانی، اخلاق وحکمت را در قالب مثنوی رواج میدهند.
شاعران فارس و اصفهان قالب غزل را بر قالبهای دیگر ترجیحمی دهند و "فارس" مرکز غزلسرایی به سبک عراقی می شود و سعدی وحافظ خداوندان غزل، هریک شیوه تازه ای می آفرینند.
توجه به زیبایی کلمه و سادگی و خوش آهنگی کهدر واقع سبک خاص سعدی است در غزل تاثیر می گذارد و شاعرانبسیاری از او تقلید می کنند ولی با این همه حافظ تحولی بزرگ در غرلفارسی ایجاد می کند و سبکی مستقل و آزاد می آفریند. در سبک عراقی قالب مثنوی و غزل اهمیت بیشتری پیدا می کندو تا دوره های بعد ادامه می یابد.
به طور کلی خصایص شعر سبک عراقی به طورخلاصه عبارتند از:
کثرت لغات و ترکیبات عربی و از میان رفتن لغات دور ازذهن فارسی، رواج اشارات وتلمیح های فراوانمربوط به معانی علوم و اظهار فضل کردن و توجه و گرایش شاعران به حکمت و فلسفه ومنطق،تضمین و اشاره بهآیات و احادیث و اشعار مشهور عربی و اشاره به اخبار و احوال انبیا و مشایخ رو آوردنبه بیان غیرمستقیم و استفاده ازاستعاره ومعماوایهام، استفادهاز اغراق و صنایع مختلف بدیع، رواج بیان مسائل مذهبی و کم رنگ شدن حس وطن پرستی و گذشته از اینها توجه به اموال شخصی و زن و فرزندو اظهار بدبینی و تأسف از زندگی و گاه نفرت از شعر و شاعری که غالباً روحیات شاعررا نشان می دهد، از خصایص ممتاز و چشمگیر سبک عراقی به شمار می روند.

سبک هندی یا اصفهانی که مقدمات آن از دوره مفعول فراهم شده بود با ظهور دولت" صفویه" در ایران و "بابریه" در هند و نیز بر اثر بعضی عوامل اجتماعی و سیاسی و دینی به وجود آمد.

پادشاهان صفوی برای حفظ استقلال ایران و تشکیل حکومت ملی، مذهب شیعه را به عنوان یک مذهب ملی و رسمی در سراسر ایران رواج می دادند و برای اشاعه آن تبلیغات دامنه داری را آغاز کردند و همین امر روال مذهبی و سنتی گذشته را تغییر داد.
توجه شدید پادشاهان صفوی به تشیع و علاقه فراوان آنان به خاندان نبوت و اهل بیت باعث شد که شعر در خدمت مذهب و تبلیغ مذهبی قرار گیرد.
پادشاهان صفوی به مدح و اغراقات آن چندان علاقه ای نشان نمی دهند. غالباً شعر در نظر آنان جزمناقب و مراثی امامان و اهل بیت چیزی نیست و شاعران مدیحه سرا که جز اغراق و تملق چیزی برای ارائه کردن نداشتند مورد بی اعتنایی قرار می گرفتند.
برخی ازشاعران به دربار بابریه رفتند و بسیاری به شعر مذهبی خاص مرثیه روی آورند.
از آنجا که دربار ایران به شاعران روی خوش نشان نمی داد، قصیده سرایی وسرودن خاصه مدیحه از رونق افتاد و همین موضوع امر باعث می شد که شعر از دربار خارج شود و به دست مردم و طبقات مختلف بیفتد.
مدرسه هایی که در دوره سلجوقیانرونقی گرفته بودند، به تدریج از میان رفتند و شاعران که غالباً اهل حرفه و کسب وکار بودند از مدرسه و علوم مدرسه فاصله گرفتند.
از این رو، از یک طرف سنتهای درباری و از طرف دیگر علوم مدرسه ای در شعر فارسی فراموش شد و به جای ایندو، سنتهای مذهبی خاصه تشیع و حکمت عامیانه وارد شعر شد.
به این ترتیبمعانی و بافت کلام در شعر به تدریج تغییر کرد و سبک هندی یا اصفهانی آغاز گردید.
از موضوعات شعری که در این سبک مورد توجه است می توان به مرثیه اشاره کرددر مرثیه ها شاعران غالباً به مناسبت خوشایند پادشاهان و یا بنا به اعتقاد خودشانگرایشی به این معنی پیدا کردند.
در کتاب عالم آرای عباسی در شرح حال شاه طهماسب صفوی آمده است که چون شاعری وی را مدح کرد او در جواب او گفت:
"من راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند بلکه باید قصاید درشأن شاه ولایت و ائمه معصومین علیهم السلام بگویند وصله، اول از ارواح مقدسه حضراتو بعد از آن، از ما توقع نمایند."
این طرز فکر البته منحصر به شاه طهماسبنبود و غالب پادشاهان خاندان صفوی نیز همین اندیشه را داشتند.
از همین رواکثر شاعران این عصر به مرثیه روی آوردند ومحتشم کاشانیآن را به اوج کمال می رساند.
غزل از مهم ترین قالب هایشعری سبک هندی است. جوهر اصلی غزل در این دوره عشق است.عشق با نوعی لاابالیگری ورندی و فساد و بی بند و باری همراه با مبالغات مربوط به سوز و گداز عاشقانه اظهارتواضع بیش از حد نسبت به معشوق بیان می شوند.
با این همه نوعی واقع گویی وبیان واقعیات زندگی نیز در شعر این دوره به چشم می خورد. مثلاً با وقت در ادبیاتزیر می توان فهمید که چگونه شاعر از تجارب واقعی زندگی عاشقانه خود سخن می گوید:

به هر مجلس که جا سازم حدیث نیکوان پرسم ----- که حرف آن مه نامهربان را در میان پرسم

مرهم ناز مکن بر دل ریشم ضایع ----- که جگر سوخته داغ نهان دگرم

جلوه ی قد توام زود ز پا می افکند----- گر نمیبرد ز جا سرو روان دگرم

اما این واقع گرایی در عشق به تدریج در پردهای از خیال پردازی فرو رفت و نوعی پیچیدگی و ابهام در آن به وجود آیِد و نه تنهاشور و هیجان را از غزل گرفت بلکه درک آن را محتاج فکر و دقت فراوان کرد.

مثلاً در این بیت که آن رابیدلراجع به تبسم معشوق گفته است، اینابهام به چشم می خورد.

تبسم که به خون بهار تیغکشید؟------ که خنده بر لب گل نیم بسمل افتاده است

شاعر می خواهدبگوید تبسم معشوق چنان زیباست که خنده گل در مقابل آن هیچ جلوه ای ندارد.

در بیت زیر پیچیدگی شعر لطف آن را از میان برده است.

دهان تنگش از من چشمه حیوان نهان می داشت --- خطش سر زد ز لب کای تشنه جان من خضر این را هم

اما در غزل به غیر از مضامینعاشقانه، موضوعاتی چون عرفان و فلسفه و اخلاق نیز وجود داشت و مثلاً در شعر شاعریمانند صائب فلسفه با عرفان بههم می آمیزد و شاعر که مثل صوفی از استدلال می گریزد، مثل واعظ به تمثیل می پردازد.

در سبک هندی قالب غزل بیش از قالب های دیگر اهمیت یافت و شعرای بزرگ این مکتب مانندصائب تبریزی، نظیری نیشابوری،کلیم کاشانی،عرفی شیرازی وبیدل آن توجه فراوان کردند.

اگر چهدر قالب های دیگر مانند مثنوی و قضیده نیز شاعران چون محتشم، کلیم، عرفی و ... شعرمی سرودند ولی جز مرثیه چیزی ارائه نکردند.

به طور کلی خصایص اصلی سبک هندی عبارتند از:

- اجتناب از سادگی بیان
- سعی در رقت فکر و خیال
- رعایت ایجاز و کوتاهی در کلام و جست و جوی در مضامین پیچیده و تعبیرات بی سابقه
- آوردن ترکیبات و کلمات نامأنوس و دور از ذهن و مضمون آفرینی

- آفرینش خیال و توجه به تمثیلات و ارسال المثل ها بر مبنای استفاده ازتجارب روزمره تا حدی که نشان دهنده تاثیر محیط زندگی در شعر باشد

علاوه براین ها توجه به اوهام و خرافات و رواج حکمت عامیانه، بیان احوال شخصی و عواطف مربوطبه زن و فرزند و خویشان نیز از خصوصیات این سبک به شمار می رود.

مضمونآفرینی و به جست و جوی مضامین بکر و ناگفته و نشناخته رفتن چنان که قبلاً هم اشارهشد چندان در سبک هندی رواج می یابد که کار به ابتذال می کشد.

مثلاً محمدطاهر غنی کشمیری از این که ساقه نرگس مانند قلم تهی است و از زمین آب می گیرد و کسیکه درد دندان دارد باید با قلم نی آب بخورد، در تشبیه معشوق و رقابت نرگس با آن، وسیلی خوردن وی از دست صبا، چنین مضمون عجیبی می سازد:

نرگس از چشم تو دم زد، بر دهانش زد صبا----- درد دندان دارداکنون می خورد آب از قلم

یا شوکت بخاری از سایه مژه چشم مور، قلمومی سازد و به دست نقاش می دهد تا دهان تنگ یار را به آن تصویر کند:

ز سایه ی مژه ی چشم مور بست قلم----- چو می کشید مصور دهانتنگ تو را

پرگویی نیز از خصایص شعر سبک هندی است.

شاعراناین عصر غالباً در تمام مدت عمر به شعر گویی یا به عبارت دیگر شعر بافی سرگرم بودند.

مثلاً شاعری به نام عواصی یزدی، روزی پانصد بیت شعر می گفته است ونود سال عمر کرده است.

وی در چهل سال پیش از مرگش گفته است:

ز شعرم آنچه اکنون در حساب است ----- هزار و نهصد و پنجه کتاباست

حتی شاعری بزرگ مثل صائب تبریزی ظاهراً تادویست هزار بیت شعر گفته است. این موضوع اما در میان این اشعار سست و ناهنجار بعضی ابیات زیبا و لطیف و هنرمندانه نیز به وجود آمده است که غالباً شهرت یافته است.

از این روست که گاه تک بیت های در شعر شاعران این سبک یافت می شود که مایه شهرت آنهاست.

این مفردات غالباً داراینکات و لطایف هنری است و مانند امثال زبانزد است.

بازگشت ادبی شیوه و سبک خاصی نیست بلکه نوعی تقلید از گذشته است.
این نهضت از اواخر قرن دوازدهم هجری شروع شد و در اول مرکز اولیه آن اصفهان بود.
علت ظهور این نهضت نه تنها تاسیس دولت قاجاریه و تشویق و علاقه پادشاهان و شاهزادگان قاجاریه به مدیحه و شعر درباری است بلکه بنا به قول ملک الشعرای بهار غالب شاعران این دوره به علت ابتذالی که در شیوه هندی راه یافته بود، از آن شیوه خسته شده بودند و به احیای شعر گذشته ایران رو آوردند.
این نهضت ابتدا در اصفهان آغاز می شد و شاعرانی مانند سید محمد شعله اصفهانی، میر سیدعلی مشتاق، لطفعلی بیگ آذربیگدلی و سید احمد هاتف اصفهانی به مخالفت با شیوه هندی،دست به سرودن اشعاری به شیوه شاعران متقدم مانند سعدی و حافظ می زدند. سپس درزمان سلطنت آغامحمدخان قاجار، عبدالوهاب نشاط اصفهانی انجمن ادبی در همان شهر تشکیل می داد و شاعران را به سرودن اشعاری به شیوه قدما خاصه به سبک عراقی تشویق کرد.
چندی بعد در زمان فتحعلی شاه "نشاط" به تهران می آمدو به دستور او انجمنی ادبی تشکیل می داد به نام "انجمن خاقان" که زیر نظر خودفتحعلی شاه کار می کرد.
این انجمن در واقع در جایی برای جمع شدن شاعران درباری و تجدید حیات شعر درباری بود.
هدف شاعران در این انجمن احیای شعرکهن، یعنی سبک خراسانی و عراقی بود.
شاعرانی مانند صبا، نشاط، مجمر، سحاب،وصال شیرازی غالباً به شیوه گذشته شعر می سرودند و به مدح فتحعلی شاه و شاهزادگان وتقلید از انواع و قالب های مختلف شعر پیشینیان سرگرم شدند و به این ترتیب روند شعرفارسی در تمام قرن سیزدهم یعنی تا زمان سلطنت ناصرالدین شاه با این رویه پیش میرود.
از معروف ترین شاعرانی که در قرن سیزدهم و قسمتی از قرن چهاردهم بدین شیوه شعر سروده اند می توان به فروغی بسطامی،قاآنی شیرازی،سروش اصفهانی و ملک الشعرای بهار اشاره کرد.
این شاعران هر چند گه گاه اشعار نسبتاً خوبی هم دارند اما بیشتر نیروی خود را صرف محکوم کردن شیوه هندی کرده و اکثراً از پیشینیان تقلید کرده اند.

منظور از قالب یک شعر، شکل آرایش مصراعها و نظام قافیه آرایی آن است. شعر به مفهوم عام خود نه در تعریف می گنجد و نه در قالب، ولی شاعران و مخاطبان آنها، به مرور زمان به تفاهم هایی رسیده اند و شکلهایی خاص را در مصراع بندی و قافیه آرایی شعر به رسمیت شناخته اند.
به این ترتیب در طول تاریخ، چندقالب پدید آمده و ؛ شاعران کهن ما کمتر از محدوده این قالبها خارج شده اند. فقط درقرن اخیر، یک تحوّل جهش وار داشته ایم که اصول حاکم بر قالبهای شعر را تا حدّ زیادی دستخوش تغییر کرده است.


1- قالبهای کهن

در قالبهای کهن، شعر از تعدادی مصراع هموزن تشکیل می شود. موسیقی کناری نیز همواره وجود دارد و تابع نظم خاصی است.
هر قالب، فقط به وسیله نظام قافیه آرایی خویش مشخّص می شود و وزن در این میان نقش چندانی ندارد. از میانبی نهایت شکلی که می توان برای قافیه آرایی داشت، فقط حدود چهارده شکل باب طبع شاعران فارسی قرار گرفته و به این ترتیب، قالب های شعری رایج را پدید آورده است :


قصیده

مثنوی

غزل


قطعه

ترجیع بند

ترکیب بند

مسمط

مستزاد

رباعی

دوبیتی

تصنیف

چهار پاره

مفرد

تضمین


2- قالبهای نوین

تااوایل قرن حاضر هجری شمسی ،شاعران ما دو اصل کلی تساوی وزن مصراعهای شعر و نظم ثابت قافیه ها را رعایت کرده اند و اگر هم نوآوری در قالبهای شعر داشته اند، با حفظ این دو اصل بوده است. در آغاز این قرن، شاعرانی به این فکر افتادند که آن دو اصل کلّی را به کنار گذارندو نوآوری را فراتر از آن حدّ و مرز گسترش دهند. شعری که به این ترتیب سروده شد، شکلی بسیار متفاوت با شعرهای پیش از خود داشت.
در این گونه شعرها، شاعر مقیّد نیست مصراع ها را وزنی یکسان ببخشد و در چیدن مصراع های هم قافیه،نظامی ثابت را ـ چنان که مثلاً در غزل یا مثنوی بود ـ رعایت کند. طول مصراع، تابعطول جمله شاعر است و قافیه نیز هرگاه شاعر لازم بداند ظاهر می شود. در این جا آزادیعمل بیشتر است و البته از موسیقی شعر کهن بی بهره است.
پدیدآورنده جدی این قالبها را نیما یوشیج می شمارند،. البته پیش از نیما یوشیج نیز اندک نمونه هایی ازاین گونه شعر دیده شده است، ولی نه قوّت آن شعرها در حدّی بوده که چندان قابل اعتناباشد و نه شاعران آنها با جدّیت این شیوه را ادامه داده اند.
نوگرایی نیما وپیروان او، فقط در قالبهای شعر نبود. آنها در همه عناصر شعر معتقد به یک خانه تکانیجدّی بودند و حتّی می توان گفت تحوّلی که به وسیله این افراد در عناصر خیال و زبان رخ داد، بسیار عمیق تر و کارسازتر از تحوّل در قالب شعر بود.
شاعران کهن سرا می کوشیدند نظام موسیقیایی را حفظ کنند هرچند در این میانه آسیبی هم به زبان و خیال وارد شود و شاعران نوگرا می کوشند آزادی عمل خویش در خیال و زبان را حفظ کنند هرچندآسیبی متوجه موسیقی شود. پس می توان گفت پیدایش شعر نو، ناشی از یک سبک و سنگین کردن مجدّد عناصر شعر و ایجاد توازنی نوین برای آنها بوده است.

قالب نیمایی

شعر آزاد

شعر سپید

قصیده نوعی از شعر است که دو مصراع بیت اول و مصراع های دوم بقیه ی بیت های آن هم قافیه اند.
طول قصیده از 15 بیت تا 60 بیت می تواند باشد.

قصیده را میتوان به شکل زیر تصویر کرد:

......................الف///////// ...................... ب
...................... ب ////////// ...................... ج
...................... ج ////////// ...................... الف

لحن و موضوع قصیده حماسی است و در آن ازمدح و مفاخره و هجو و ذم و .... سخن می رود ومسائل دیگر از قبیل مسائل اخلاقی و دینی و وصف طبیعت در قصیده جنبه فرعی دارد.
هر چند قصاید شاعرانی چونناصرخسروبه موضوعات مذهبی و فلسفی ومنوچهریوخاقانیبه وصف طبیعت و سنایی به عرفان ومسعود سعدبه حسبیه معروفند اما مضمون اصلی قصیده مدح است و در قصایدعنصری وانوری نیز موضوع اصلی مدح کردن شاهان است.

قصیده قالب رایح شعر فارسی از اوایل قرن چهارم تاپایان قرن ششم است و از این تاریخ به بعد غزل اندک اندک جای آن را می گیرد اما اوجقصیده سرائی در قرون پنجم و ششم است.
در قرن ششم بر اثر تحولات سیاسی واجتماعی که رخ می دهد
(بر روی کار آمدنسلجوقیان) بازار مدح از رونق می افتد و تصوف رواج می یابد و قصیده که اصل موضوع آن ستایش ممدوح در پایان شعر است جای خود را به دیگر قالب های شعری می دهد هر چند از این دوره به بعد هم قصیده دیده می شود اما دیگر قالب رایج نیست و غزل حتی وظیفه اصلیقصیده که مدح باشد را نیز بر عهده می گیرد.
سرانجام در قرن هفتم سعدی در طی قصیده ای مرگ قصیده را رسماً اعلام می کند و ساختمان سنتی آن در هم می شکند.
بعضی قصیده را "حماسه دروغین" خوانده اند چرا که در ادبیات حماسی قهرمان اغلب یک موجود اساطیری است که کارهای عجیب و خارج از توان بشرمعمولی انجام می دهد ولی در قصیده همه ی این صفات در مورد شخصی که کاملاً او را میشناسیم و می دانیم هیچ یک از این کارها را نمی تواند بکند بکار می رود.
درقصیده هایی که در مدح سلطان محمد غزنوی سروده شده است به نمونه های خوبی از این اغراق ها بر می خوریم که حتی اندکی هم با واقعیت شخصیت او سازگار نبوده است.


نمونه ای از قصیده

قصیده "بهاریه" فرخی شامل صد و بیست و پنج بیت و در مدح سلطان محمود غزنوی است که برای نمونه ابیاتی از آن نقل می شود:

بهار تازه دمید، ای به روی رشک بهار
بیا و روز مرا خوش کنو نبید بیار
همی به روی تو ماند بهار دیبا روی
همی سلامت روی تو و بقای بهار
رخ تو باغ من است و تو باغبان منی
مده به هیچکس از باغ من، گلی، زنهار!
به روز معرکه، بسیار دیده پشت ملوک
به وقت حمله، فراوان دریده صف سوار
همیشه عادت او بر کشیدن اسلام
همیشه همت او نیست کردن کفار
عطای تو به همه جایگه رسید و، رسد
بلند همت تو بر سپهر دایره وار
کجا تواند گفتن کس آنچه تو کردی
کجا رسد بر کردارهای تو گفتار؟
تو آن شهی که ترا هر کجاشوی، شب و روز
همی رود ظفر و فتح، بر یمین و یسار
خدایگان جهان باش، وزجهان برخور
به کام زی و جهان را به کام خویش گذار

واژه ی مثنوی از کلمه ی "مثنی" به معنی دوتائی گرفته شده است. زیرا در هر بیت دوقافیه آمده است که با قافیه بیت بعد فرق می کند. مثنوی را می توان به شکل زیر تصویرکرد:

......................الف///////// ...................... الف
...................... ب////////// ...................... ب
...................... ج ////////// ...................... ج
...................... د ////////// ...................... د

از آنجا که مثنوی به لحاظ قافیه محدودیت ندارد بیشتر برای موضوعات طولانی به کار می رود.

خصوصیات مثنوی باعث شده است که داستان ها اغلب در قالب مثنوی سروده شوند. علاوه بر داستان سرایی، برای هرموضوعی که طولانی باشد هم از مثنوی استفاده می شود.

مثلاً در ادبیات آموزشی مثل آموزه های صوفیان هم از قالب مثنوی بهره می برده اند.

سرودن مثنوی ازقرن سوم و چهارم هجری آغاز شده است که از بهترین مثنوی ها می توان به شاهنامه فردوسی،حدیقه سنایی، خمسه نظامی و مثنوی مولوی اشاره کرد.

قدیمی ترین مثنوی سروده شده- که اکنون به جز چند بیت چیزی از آن در دست نیست- مربوط به رودکی است که متن کلیله و دمنه را در قالب مثنوی به نظم در آورده بود.


نمونه ای از مثنوی از بوستان سعدی

حکایت
یکی گربه درخانه زال بود----- که برگشته ایام و بد حال بود
روان شد به مهمان سرای امیر----- غلامان سلطان زدند شر به تیر
چکان خونش از استخوان می دوید--همی گفت و از هول جان می دوید
اگر جستم از دست این تیر زن----- من و موش و ویرانه پیرزن

"غزل" در لغت به معنی "حدیث عاشقی" است. در قرن ششم که قصیده در حال زوال بود "غزل" پا گرفت و در قرن هفتم رسما قصیده را عقب راند و به اوج رسید.

در قصیده موضوع اصلی آن است که در آخر شعر "مدح" کسی گفته شود و در واقع منظور اصلی "ممدوح" است اما در غزل "معشوق" مهم است و در آخر شعر شاعر اسم خود رامی آورد و با معشوق سخن می گوید و راز و نیاز می کند.
این "معشوق" گاهی زمینی است اما پست و بازاری نیست و گاهی آسمانی است و عرفانی.

ابیات غزل بین 5 تا 10 ییت دارد و دو مصراع اولین بیت و مصراع دوم بقیه ابیات هم قافیه اند.

غزل را می توان به شکل زیر تصویر کرد:

......................الف///////// ...................... الف
...................... ب ////////// ...................... الف
...................... ج ////////// ...................... الف

موضوعات اصلی غزل بیان احساسات و ذکر معشوق و شکایت از بخت و روزگار است. البته موضوع غزل به این موضوعات محدود نمی شود و در ادب فارسی به غزل هایی بر میخوریم که شامل مطالب اخلاقی و حکیمانه هستند.

هر چند غزل فارسی تحت تأثیرادبیات عرب بوجود آمد بدین معنی که در ادبیات عرب قصاید غنائی رواج یافت (در این زمان قصیده در ایران مدحی بود و غزل فقط در قسمت اول آن دیده می شود) و در قرن پنجمبه تقلید از این قصاید غنایی غزل فارسی به عنوان نوع مستقلی از قصیده جدا شد، اماموضوعات غزل فارسی اصالت دارد و مثلاً غزل عرفانی به سبک شاعران ما در ادبیات عربنادر است.


نمونه ای از غزل سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند ونه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تودوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پندمی ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

نمونه ای از غزل حافظ:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقتاست که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهدهرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی وخودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغرمینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

نمونه ای از غزل عراقی:

نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند
ز بهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود
بهم کردند وعشقش نام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم
سر زلفین خود را دام کردند
چو خود کردندراز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟

"قطعه" شعری است که معمولاً مصراع های اولین بیت آن هم قافیه نیستند ولی مصراع دوم تمام ادبیات آن هم قافیه اند. طول قطعه دو بیت یا بیشتر است.

......................الف///////// ...................... ب
...................... ج ////////// ...................... ب
...................... د ////////// ...................... ب

قطعه را بیشتر در بیان مطالب اخلاقی و تعلیمی ومناظره ونامه نگاری بکار می برند.

قدیمی ترین قطعه ها مربوط به ابن یمین است و از بین شاعران معاصر پروین اعتصامی نیز بیشتر اشعارش را در قالب قطعه سروده است.

پروین اعتصامی مناظره های زیادی در قالب قطعه دارد از قبیل مناظره نخ و سوزن، سیر و پیاز و ......

علت اسم گذاری قطعه این است که شعری با قالب قطعه مانند آن است که از وسط یک قصیده برداشته شده باشد و در واقع قطعه ای از یک قصیده است.

نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی ----- بررست و بردمید بر اوبر، به روز بیست

پرسیدازچنار که توچند روزه ای؟ ----- گفتا چنار سال مرابیشتر ز سی است

خندید پس بدو که من از تو به بیست روز -برتر شدم بگویکه این کاهلیت چیست؟

او را چنارگفت که امروز ای کدو ----- باتو مراهنوز نههنگام داوری است

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان ----- آنگه شود پدید کهنامرد و مرد کیست!!!

ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه و وزن یکسان هستند و در آخر هر رشته شعر یک بیت یکسان با قافیه ای جداگانه تکرار میشود.

بهترین ترجیح بندهای مربوط به سعدی ، هاتف و فرخی است.

از ترجیع بندهای معروف ادبی فارسی ترجیع بند هاتف است که بیت ترجیع آن این است:


که نیکی هست و هیچ نیست جز او --- وحده لا اله الا هو







نمونه ای از ترجیع بند از دیوان سعدی

دردا که به لب رسید جانم ----- آوخ که ز دست شدعنانم

کس دید چو من ضعیف هرگز ----- کز هستی خویش در گمانم

پروانه ام اوفتان و خیزان ----- یکبار بسوز و وارهانم

گر لطف کنی به جای اینم ----- ورجور کنی سرای آنم

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله کار خویش گیرم

زان رفتن و آمدن چگویم ----- می آیی و می روم من از هوش

یاران به نصیحتم چه گویند ----- بنشین و صبور باش و مخروش

ای خام، من این چنین درآتش ----- عیبم مکن ار برآورم جوش

تا جهد بود به جان بکوشم ----- و آنگه بهضرورت از بن گوش

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله ی کار خویش گیرم

ای بر تو قبای حسن چالاک ----- صد پیرهن از جدائیت چاک

پیشت به تواضع است گویی ----- افتادن آفتاب بر خاک

ما خاک شویم و هم نگردد ----- خاک درت از جبین ما پاک

مهر از تو توان برید هیهات ----- کس بر تو توانگزید حاشاک

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله ی کار خویش گیرم

ترکیب بند از لحاظ ساختار شعری مانند " ترجیع بند" است و تنها تفاوت آن این است که بیت تکرار شده در بین قطعه های شعر یکسان نیستند.

از ترکیب بندهای معروف ترکیب بند "محتشم کاشانی "در توصیف واقعه ی کربلاست.



نمونه ی ترکیب بند از وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید ----- داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید ----- گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی----- سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ----- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم ----- بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود ----- یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت -----سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت ----- یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم ----- باعث گرمی بازار شدش من بود

مجموعه جدید مصراع هم قافیه (بند مسمط) و یک مصراع که قافیه آن مستقل است. (رشته مسمط یا مصراع تسمیط) و این شکل چند بار با قافیه های متفاوت تکرار می شود.

و اما مصراع های جدا با هم قافیه دارند، بدین نحو:
الف—الف—الف—ی— ب—ب—ب— ی — ح— ح—ج—ی
به مسمط هایی که بند مسمط و رشته مسمط آنها مجموعه سه مصراع باشد مسمط مثلث به چهار مصراع مربع و به پنج مصراعی مخمس و به شش مصرایی مسدس گویند. مسمط حداقل مثلث و حداکثر (معمولاً) مسدس است و همه مسمطات منوچهری مسدس است.



مانند:


گویی بط سپید جامه به صابون زده است --- کبک دری ساق پای در قدح خون زده است



بر گل تر دلیب، گنج فریدون زده است --- لشگر چین در بهار، خیمه به هامون زده است



لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است --- خیمه آن سبزگون خرگه این آتشین



باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده است — کم سخن عندلیب،دوش به گوش آمده است



از شغب مردمان لاله به جوش آمده است --- زیر به بانگ آمده است بمبخروش آمده است



نسترن مشکبوی، مشک فروش آمده است --- سیمش در گردن است، مشکش درآستین



مسمط معمولاً ساختمان قصیده را دارد اول آن تغزل است وبعد تخلص به مدح می پردازد. این نوع جدید مسمط است که به ابتکار منوچهری از مسمطقدیم ساخته شده است، مسمط قدیم بیتی است چند لختی که لخت های آن یک قافیه دارند (قافیه درونی) و لخت آخری آن با لخت های آخر ابیات دیگر هم قافیه است (قافیهبیرونی) او گاهی به این گونه اشعار شعر مسجع گویند و نمونه آن در اشعار مولانا زیاداست.

دیده سیرست مرا جان دلیرست مرا ----- زهره شیرست مرا، زهره تابیده شدم



شکر کند عاشق حق، کز همه بردیم سبق ---- بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم



باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان----- کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم



این ابیات را می توان به شکل زیر (مسمط ومربع) نوشت:

دیده سیرت مرا ----- جان دلبراست مرا


زهره شیرست مرا ---- زهره تابنده شدم



که هرمصراع آن دو بار مفتعلن و به اصطلاح عروصی مربع است که در شعر فارسی مفعول نیست وابیات فارسی معمولاً مسدس و یا مثمن هستند. از این رو منوچهری این پاره ها راطولانی تر کرد و به حد مصراع مفعول در شعر فارسی رساند.

مستزاد شعری است که در آخر مصراع های یک رباعی یا غزل یا قطعه،جمله ی کوتاهی از نثر آهنگین و مسجع اضافه می کنند که از لحاظ معنی به آن مصراع مربوط است ولی با وزن اصلی شعر هماهنگ نیست.

در واقع کلمه ی مستزادبه معنی "زیاد شده" هم همین معنی را می دهد و علت نام گذاری این نوع شعر هم قطعه اضافه شده در پایان هر مصراع است.


نمونه ی چند مستزاد

گیرم که ز مال و زر کسی قارون شد ---------- مرگ است زپی!

یا آن که به علم و دانش افلاطون شد ---------- کو حاصل وی؟

اندوخته ام ز کف همه بیرون شد ---------- کو ناله ی نی؟

ز اندیشه کونین دلم پرخونشد ---------- کو ساغر می؟

(مشتاق اصفهانی)

گر حاجت خود بری به درگاه خدا ---------- با صدق و صفا

حاجات ترا کند خداوند روا ---------- بی چون و چرا

ز نهار مبر حاجتخود در بر خلق ---------- با جامه ی دلق

کز خلق نیاید کرم وجود و عطا ---------- بی شرک و ریا

(سنا)

"رباعی" از کلمه ی "رباع" به معنی "چهارتایی" گرفته شده است.

"رباعی" شعری است چهار مصراعی که بر وزن "لاحول و لاقوة الابالله" سروده می شود.

سه مصراع اول رباعی تقریباً مقدمه ای برای منظور شاعر هستند و حرف اصلی در مصراع چهارم گفته می شود.

رباعی در قدیم را از لحاظ موضوع می توان به سه دسته تقسیم کرد:

الف) رباعی عاشقانه: مثل رباعی های رودکی

ب) رباعی صوفیانه : مثل رباعی های ابوسعید ابوالخیر، عطار ومولوی

ج) رباعی فلسفی: مثل رباعی های خیام





شکل رباعی به صورت زیر است:

..................... الف ///////// ..................... الف

..................... ب ///////// ....................... الف

البته در زمان های قدیم بعضی رباعی ها دارای چهار مصراع هم قافیه بودند.


نمونه هایی از رباعی:

جز من اگرت عاشق شیداست بگو ----- ور میل دلت به جانت ماست بگو

ور هیچ مرا در دلتو جاست بگو ----- گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو
(مولوی)


هر سبزه که بر کنار جویی رسته است ---- گوییزلب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی ---- کان سبزه زخاک لاله رویی رسته است
(خیام)

کلمه ی "دوبیتی" علاوه بر این که در مورد رباعی به کار می رود به معنی شعری است که دارای چهار مصراع است.

دوبیتی شعری است که دارای چهار مصراع است و می تواند در هر وزنی سروده شود.


رباعی نیز در واقع یک نوع دوبیتی است که وزن خاصی دارد.

بیشتر دو بیتی های مربوط به بابا طاهر است.





نمونه هایی از دو بیتی های باباطاهر:

دل عاشق به پیغامی بسازد ----- خمارآلوده باجامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافی است ----- ریاضت کش به بادامی بسازد

***

ز دست دیده و دل هر دو فریاد ----- هر آنچه دیده بیند دل کندیاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد-------------زنم بر دیده تا دل گرددآزاد

***

جوونی هم بهاری بود و گذشت ----- به ما یک اعتباری بود وبگذشت

میون ما و تو یک الفتی بود. ------ که آن هم نوبهاری بود وگذشت

بوی جوی مولیان آید همی ------ یاد یار مهربان آید همی

این شعر منسوب به رودکی را که همراه با چنگ خوانده می شده شاید بتوان تصنیف دانست و از آن به بعد نیز عده ای ازشاعران اشعار خویش را همراه با عود و چنگ می خوانده اند.

در قرن ششم و هفتم تصنیف سرائی معمول بوده چنان که دولتشاه سمرقندی نوشته است عبدالقادر عودی برای ابن حسام هروی (متوفی به سال 737- ه – ق) تصنیفی سرود.

در روزگار صفویه نیزسرودن تصنیف معمول و متداول بوده است از جمله تصنیف سازان می توان به شاه مرادخوانساری اشاره کرد که تصنیف های متعددی را سرود.

در عهد زندیه تصنیف هایزیادی درباره رشادت لطفعلی خان زند سروده شد.

در زمان ناصر الدین شاه قاجار نیز ترانه های زیادی دهان به دهان برگشت که می توان به تصنیف هائی که درباره ظل السلطان در دوران حکومتش در اصفهان و یا تصنیف درباره ی ماشین دودی شهر ری اشاره شد اما مشهورترین تصنیف سازدوره قاجاریه میرزا علی اکبر خان شیدا بود که همراه با تصنیف، سه تار می زد.

عارف قزوینی تصنیف ساز و شاعر معروف اولین کسی بود که تصنیف را برای مقاصدسیاسی و میهنی سرود
ملک الشعرای بهار و رهی معیری نیز از تصنیف سازان معروف بودند.

نمونه ای از تصنیف های ملک الشعرای بهارکه در دستگاه ماهور خوانده می شود:



زمن نگارم / خبر ندارد/ بحال زارم/ نظر ندارد

خبر ندارم / من از دل خود / دل من از من / خبر ندارد

کجا رود دل که دلبرش نیست/ کجا پرد مرغ / که پر ندارد

امان ازین عشق / فغان ازین عشق / که غیر خون / جگر ندارد

همه سیاهی/ همه تباهی / مگر شب ما / سحر ندارد

بهار مضطر مثال دیگر / که آه و زاری / اثر ندارد

چهارپاره" از قالب های جدیدی است که همزمان با رواج شعر نو بوجود آمده است.

"چهارپاره" مجموعه ای ازدوبیتی هایی است که در کل یک شعر را می سازند.

دو بیتی های تشکیل دهنده چهارپاره از لحاظ قافیه با هم تفاوت دارند.

نمونه ای از چهارپاره:

فالگیر



کند وی آفتاب به پهلو فتاده بود ----- زنبورهای نور زگردش گریخته



در پشت سبزه های لگدکوب آسمان----- گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته



***



کف بین پیرد باد درآمد ز راه دور ----- پیچیده شال زرد خزان را به گردنش



آن روز میهمان درختان کوچه بود ----- تا بشنوند راز خود از فالروشنش



***



در هر قدم که رفت درختی سلامگفت----- هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد



او دست های یک یکشان را کنار زد ----- چون کولیان نوای غریبانهساز کرد



***



آن قدر خواند که زاغان شامگاه ----- شب را ز لابلای درختان صدا زدند



از بیم آن صدا به زمین ریخت برگ ها----- گویی هزار چلچله را درهوا زدند



***



شب همچو آبی از سراین برگ ها گذشت ----- هر برگ همچو نیمه دستی بریده بود



هر چند نقشی از کف این دست ها نخواند ----- کف بین باد طالع هربرگ دیده بود


نادر نادرپور

هر شعری حداقل یک بیت دارد.

"مفرد" شعری تک بیتی است که شاعر تمام مقصود خود را در همان یک بیت بیان می کند.

"مفرد" یا همان "تک بیت" اغلب برای بیان نکته های اخلاقی به کار می رود.

در "مفرد" گاهی دو مصراع هم قافیه هستند و گاهی دارای قافیه نیستند.

بعضی از شعرا دارای تک بیت های زیادی هستند، مانند سعدی که در پایان دیوانش به تعداد زیادی از این "مفرد" ها بر می خوریم که تحت عنوان "مفردات" تقسیم بندی شده اند.

بعضی گفته اند که "مفرد" در واقع همان ضرب المثل است که به شعر بیان شده است.

نمونه هایی از مفرد:

پای ملخی نزد سلیمان بردن ----- زشت است ولیکن هنر است ازموری

***

مردی نه به قوت است و شمشیر زنی ----- آن است که جوری که توانی نکنی


تضمین به طور کلی به این معنی است که قطعاتی از شعر شاعر دیگری را در داخل شعر خودبیاورند.

در بین شاعران قدیمی چون حافظ و سعدی و ... تضمین به این معنا بوده است که با ذکر اسم شاعر، مصراع یا بیتی از شعر او را در میان غزل یا قصیده خود بیاورند.

مثلاً سعدی غزلی دارد که این گونه شروع می شود:

من از آن روز که در بند تو ام آزادم --- پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

و حافظ در غزلی مصراع اول این غزل را به این صورت تضمین کرده است.

زلف بر باد مدهتا ندهی بر بادم ----- ناز بنیاد مکن تا نَکَنی بنیادم
.
.
.
و در آخر، مصراع سعدی را تضمین می کند و می گوید:

حافظ از جو ر تو، حاشا که بگرداند روی ---- من از آن روز کهدر بند تو ام آزادم

اما تضمین در بین شعرای سده ی اخیر به این معنی است با شعری از شعرای قدیمی مسمط بسازند.

مثلاً غزلی از سعدی یا حافظ را تضمین می کنند و با اضافه کردن ابیاتی هم وزن و هم قافیه مصراع های اول آن شعر، شعری می سرایند که در قالب مسمط چهار یا پنج یا شش مصراعی است.

این نوع تضمین در قدیم مرسوم نبوده و در سالهای اخیر متداول شده است.

یکی از تضمین های معروف مربوط به ملک الشعرای بهاراست ک غزلی از سعدی را تضمین کرده است.

قسمتی از این شعر در زیر آورده شده است:

ابیاتی که به رنگ نارنجی آورده شده است مربوط به غزلی از سعدی است که ملک الشعرای بهار آن را در بین شعر خود آورده است.


سعدیا! چون توکجا نادره گفتاری هست؟ ----- یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست؟

یا چوبستان و گلستان تو گلزاری هست؟----- هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست ----- یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست


لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس----- به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس----- موسی اینجا بنهد رخت به امیدقبس

به کمند سر زلفت نه من افتادم وبس----- که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست


بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست----- به ز گفتار توبی‌شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست----- ای که دردار ادب غیر تو دیاری نیست!

گر بگویمکه مرا با تو سر و کاری نیست----- در و دیوار گواهی بدهد کاری هست


روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم----- شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم ----- نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟----- همه دانند که در صحبت گل خاری هست

شعر نیمائی که به آن شعر آزاد گویند.

نیمایی شعری است با وزن عروضی منتها ارکان آن مانند شعر سنتی محدود به دو و سه و چهار رکن نیست و قافیه جای منظم و مشخصی ندارد. اشعار نیما و اخوان و فروغ و سپهری و بیشتر شاعران نو پرداز بدین شکل است.



نمونه ای از شعر نیمایی از فروغ فرخزاد:

"هدیه"

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم

***

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

شعر شاملوئی که بدان شعر سپید گویند. این نوع از شعر وزن و آهنگ دارد منتها عروضی نیست و قافیه در آن جای ثابتی ندارد. اغلب شعرهای احمد شاملو چنین است:


نمونه ای از شعر احمد شاملو:






"سرود برای مرد روشن که به سایه رفت"

قناعت وار
تکیده بود
باریک و بلند
چون پیامی دشوار
در لغتی
با چشمانی از سؤال و عسل
و رخساری بر تافته از حقیقت و باد
مردی با گردش آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود
خر خاکی های در جنازه ات به سوء ظن می نگرند

***

بیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گرده گاو توفان کشیده بود
آزمون ایمان های کهن را
بر قفل معجرهای عقیق
دندان فرسوده بود
بر پرت افتاده ترین راه ها
پو زار کشیده بود
رهگذری نا منتظر
که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت

***

جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند
که روز را پیشباز می رفتی
هر چند سپیده تو را
از آن پیشتر دمید
که خروسان بانگ سحر کنند
مرغی در بال هایش شکفت
باغی درد رختش
ماد رعتاب تو می شکوفیم
در شتابت
مادر کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است
دریا به جرعه ای که تو از چاه خورده ای حسادت می کند

"این شعر را احمد شاملو در رثای جلال آل احمد سروده است"

اگر از عناصر فنی و ظاهری شعر بگذریم،زمینه ی معنوی شعر،حاصل تجربه ی عاطفی یااندیشه وخیالی است که شاعر در آفرینش شعر خود به کار گرفته است.


حماسی

غنایی

مدحی

تعلیمی

دینی

انتقادی

مرثیه

وصفی

قصصی

مناظره

عامیانه و محلی

انواع فرعی

مرثیه از نظر ماهیت جزو ادب غنایی است.

مرثیه در ادب فارسی سابقه ای کهن دارد و در نخستین دیوان شعر فارسی یعنی دیوان رودکی دیده می شود.

در زمان حال نیز در آثار شاعران معاصر مرثیه های زیادی به چشم می خورد، مثلاً مراثی احمد شاملو درباره فروغ فرخزاد و جلال آل احمد

مرثیه ها اغلب درباره مرگ پادشاهان و صاحبان قدرت و مقام یا بزرگان علم و ادب هستند.

مرثیه های معروف در ادب فارسی بسیارند، مانندمرثیه فرخی در مرگ محمود غزنوی و یا مرثیه رودکی در مرگ شهید بلخی

بعضی مرثیه ها همدرباره فوت یکی از خویشان است، مانند مراثی فردوسی ، خاقانی و حافظ درباره مرگ فرزندانشان.

مرثیه های زیادی نیز در مورد شهادت یا مرگ ائمه (علیهم السلام) سروده شده است مانند مرثیه هایی که محتشم به مناسبت های گوناگون سروده است.



این نوع از مرثیه که بیشتر در میان مردم رواج دارد بیشتر درسوگ سردار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام است و معروف ترین این مرثیه ها ترکیب بند محتشم کاشانی در مورد واقعه ی کربلاست.

گاهی مرثیه در سوگ کسی سروده نشده است بلکه درباره ی از بین رفتن ارزشها و گذشت ایام جوانی و شادکامی یا از بین رفتن عظمت یک تمدن است، مانند مرثیه سعدی در خرابی بغداد به دست مغولان.

مرثیه ممکن است به هر قالبی باشد: قطعه و ترجیع بند و ترکیب بند و گاهی هم غزل و رباعی و مثنوی

نمونه ی مرثیه از حافظ در سوگ شاه ابواسحاق

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود----- دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل ازاثر صحبت پاک ----- بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیرخرد نقل معانی میکرد ----- عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آنجور و تطاول که در این دامگه است ----- آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز ----- چه توان کرد که سعی من و دل باطلبود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم ----- خم می دیدم خون در دل و پا درگل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق ----- مفتی عقل در این مساله لایعقلبود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی ----- خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ ----- که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود



چند بند از ترکیب بند محتشم کاشانی درباره ی شهادت امام حسین علیه‌السلام

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین

ژرف ساخت مناظره هم حماسه است زیرا در آن بین دو چیز بر سر برتری و فضیلت خود بردیگری نزاع و اختلاف در می گیرد و هر یک با استدلالاتی خود را بر دیگری ترجیح مینهد و سرانجام یکی مغلوب یا کجاب می شود.

ظاهراً اولین شاعری که به نوع ادبی مناظره پرداخته است اسدی صاحب گرشاسبنامه و لغت فرس اسدی باشد. از او مناظراتی به اسم های مناظره آسمانی و زمین، مغ و مسلمان، نیزه و کمان، شب و روز، عرب و پارسی به جامانده است.

از شاعران معاصرپروین اعتصامی به مناظره توجه کرده است. قالب شعری مناظره قصیده یا قطعه است.

مناظره گاهی به صورت نثر است و مخصوصاً در مقاله دیده می شود. درگلستان سعدی جدال سعدی با مدعینمونه یک مناظره منثور است.

مناظره بر مبنای سوال و جواب است و این هر دوخاص شعر فارسی است و قبل از اسلام هم در ادبیات ما سابقه داشته است و مثلاً درمنظومه درخت آسوریک دیده می شود.

نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی ----- بر رست و بردوید برو بر به روز بیست؟

پرسید از آنچنار که «تو چند ساله‌ای؟ ----- گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است

خندیدازو کدو که «من از تو به بیست روز ----- بر تر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست

او را چنار گفت که «امروز ای کدو----- با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان ----- آنگه شود پدید که از ما دو مردکیست

ناصر خسرو





رفوی وقت

گفت سوزن با رفوگر وقت شام شبشد و آخر نشد کارت تمام

روز و شب، بیهوده سوزن میزنی هر دمی، صد زخم بر منمیزنی

من ز خون، رنگین شدم در مشت تو بسکه خون میریزد از انگشت تو

زینهمه نخ های کوتاه و بلند گه شدم سرگشته، گاهی پایبند

گه زبون گردیدم و گه ناتوان گه شکستم، گه خمیدم چون کمان

چون فتادم یا فروماندم زکار تو همی راندی به پیشم با فشار

میبری هر جا که میخواهی مرا میفزائی کارو می کاهی مرا

من بسر، این راه پیمودم همی خون دل خوردم، نیاسودم دمی

گاهم انگشتانه میکوبد بسر گاه رویم میکشد، گاه آستر

گر تو زاسایش بری گشتی و دور بهر من، آسایشی باشد ضرور

گفت در پاسخ رفوگر کای رفیق نیست هر رهپوی، از اهل طریق

زین جهان و زین فساد و ریو و رنگ تو چه خواهی دید بااین چشم تنگ

روز می‌بینی تو و من روزگار کار می‌بینی تو و من عیب کار

تو چه میدانی چه پیش آرد قضا من هدف بودم قضا را سالها

ناله تو ازنخ و ابریشم است من خبردارم که هستی یکدم است

تو چه میدانی چها بر من رسیدموی من شد زین سیه کاری سفید

سوزنی، برتر ز سوزن نیستی آگهی از جامه، از تن نیستی

من نهان را بینم و تو آشکار تو یکی میدانی، اما من هزار

من درینجا هر چه سوزن میزنم سوزنی بر چشم روشن می‌زنم

من چو گردم خسته، فرصت بگذرد چون گذشت، آنگه که بازش آورد

هجو و مدح

مفاخره

ساقی نامه

شهر آشوب

پا رودی

حسبیه

طنز و هزل و مطایبه

مناجات

گلایه

بث الشکوی

تهنیت

حسبیه بیشتر از موضوعات شعری است تا از انواع ادبی به هر حال حبسیه از فروع ادب غنائی است و در آن شاعر اندوه و رنج خود را از زندان توصیف می کند.

نخستین و بیشترین حبسیه ها در دیوان مسعود سعد سلمان دیده می شود و بعد از او نیز شاعرانی که به زندان رفتند حبسیه سرودند. چنان که خاقانی چند حبسیه فرا دارد و در عصر ما شاعر استاد ملک الشعرای بهار نیز چند حبسیه سروده است.

زندان نای

نالم به دل چو نای من اندر حصار نای ----- پستی گرفت همّت من زین بلند جای

آرد هوای نای مرا ناله های زار ----- جز ناله های زار چه آرد هوای نای

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر ----- پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

نه نه ! ز حصن نای بیفزود جاه من ----- داند جهان که مادر ملک است حصن نای

من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته --- زی زهره برده دست و به مه برنهاده پای

از دیده گاه پاشم دُرهای قیمتی ----- وز طبه گه خرامم در باغ دلگشای

نظمی به کامم اندر چون باده لطیف ----- خطّی به دستم اندر چون زلف دلربای

ای در زمانه راست نگشته مگوی کژ ----- وی پخته ناشده به خرد، خام کم درای

امروز پست گشت مرا همّت بلند ----- زنگار غم گرفت مرا تیغ غم زدای

از رنج تن تمام نیارم نهاد پی ----- وز درد دل بلند نیارم کشید وای

گیرم صبور گردم بر جای نیست دل ----- گویمبرسم باشم هموار نیست رای

عونم نکرد همّت دور فلک نگار ----- سودم ندادگردش جام جهان نمای

کاری ترست بر دل و جانم بلا و غم ----- از رُمح آبدادهو از تیغ سرگرای

چون پشت بینم از همه مرغان درین حصار ----- ممکن بود کهسایه کند بر سرم همای؟

گردون چه خواهد از من بیچاره ی من ضعیف ----- گیتیچه خواهد از من درمانده گدای

گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر ----- ور مارگرزه نیستی ای عقل کم گزای

ای محنت ارنه کوه شدی ساعتی بُرو ----- وی دولتار نه باد شدی لحظه یی بپای

ای تن جزع مکن که مجازی است ای نجهان ----- ویدل غمین مشو که سپنجی است این سرای

گر عز و مُلک خواهی ، اندر جهانمدار----- جز صبر ور جز قناعت دستور و رهنمای

ای بی هنر زمانه مرا پاک درنورد ----- وی کور دل سپهر مرا نیک برگرای

ای روزگار هر شب و هر روز ازحسد ----- دَه چَه ز محنتم کن و ده دَر ز غم گشای

در آتش شکیبم چون گلفروچکان ----- بر سنگ امتحانم چون زر بیازمای

از بهر زخم گاه چو سیممفروگُذار ----- وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای

ای اژدهای چرخ دلم بیشتربخور ----- وی آسیای چرخ تنم نیک تر بسای

ای دیده سعادت، تاری شو و مبین ----- وی مادر امید سترون شو و مزای

مسعود سعد! دشمن فضل است روزگار ----- این روزگار شیفته را فضل کم نمای

هر طنزی هم خنده دار است، اما هر نوشته خنده داری طنز نیست. ممکن است هجو، هزل و یا فکاهه باشد.

قدمای ما با آنکه معنی طنز و فکاهه رامی دانسته اند، از آنها به عنوان شکل های ادبی نام نبرده اند. آنان مضاحک را در دوشکل هجو و هزل تعریف کرده اند.

کاشفی سبزواری پا فراتر نهاده و در بدایع الافکار فی صنایع الاشعار، مطایبه را هم تعریف کرده است. از نظر او مطایبه، هزلی است معتدل، که ما امروز آن را فکاهه می نامیم.

در تعاریف قدما، هجو دربرابر مدح قرار گرفته است و هزل در برابر جد. هر اصطلاحی را با ضد آن بهتر می توان شناخت و تعریف کرد.

می توانیم چهار اصطلاح هجو، طنز، هزل و فکاهه را به عبارت امروز، این طور تعریف کنیم:

هجو :یعنی به تمسخر گرفتن عیبها و نقصها به منظور تحقیر و تنبیه از روی غرض شخصی و آن ضد مدح است.

طنز:یعنی به تمسخر گرفتن عیبها و نقصها به منظور تحقیر تنبیه، از روی غرض اجتماعی و آن صورت تکامل یافته هجو است.

هزل:یعنی شوخی رکیک به منظور تفریح و نشاط در سطحی محدود و خصوصی و آن ضدجد است.

فکاهه :یعنی شوخی معتدل به منظور تفریح و نشاط در سطحی نامحدود و عمومی و آن صورت تکامل یافته هزل است.

به عبارت دیگر:

طنز هجوی است از روی غرض اجتماعی

فکاهه هزلی است دارای جنبه عمومی

به طوری که از این تعریفها بر می آید در هجو و طنز، نیش وجود دارد و در هزل و فکاهه، نوش. به عبارتدیگر خنده هزل و فکاهه، نوشخند است و خنده هجو و طنز، نیشخند.

طنز
طنز از اقسام هجو است و فرق آن با هجو این است که آن تندی و تیزی و صراحت هجو در طنز نیست وانگهی در طنز معمولاً مقاصداصلاح طلبانه و اجتماعی مطرح است. طنز کاستن از کسی یا چیزی است به نحوی که باعثخنده و سرگرمی و تحقی شود. بین طنز و کمیک بودن فرق نهاده اند و گفته اند که درکمدی خنده به خاطر خنده مطرح است اما در طنز خنده برای استهزاء کردن است یعنی وسیله است نه هدف. در طنز کسی که مورد انتقاد قرار می گیرد ممکن است بیرون از اثرادبی باشد.

او ممکن است یک فرد خاص باشد یا یک تیپ یا یک طبقه یا ملت و حتی یک نژاد. گاهی کسانی که دعوی اصلاح مفاسد اجتماعی و تهذیب اخلاق انسانی داشته انداز طنز استفاده کرده اند و آثار عبید زاکانی در این زمینه مشهور است وشاعران بزرگ دیگر ما نیز در خلال آثار خود از طنز غافل نمانده اند که به عنوان نمونه سعدی و حافظ را می توان نام برد.

منتقدان فرنگی ساتیر را به دو نوع رسمی یا مستقیم و غیررسمی و غیر مستقیم تقسیم کرده اند. در طنز مستقیم سخنگو اول شخص است. این "من" ممکن است مستقیماً با خواننده سخن بگوید یا با کسی دیگر که در آن اثر بی مطرح است و اصطلاحاً حریف نامیده می شود.
کار این "پهلوان پنبه" شرح و بسط و توضیح و تفسیرطنزهای سخنگو است. در طنز مستقیم دو نوع اثر معروف است که از اسم طنزنویسان معروف رومی هوراس Horace و جوونال گرفته شده است.

در طنز هوراس سخنگو فردی مودب وزیرک است که با طنزهایش بیشتر باعث سرگرمی است و کمتر باعث خشم و رنجش می شود. زبان او نرم و ملایم است و گاهی خودش را به مسخره می گیرد (مثل طنزهای حافظ) در طنزجوانی Juvenalina Satire است.

در این شیوه گروهی از شخصیت های وراج، پرحرف که فخرفروش و متفاضل اند و نمایندگان محله های مختلف عقیدتی و فلسفی محسوب می شوند،طی مکالمات و بحثهای گسترده ای (که معمولاً در یک مجلس صورت می گیرد) عقاید و آراء و نقطه نظرهای روشنفکران دیگران را به نفع خود به باد انتقاد و مسخره می گیرند. کاندید ولتر از این قبیل است.

در ادبیات فارسی طنز هم به شعر است و هم به نثر و در هر دو صورت قطعات کوتاه ادبی است مگر در دوران معاصر که به وسیله غربیان داستان های بلند مبتنی بر طنز پدید آمده است مانند طنز نویس معروف ایرج پزشک زاد، بزرگترین طنزنویس قدیم ما عبید زاکانی است کهاز او آثاری به نظم و نثر مانده است و طنز نویس بزرگ معاصر علی اکبر دهخدا صاحب چرند و پرند است. در آثار ایرج میرزا هم قطعات درخشان از طنزبه جا مانده است

شعرای سده چهارم و نیمه اول سده پنجم
شعرای میانه قرن پنجم تا اوایل قرن هفتم هجری
شعرای سده هفتم تا پایان قرن هشتم هجری
شعرای قرن نهم تا اوایل قرن دهم هجری
شعرای قرن دهم تا اوایل قرن دوازدهم هجری
شعرای دوره بازگشت ادبی
شعرای دوره مشروطه
شعرای معاصر




شعرای سده چهارم و نیمه اول سده پنجم

• رودکی
• بلخی
• دقیقی
• کسایی مروزی
• رابعه قزداری
• فردوسی
• فرخی سیستانی
• عنصری
• منوچهری دامغانی
• ابوسعید ابوالخیر



شعرای میانه قرن پنجم تا اوایل قرن هفتم هجری

• فخرالدین اسعد گرگانی
• باباطاهر
• ناصر خسرو
• مسعود سعد سلمان
• حکیم عمر خیام
• سنایی غزنوی
• انوری
• ظهیرالدین فاریابی
• خاقانی شیرازی
• نظامی
• عطار



شعرای سده هفتم تا پایان قرن هشتم هجری

• مولوی
• سعدی
• سیف فرغانی
• شیخ محمود شبستری
• امیر خسرو دهلوی
• خواجوی کرمانی
• ابن یمین
• عبید زاکانی
• سلمان ساوجی
• حافظ



شعرای قرن نهم تا اوایل قرن دهم هجری

• شاه نعمت الله ولی
• جامی
• هلالی جغتایی
• اهلی شیرازی



شعرای قرن دهم تا اوایل قرن دوازدهم هجری

• لسانی شیرازی
• وحشی بافقی
• محتشم کاشانی
• عرفی شیرازی
• شیخ بهایی
• طالب آملی
• کلیم کاشانی
• صائب


شعرای دوره بازگشت ادبی

• مشتاق اصفهانی
• فتحعلی خان صبا
• نشاط اصفهانی
• وصال شیرازی
• فروغی بسطامی
• سروش اصفهانی
• قا آنی
• یغمای جندقی


شعرای دوره مشروطه

• نسیم شمال
• ملک الشعرای بهار
• عارف قزوینی
• فرخی یزدی
• علی اکبر دهخدا
• میرزاده عشقی
• ابوالقاسم لاهوتی
• ایرج میرزا



شعرای معاصر

ملک الشعرای بهار
علی معلم
پروین اعتصامی
مظاهرمصفا
شهریار
مهدی حمیدی شیرازی
نصرالله مردانی
حسین منزوی
سهیل محمودی
حمیدسبزواری
حسن حسینی
مهرداد اوستا

نیما یوشیج

سهراب سپهری

احمد شاملو

حمید مصدق

فروغ فرخزاد

فریدون مشیری

مهدی اخوان ثالث

منوچهر آتشی

قیصر امین پور


طاهره صفار زاده

سیاوش کسرائی

هوشنگ ابتهاج

سلمان هراتی

فاطمه راکعی

محمد رضا شفیعی کدکنی

مهدی سهیلی

نصرت رحمانی

یغما گلرویی

یدالله رویایی

محمود مشرف آزاد تهرانی

علی موسوی گرمارودی

ساعد باقری

و....
نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

گفتم مگر به صبر فراموش من شوی
 کی گفتم آفت خرد و خوش من شوی ؟
 فریاد را به سینه شکستم که خوشترست
 آگه به دردم از لب خاموش من شوی
سوزد تنم در آتش تب ای خیال او
ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوی
بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح
تا باخبر ز حال شب دوش من شوی
ای اشک ، نقش عشق وی از جان من بشوی
شاید ز راه لطف ، خطا پوش من شوی
 می نوشمت به عشق قسم ای شرنگ غم
کز دست او اگر برسی ،‌نوش من شوی
گر سر نهد به شانه ی من آفتاب من
ای آفتاب ،‌جلوه گر از دوش من شوی
 سیمین ز درد کرده فراموش خویش را
اما تو کی شود که فراموش من شوی؟

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

غم وشادی در اندیشه ی مولانا

 

محمد حسین بهرامیان

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد استهبان

الهام جم زاد

 عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد زرقان

 

مقدمه

انسان با اولین گریه های کودکانه پا به دنیایی که می گذارد که آمیزه ای از غم و شادی است. گویی تقدیر آدمی چنین رقم است که در انبوه غم ها و شادی ها، زندگی را تلخ یا شیرین تجربه کند. شاعران و عارفان ایران زمین فراتر از غم و شادی به دوست می اندیشند و با این حال به عنوان یک انسان در گیر و دار این و آن روز گار می گذرانند. در این مقاله ابتدا به بررسی اجمالی موضوع غم و شادی در اندیشه و تفکرات شاعران قبل از مولانا پرداخته ایم و در ادامه به شکلی ویژه به مولانا پرداخته ایم و سروده های ارزشمند شاعرعارف را از این منظر مورد نقد و بررسی  قرار داده ایم. تعالیم متفاوت شمس از یکسو و منش عارفانه مولانا و شور و شوق روحانی وی از سوی دیگر، او را در ردیف شادمانه ترین عارفان ایران زمین قرار داده است. زیر و بم مترنم غزلیات شمس و شور و حال ریخته در این اثر جاوید ، حاصل سماع روح شاعر در بیکرانه هاست و شاید همین دقیقه عمیق است که او را از خیل شاعران اندوه سرای سده های سوم تا دهم متفاوت کرده است. در این نوشته ما چند و چون ذهن و زبان مولوی کاویده ایم تا راز و رمز این شادی و انبساط خاطر را پیش چشم خواننده آوریم. در این میان از جبر و اختیار می گوییم و تفاوت آشکار مولانا را با دیگر شاعران همردیف او بیان خواهیم کرد. مولوی را در اختیار یا جبری عارفانه غوطه ور خواهیم دید و باز این از دو منظر وجد و حال عارفانه او را به تماشا خواهیم نشست. ردیابی اندیشه های شمس و بروز شادمانگی های این پیر عارف در آثار مولانا، ما را به دریافت منشاء و مبداء سرمستی های مولانا رهنمون خواهد شد. مقایسه مولانا و خواجه اهل راز حافظ از این زاویه قابل نامل است و بررسی این تنوع و تفاوت گوشه هایی دیگر از شخصیت این دو شاعر بزرگ عارف را بر ما خواهد نمود. این مقاله بهانه ای است تا از زبان آهنگین مولانا اشعار و غزلیاتی را نمونه آوریم و خواننده را در این ترنم جاوید با خود هم نوا سازیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

کلید واژگان:

شادی     /     غم      /   غزلیات   /   شمس    /    مولوی     / 

 

پیش در آمد

 انعکاس صریح اندیشه های زروانی ، مسیحی ، مانوی ، هندی و...در آثار شاعران و نویسندگان قرون بعد از اسلام به خلق اندیشه های جبرگرا انجامیده است . اشعار اولین شاعران پارسی گو ، از جمله محمد بن وصیف ، فیروز مشرقی ، ابوسیلک گرگانی و شاعران دوره های بعد از این گونه تفکرات بی تأثیر نبوده است .

  کریستین سن می نویسد :  در تحت تأثیر تفکرات جدید ( یعنی افکار مسیحی ، مانوی ، هندی ) آن خوش بینی که بنیان دین زردشتی و محرک مردمان به کار و کوشش بود پژمرده و گسیخته شد . میل زهد و ترک دنیا که در فرقه های مخالف آیین زردشت ، رواجی تمام داشت رفته رفته وارد آیین زردشتیان گردید و بنیان این دیانت را برانداخت .. در این وقت زروانیت که در عهد ساسانی شیوعی یافته بود موجب شد که مردمان اعتقاد به جبر پیدا کرده و این اعتقاد به منزله زهری جانگزای بود که روح مزدیسنی قدیم را از پای درآورد . 

 توجهات خاص فردوسی بزرگ به فرهنگ ایرانی ، شعر او را در دو راهة تفکرات زروانی و مزدایی قرار داده است . خرد وزری پیرطوس ، او را از ابراز نظرات عاطفی افراطی و احساسی باز داشته و او به فراخور موضوع ، در اوایل یا ما بین داستان خود به بیان موضوعاتی می پردازد که رنگ و بویی کاملا عبرت آمیز و اندیشه ور دارد . بی اعتباری دنیا ، کوتاهی عمر ، جدال با سرنوشت و زمان ، از مهمترین موضوعات مطرح شده در اشعار اوست .

بیا  تا  به  شادی  دهیم  و خوریم

چو   گاه    گذشتن    بود   بگذریم

چه  بندی  دل  اندر  سرای  سپنج

چه نازی به گنج و چه نالی زرنج

 

 تأثیرات زبان و اندیشه حکیم خراسان بر شاعران دوره های بعد خصوصا خیام نیشابوری کاملا مسلم و آشکار است :

 خیام نیشابوری به دلایلی معروفترین شاعر این حوزه به شمار می رود . عدم عدول خیام از چنین اندیشه هایی و تأکید تمام او بر چنین تفکرات عبرت آمیز ،‌در عین حال یأس آلوده و سیاه ، او را به عنوان شاعری صاحب سبک معرفی کرده است . چون و چرا در کار خلقت ، انکار برخی از مبانی دینی و اعتقادی ، جبرگرایی ، ناتوانی انسان در برابر مرگ از مؤلفه های معنایی شعر خیام به شمار می رود . خیام انسان را از درک راز و رموز هستی عاجز دانسته و او را به شادخواری و لذت جویی دعوت می‌کند :

تا کی غم این خورم که دارم یا نه

وین  عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده  که  معلومم   نیست

کاین  دم  که  فرو برم  برآرم یا نه

 گروهی در تعداد رباعیات خیام و حتی در اینکه شخصی به نام خیام اصولا وجود داشته است یا نه تردید روا داشته اند . به عقیده ما حتی اگر چنانکه برخی اذعان کرده اند خیام وجود خارجی نداشته باشد اما چیزی تحت عنوان تفکرات خیامی وجودی کاملا آشکار و مسلم دارد . تفکراتی که در قرون بعد ، شعرشاعرانی چون حافظ ، سعدی ، جامی ، صائب و دیگران را تحت تأثیر قرار داده است .

  ابوبکر عتیق نیشابوری همشهری خیام ، در قصص قرآن و در بیان خلقت آدم و با اعتقادی راسخ این واژگان را رقم می زند :   آنگاه خدای تعالی بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران اندوهان بارید تا آغشته گشت و آنگاه یک ساعت باران شادی بر آن بارید

 سالها بعد ، رشید الدین میبدی که آموخته های خود از پیر مناجات خواجه عبداله انصاری را بر بیاض کاغذ می ریخت در کشف الاسرار خود چنین نوشت :  در فراق دوست چندان گریستن باید که وهمت چنان افتد که با اشک آمیخته است و با قطرات اشک در کنارت خواهد افتاد .

 عطار نیشابوری برتری انسان بر قدسیان را وجود درد در آدمی می داند :

قدسیان را عشق هست و درد نیست

درد  را  جز  آدمی  در  خورد  نیست

هر  که  او  خواهان  درد کار  نیست

از  درخت  عشق  بر خوردار  نیست

گر تو هستی  اصل عشق و  مرد راه

درد خواه   و  درد خواه  و   درد خواه

  نظامی گنجوی در همان زمان در مکانی دور از عطار ،‌به نظم منظومه های سراسر غم و شادی خود می پردازد . وی اگر چه با وصف مناظر شادی و بزم ، شاعری شادمان و طربناک به نظر می آید اما نه غم و نه شادی هیچیک را شایسته دل بستن نمی داند :

رها کن  غم  که دنیا غم نیارزد

مکن  شادی که شادی هم نیارزد

مقیمی  را که  این  دروازه  باید

غم  و  شادیش  را  اندازه   باید

 از آن سو ، خاقانی شروانی دیگر شاعر سبک آذربایجانی با زبانی سترگ مرثیه خوان زندگی است . مرثیه کافی الدین و مرگ فرزند ، عبرت آموزی های ایوان مداین و قصیده ای که در غم نان پرداخته است هرگز او را از شادمانگی رخساره صبح غافل نکرده است :

مرا  صبحدم شاهد جان نماید

دم  عاشق و بوی پاکان نماید

مگر صبح بر اندکی عمر خندد

که دارد دم سرد و خندان نماید

 افصح المتکلمین سعدی شیرازی شاعری عاشق است و آنگاه که به تغزل می پردازد جز خوبی و زیبایی معشوق نمی بیند .

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو بستم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

گفته بودم  چو  بیایی غم  دل  با  تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

  

 سعدی آنگاه که به اجتماع رجوع می کند و به نگارش گلستان می پردازد از نگاهی واقع بینانه تر برخوردارست و شادی و غم و تلخ و شیرین زندگی در زبانی عبرت آمیز و پند آموز به تصویر می‌کشدبا اینهمه اوضاع نابسامان عصر چنگیز حتی این شاعر مسافر و گریز پای را از تبعات خود مصون نداشته است . تأثیر نابسامانیهای اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر تفکرات اشعری سعدی که حاصل آموخته های وی از نظامیه بغداد است او را به سرودن اشعاری سراسر عجز و دلتنگی وادار کرده است :

بگرد  بر سرم  ای آسیای  دور  زمان

به هر جفا که توانی  که سنگ زیرینم

 

ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست

یک  دانه   چون  جهد   از  سنگ  آسیا

 

غم  شربتی  ز خون دلم  نوش کرده و گفت

این شادی کسی که در این دوره خرم است

 

 با همه این احوال ، سعدی شاعری عارف است و در این مقام کلامی دیگر گونه تر را ارائه می کند :

غم  و شادی  بر عارف  چه  تفاوت  دارد

ساقیا باده بده ساقی آن کاین غم از اوست

بعد از این مختصر که به عنوان پیش در آمد تقدیم گردید به مولوی و آثار ارجمند او می پردازیم و گوناگونگی سروده های این شاعر عارف را از منظر موضوع شادی و غم مورد بحث و بررسی قرار می دهیم.

 

مولوی، فرح بن فرح

 مولانا جلال ادین محمد بلخی ،خود را  فرح بن فرح می داند . "مولوی که ماضی و مستقبل را سوخته و فردای نسیه را گردن زده است از ساعت و تلوین رسته است و ابن الوقت و بل میر اوقات و احوال شده است . او که جانش در عروسی و عید کردن و نو شوندگی و گذار مستمر است کجا اجازت می دهد که خاشاک ملال در دلش بپاید ."( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص253)

جمله تلوین ها ز ساعت خاسته است

رست از تلوین و از ساعت برست

چون ز ساعت ساعتی بیرون شدی

چون نماند محرم بی چون شدی

 

 غزلیات او بعد از گذر قرون متمادی ، هنوز در ترنم موسیقیایی خود ، انسان را وجد می آورد و به رقص و هلهله وا می دارد . این شور و شوق عارفانه و این وجد و حال روحانی چیست که از پس سالها ، با گذاراز منازل های تاریک زمان و مکان خود را به امروز رسانده و هنوز آن واژگان مترنم ، در اشتیاق  معشوق هلهله سر می دهد :

چه عروسی است در جان  که جهان زنقش رویش

چو  دو  دست  نوعروسان  تر  و  پر نگار  گردد

 

راز و رمز شادمانگی مولانا

برای پاسخ به این سؤال فرازهایی از مقالات شمس را از نظر می گذرانیم و بعد به تحلیل موضوع می پردازیم : شمس تبریزی در انتقاد از اندیشه های یأس آلود و انحصار طلب فلسفی می گوید : شمس جهت نور خداست ، فلسفیک مانده بالای هفت فلک ، میان فضا و خلاء ، فلسفیک گوید عقول عشره است و همه ممکنات را محصور کرده ، عالم فراخ خدا را چگونه در حقه ای کرده . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

شمس معتقد است که : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه کردی که همین است که عقل من ادراک می کند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست . در اندرون من بشارتی هست. مرا عجب از این مردمان است که بی آن بشارت شادند . اگرهر یکی را تاج زرین بر سر نهادندی بایستی که راضی نشوندی که ما این را چه کنیم . ما را گشاد اندرون می باید  .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

ثمره این گشاد اندرون و بشارت و سرور و بهجت که در وجود سراسر اشتیاق شمس موج می زند آن شادی بیکران و طرب فسون سازی است که با تلالو خیره کننده خود فضای شعر مولانا را پر کرده است .

شمس در جایی دیگر می گوید :  دلی را کز آسمان دایره افلاک بزرگتر و فراخ تر و لطیف تر و روشن تر است بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان کردن  . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 180)

وی در این مقام حتی در حدیثی نبوی پیچیده است و به نقد آن پرداخته است :  در هیچ حدیث پیغامبر (ص) نپیچیدم الا این حدیت که الدنیا سجن المؤمن چون من هیچ سجن نمی بینیم . می گویم سجن کو ؟  (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 181)

و در جایی دیگر می گوید :  مرا از این حدیث عجب می آید که  الدنیا سجن المؤمن  که من هیچ سجن ندیدم ، همه خوشی دیدم ،‌همه عزت دیدم ، همه دوست دیدم  .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 182)

 وی در دو جایگاه دیگر نیز به تحلیل این حدیث پرداخته و البته توجیهی نیزدر نهایت برای آن ارائه می کند .

این عشق و شور و حال و وجد و شادمانگی ، بی گمان سراپای وجود مولوی را که به آن پیر سرخ روی عشقی زبانزد می ورزد آکنده است . او خود به این امر معترف است که :

شمس  تبریزی  نشسته  شاهوار و  پیش او

شعر من صف ها زده چون بندگان بی اختیار

 

دقایق کلام شمس اینگونه در کلام ملای روم جلوه یافته است :

تو  ز  ضعف  خود   مکن   در  من  نگاه

بر تو شب  بر من  همین  شب  چاشتگاه

بر تو زندان  بر من این زندان چون باغ

عین    مشغولی    مرا    گشته     فراغ

 

اندیشه های خیامی اگر به شادی های مبتذل و خوش گذرانی ها و لذت جویی های اپیکوریستی می انجامد این گونه نگاه دقیق و موشکافانه عارفانه به نوعی شادمانی منطقی و خردمندانه منتهی می شود :

هر که  را  پر  غم  و ترش  دیدی

نیست عاشق و زان ولایت نیست

 

اگر   تو   عاشقی  غم  را  رها  کن

عروسی  بین   و  ماتم   را رها کن

 

در  خانه  غم  بودن  از همت  دون  باشد

و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد

 

وی باز، با زبانی  پر آهنگ و مترنم ، این شادی روحانی را اینگونه به تصوی می کشد :

مسجد  اقصاست  دلم  ، جنت  مأواست  دلم

حور شده ،‌  نور شده ،   جمله  آثارم  از او

قسمت  گل  خنده بود ، گریه ندارد چه کند ؟

سوسن و گل می شکند در دل هشیارم از او

خانه شادی است دلم ، غصه ندارم چه کنم ؟

هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او

 

نا خویشاوندی های مولوی و حافظ

نیمی از وجود خواجه اهل راز حافظ، مولانایی است و نیمی دیگر خیامی.... یا به تعبیر بهتر اندیشه های حافظ تلفیقی از اندیشه های عرفانی مولانایی و اندیشه های فلسفی خیامی است . این تضاد را می توان بر دیگر تضادها یا دوگونگی ها و دو گانگی های شعر حافظ افزود. در شعر حافظ  غم ‌حداقل دردو حوزه مختلف بکار رفته است . یعنی در حقیقت غمهای حافظ دو گونه است :

غمهای فلسفی حافظ ، خیام گونه اند ، حدت و شدت کلام خیام در شعر حافظ دیده نمی شود که بی گمان  تفکرات عرفانی وی در این توازن و تعدیل اندیشه  بی تأثیر نبوده است . غمهای فلسفی حافظ ، غم نیستی و فنای آدمی است . او غمگین است چون اساس و بنیاد هستی و شالوده آرزوها را سخت سست می بیند . او غمگین است چون انسان را از درک اسرار هستی عاجز می یابد . دوای این غم سیاه و یأس آلوده ، چیزی جز شراب ارغوانی نتواند بود :

غم   زمانه    که    هیچش    کران    نمی بینم

دواش جز می چون می چون ارغوان نمی بینم

 

پیوند  عمر  بسته  به  موی است هوش دار

غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست ؟

 

می  خور  که هر که آخر کار جهان بدید

از غم  سبک  برآمد  و رطل گران گرفت

 

جام  مینایی  می  سد ره تنگ دلی است

منه  از دست که سیل غمت از جا ببرد

 

اگر نه باده  غم دل  ز یاد ما  ببرد

نهیب  حادثه  بنیاد  ما  ز جا  ببرد

 غم های عرفانی حافظ رنگ و بوی کاملا متفاوت دارد . غم های حافظ در این مقام ، آنات و لحظات شیرینی است که با عشق و خاطره و یاد معشوق همراه است . غم در این حال و هوا ، معادل کلمه عشق است و گاهی نیز با کلمه درد در یک ردیف قرار می گیرد . عشق بار عظیم امانتی است که انسان تحمل آن را بر جان شیفته خود پذیرفته است . عشق بخششی ازلی است که حافظ در آن زمان که دیگران قرعه قسمت بر عیش زده اند او غم عشق را برگزیده است :

در  ازل   پرتو  حسنت  ز   تجلی   دم  زد

عشق  پیدا  شد و آتش  به  همه  عالم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش  زدند

دل دیوانه ی  ما  بود  که  هم  بر  غم  زد

  دکتر عبدالکریم سروش در قصه ارباب معرفت و در بیان حالات شادمانگی مولوی و حافظ و بیان تفاوت های موجود در این میان، مولوی را شاعری در وصال می داند و حافظ را شاعری در فراق. سروش حافظ را در مقام عاشقی می داند و مولوی را در مقام معشوقی می داند به استناد سخن افلاکی در مناقب العارفین که در بخشی از کتاب آورده است:" حضرت خداوندگار تبسم کنان فرمود که ایشان را( منصور حلاج و بایزید و ...) مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است."( افلاکی . مناقب العارفین. ج1.ص467)

در بخش دیگری از قصه ارباب معرفت چنین می خوانیم:" حافظ در قید زمان بود و مولوی از بند زمان رسته.... مولوی فرح بن فرح است اما حافظ شقایقی که همزاد داغ است.... همین خار حسرت و تیغ ملامت و ندامت جان حافظ را می گزد و بال و پر این عقاب عرصه معنا را می بندد تا از دام زمان نگریزد"...."حافظ غمگین و شرابخواه است و مولوی بی غم و بی باده مست"( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص256):

حافظ : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

مولوی : باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

مولوی شاعری مختار است و حافظ شاعری سخت تابیده در چنبره جبر... مولوی در تعبیری زیبا، بار امانت را " اختیار" می داند که انسان خود خواسته آن بار عظیم را در ناباوری آسمان و زمین و کوه ها به شانه کشیده است و حافظ دیوانه ای که نا خواسته قرعه فال امانتی ناشناخته را به نام او رقم زده اند... مولوی خود برگزیده است و حافظ برگزیده شده است....  حافظ  قفس آلوده ای است که اگر چه از کنگره عرش نفیرش می زنند اما همچنان در پس آینه هستی ، طوطی صفتش داشته اند اما مولوی طوطی ناطق گریزان از بند هجران است و پران تا هندوستان جان

مولوی شاعری مختار

رواج اندیشه های جبر گرایانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسیاری از شاعران و نویسندگان بنام ایران زمین را در سیطره تفکری جبری قرار داد بدانسان که حتی ارجمندانی چون فردوسی، سعدی و حافظ از این چنبره تنگ و تاریک راه گریز و نجات نیافتند. از میان خیل انبوه شاعران و نویسندگانی که در طی این چند قرن ، به انعکاس تفکرات جبرگرایانه پرداختند اشعار و نوشته های بسیاری موجود است که ادعای ما را دلیلی مبرهن است.از میان همه شاعران نامی این چند قرن، شاید تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از این دایره تنگ تفکرات جبرگرایانه به دور داشته است. نزدیک به دوهزار بیت از مثنوی معنوی به اثبات اختیار اختصاص می یابد و مولوی در جای جای شاهکار عارفانه خود به تبیین این ماجرای پر دامنه می پردازد و به هر شکل ممکن به رد نظریه های تسلط جویانه و یاس آلود جبری می پردازد.... مولوی با شناخت جوانب امر و آگاهی بر چند و چون اندیشه های فلسفی و کلامی به اثبات اختیار انسان می پردازد.

از این نگاه مولوی شاعری منحصر به فرد به نظر می رسد. حتی زمانی که او در حوزه تفکراتی عارفانه به جبری اختیاری تن در می دهد نه تنها یک دست افشان از وجد و حال او کاسته نمی شود که مشتاق تر از پیش و در کمال ادب سر رشته اختیار را به دوست وا می گذارد و در سروده های ارجمند خود با انعکاس روح مشتاق و منبسط خویش می پردازد. بنا براین عقیده متعالی ، عارف در مراتبی از سلوک بدان جایگاه می رسد که  اختیار وخواسته جزء را در قیاس با مشیت کل نادیده می گیرد و باز مشتاق و خود خواسته به جبری دیگر گونه تر تن در می دهد که جبر عارفانه اش می نامد.اگرچه به عقیده کاملا مستدل او این نه جبر، این معنی جباری است.

وجود چنین تفکراتی عمیق و تامل انگیز در عین حال فعال و انگیزش بخش، مولوی را به شاعری سراپا شور و شوق و سرمستی و دلدادگی بدل می سازد که در جلوگاه معشوق ازل سر از پا نمی شناسد و وجد و شور و حال خود را در کلامی کاملا مترنم و آهنگین به تصویر می کشد... این آزادی بی دریغ جان، حتی گاه او را از انحصار در تنگنای قافیه بدور می دارد آن سان که فراتر از دغدغه های کلام به سماع جاوید جان می اندیشد.

مولوی از این دیدگاه با شاعران هم ردیف خود تفاوتی آشکار دارد و همین تفاوت، شادمانگی وصف ناپذیر متفاوت تری را در کلام او می ریزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزلیات سماع انگیز او این وجد و حال با گسست و شکست زمان خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصیب همه قرون می رساند.

ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو

پند پذیرنده نیم ،شور و شرر دارم ازو

خانه ی شادی ست دلم،غصه ندارم، چه کنم؟

هرچه به عالم ترشی،دورم و بیزارم ازو

کی هلدم با خود؟کی؟می دهدم برسر می

گل دهدم در مه دی،بلبل گلزارم ازو

من خوش و تو نیم خوشی،جهد بکن تا بچشی

تا قدحی می بکشی،زانکه گرفتارم ازو

(غزل2146)

 

آشنایی مخاطب با ذهن و زبان مولانا، ما را از ارائه مثال های بیشتر در این مورد بی نیاز می کند . این اندیشه های دقیق و این فضای طرب انگیز و شادی بخش از ویژگیهای کلام مولوی به شمار می رود .

مثال ده که نروید ز سینه خار غمی

مثال ده  که  کند  ابرغم  گهر باری

مثال ده که  نریزد گلی زشاخ درخت

مثال ده که کند توبه خار ، از خاری

این بخش را با غزلی معروف از مولای روم به پایان می بریم و به بخش های دیگر می پردازیم. حضرت مولانا در این سروده شریف دیدگاه های خود را در باب چند و چون شادی و غم اینگونه زیبا به تصویر می کشد:

جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن

آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن

گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم،خندم چو مرا درشکنند

کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا

جان هر صبح و سحر ،همچو سحر خندیدن

گر ترش روی چو ابرم ،زدرون خندانم

عادت برق بود وقت مطر خندیدن

گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون

بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن

ورتو عیسی صفتی؟خواجه!در آموز ازو

بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن

ای منجم اگرت شق قمر باور شد

بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات

وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن...

(غ1989)

 

ترنم شادمانه غزلیات شمس

روح شعله ور و گدازان مولانا در کلمه کلمه اشعار او خصوصا در غزلیات شمس انعکاس دارد. اوزان متنوع, رقص واژگان، طنین آوا ها و نوا ها، تکرار واژگان و اصوات همه و همه دست به دست هم می دهند تا شادمانگی روح مشتاق مولانا را به تصویر بکشند. در آخرین منزل این مقصود قلم را به دست صاحبان قلم می سپاریم تا آن ارجمند از سماع کلمات در غزلیات شمس بگویند:

"از عصر خنیاگران باستانی ایران تا امروز آثار بازماندة هیچ شاعری به اندازة مولوی با نظم موسیقایی هستی و حیات انسانی هماهنگی و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزلیات مولانا بسیار درخور تأمل است: "در یک صد غزل حافظ دوازده وزن به کار رفته، سعدی هیجده وزن و مولوی بیست و دو وزن. این تنوع اوزان عروضی در دیوان شمس به حدی است که کمتر وزنی از اوزان شفاف و شاد عروض فارسی را می توان یافت که در دیوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدین گونه دیوان شمس جامع ترین سند اوزان شعر فارسی به ویژه اوزان شفاف است. چون خواستگاه طبیعی وزن در دیوان شمس، حرکت سماع و رقص و تپش قلب و نبض سریانده است و چنگ و چغانة مولوی با حرکت های طبیعی زندگی و قلب انسان کوک شده است در دیوان شمس با همة تنوع اوزان جای چندان زیادی برای اوزان کدر و غمگین وجود ندارد علت این امر آشکار است زیرا مولانا عاشق سما و رقص بوده و آهنگ‌هایی که به هنگام سماع می نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پویا بوده است و این آهنگ ها حرکت اصلی را در موسیقی شعر سبب می شده است". (شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. ص 312).

    از چهل و هشت وزن عروضی که مولوی در غزل های خود به کار برده است هیجده وزن یا به ندرت در شعر فارسی به کار رفته است یا اصلاً پیش از مولوی به کار نرفته است. حداقل می توان سیزده وزن را از ابتکارات خود مولوی دانست. (پورنامداریان، تقی.در سایه آفتاب . ص 183).

    از مجموع روایات و افسانه ها و به طور روشن تر و قطعی تر از خلال دیوان شمس و مثنوی این تصور به ذهن متبادر می شود که در روح و جان مولوی سرچشمه جوشانی از عشق و نیکی جاری بوده که تمام زندگی و آثار او را در برمی گیرد. روح غنایی او بر حقایق زندگی نشاط و امید می پاشد و همه چیز را زیبا می بیند و با آهنگ جادویی کلام خویش آن را به نوا در می آورد.

    "مولانا غزل هایش را با زبان غنایی بیان می کند و با خواندن آن انسان خیال می کند یکی از غزل های عاشقانه سعدی را با صدای ساز می شنود.

گل خندان که نخندد چه کند

علم از مشک نبندد چه کند

نار خندان که دهان بگشادست

چون که در پوست نگنجد چه کند

مه تابان به جز از خوبی و ناز

چه نماید چه پسندد چه کند

آفتاب ار ندهد تابش و نور

پس بدین نادره گنبد چه کند

تن مرده که برو بر گذری

نشود زنده نجنبد چه کند

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ

نخورشد نترنگد چه کند"

( به نقل از کتاب سیری در دیوان شمس، ص، 272)

 

مولوی به طرف کمال مطلق روی آورده، به اوج زیبایی مجرد می پرد، به سوی بی سویی، به لامکان و لایتناهی، به طرف حقیقت وجود که همة کائنات را گرم و روشن کرده است می رود. موسیقی دیوان شمس که در هیچ دیوان غنایی دیگر یافت نمی شود از همین جا سرچشمه می گیرد.

مقصود از موسیقی، تنها "وزن" و آهنگ غزل های مولانا نیست که در کمتر دیوانی نظیر آن را می توان یافت.

"مولانا موسیقی می دانسته و رباب می زده و حتی در رباب اختراعی داشته است. دانستن موسیقی که در حقیقت مایة وزنست به مولانا این سرمایه را داده است که در اشعار خویش تفنن کرده و بیش از هر شاعری اوزان گوناگون در غزل آورده است".

به عقیدة آقای فروزانفر "3500 غزل مولانا در 55 بحر ساخته شده که هیچ یک از شعرا این اندازه در اوزان توسعه نداده‌اند. تمام اوزانی که در شعر قدیم وجود داشته و به قول شمس قیس بعضی از آنها جزو اوزان متروکه است در دیوان شمس هست و بهتر از اوزان معموله ساخته است . . . "

چه بسیاری از این غزل ها توأم با آهنگ موسیقی سروده شده است و علت موجدة آنها را هماهنگی با ضرب باید فرض کرد، باید غزل های زیر و اوزان ضربی دیگر که در دیوان شمس فراوانست.

نور دل ما، روی خوش تو

بال و پر ما، خوی خوش تو

 

با من صنما، دل یک دله کن

گر سر ننهم، آنگه گله کن

 

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو

وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

 

ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا

ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

از ره و منزل مگو، دیگر مگو دیگر مگو

ای تو راه و منزلم، بیا بیا بیا بیا

 

عالم زمن پر، من تهی

از کثرت و از انبوهی

گه مبتدی گه منتهی

هذا جنون العاشقین

 ( همان صص،23-‌20)

 

دیوان شمس دریاست، آرامش آن زیبا و هیجان آن فتنه انگیز است، مثل دریا پر از موج، پر از کف، پر از باد است. مثل دریا جلوه گاه رنگ های بدیع گوناگون است، سبز است، آبی است، بنفش است، نیلوفری است. مثل دریا آیینه آسمان و ستارگان و محل تجلی اشعة مهر و ماه و آفرینندة نقش های غروب است. مثل دریا از حرکت و حیات لبریز است و در زیر ظاهر صیقلی و آرام، دنیایی پر از تپش و پر از تلاش دارد.

دیوان شمس دیوان شعر نیست غوغای یک دریای متلاطم طوفانی است. دیوان شمس انعکاس یک روح غیر آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است. (همان صص، 29-28).

شعر در زبان مولوی هجوم معانی و خروش مفاهیم تعبیرناپذیر است.

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم (همان ص، 30)

مولوی وارسته و مجذوب زیبایی است،.

گویی یک نوع تصلب در عقاید مذهبی و تصوراتی هراس انگیز نسبت به عالم بالازهاد و مرتاضین،همچنین پاره ای از متصوفین خشک مانند صوفیان قرن های نخستین هجری، را رنج می دهد. رویایی پریشان و مشوش از جهان مافوق الطبیعه ذهن تب آلود آنها را در شکنجه گذاشته است. صورت ازلی- صورتی که در رویاهای جلال الدین زیبایی مطلق و سراسر فیض و رحمت و شبیه همان تصویری است که در ذهن حضرت مسیح از پدر آسمانی موجود بود- در دماغ تب دار آنان و قیافه خشمگین جباری کینه توز و خداوندی عبوس و پر تقاضا مبدل می گردد.

آن موجود منتقم جبار که از بیم خشم او اشک خواجه حسن بصری در تذکره اولیای عطار از ناودان مسجد جاری می شود در تصور جلال الدین به گونه ای دیگر نقش می بندد. سراسر لطف و جاذبه می گردد. شور و سودا برمی انگیزد و جان او را از وجد و عشق مترنم می کند.

ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی

اول تو آخر تو بیرون تو و در سر تو

هم شاهی و هم سلطان هم حاجب و چاووشی

خوش خوی و بد خویی دلسوزی و دلجویی

بس تازه و بس سبزی، بس شاهد و بس نغزی . . . . . . .

 

در دیوان شمس از گریه و زاری اثری نیست و اگر هم گاهی اسمی از گریه بیاید به مناسبت فراق یاری و شرح تأثر جان پر مهری است.

شمس تبریزی برفت و کو کسی

تا بدان فخر بشر بگریستی

عالم معنی عروسی یافتی

لیک بی او این صور بگریستی

   

مولوی هیچ وقت از ترس خدا گریه نمی کند زیرا خداوند در تصور او نور صرف و فیض مطلق است. به این صورت محبوب عشق می ورزد و دیوانه وار عشق می ورزد. روح او از عشق و امید لبریز است از این رو پیوسته از شادی و خنده دم می زند.

چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها

زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها

*   *   *

چو در سلطان بی علت رسیدی

هلا بر علت و معلول می خند

اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر

برو بر خاذل و مخذول می خند

   

    جلال الدین موجبی برای گریه نمی بیند خنده را نشانه ایمان بلکه نتیجة حتمی ایمان می داند.

هر که حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد

تو اگر انکاری ازو من همه اقرارم ازو

 

    عالم هستی جز پرتو تجلی ذات ازلی چیزی نیست پس همه چیز زیبا و همه چیز نشاط انگیز است. جز امید و خنده کاری برای ما نمی ماند زیرا از جمال ازلی جز زیبایی و خوبی انعکاسی نیست و از این رو در دیوان شمس فراوان است ابیات یا غزل هایی که از خنده می درخشد.

جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن

آن که آموخت مرا همچو شرر خندیدن

گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن . . . . .

 

    همین اصل مولانا را از عارف بزرگ قرن پنجم به بنیان گذار شیوه نشر مطالب عرفانی در لباس غزل که مورد احترام و تکریم مولانا نیز می باشد متمایل می کند: در زبان سنایی مطالب عرفانی سیر به طرف نور و پاکی و جنبه تعلیم و موعظه پیدا می کند و در زبان مولانا صورت معاشقه.

    زمینه اصلی بیان مولوی شوق و جذبه است و تقوا و فضایل زیبایی است. در اندیشه او فیض و زیبایی لازمة ذات باری تعالی است و بنابراین دیگر موجبی برای نگرانی و بیم باقی نمی ماند (دشتی، علی.سیری در دیوان شمس، علی دشتی. صص، 154- 164).

غزلیات مولوی سرشار از شادی و شور و جنبش و حرکت است. "مالرب و نیز پل والری ، شاعران فرانسوی،در مقایسه ی شعر و نثر گفته اند که اولی به راه رفتن می ماند و دومی به رقص.شاید بتوان گفت غزل مولوی- که شعر ناب است- مصداق کامل چنین دست افشانی و رقصی است. سرخوش،پرشور،گرم و تپنده...

آن کسی که از شراب عشق حق مست شد،از طرب آکنده می شود.مرده ای بوده که زنده شده است و گریه ای که خنده می شود:

مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیرست مرا،جان دلیرست مرا

زهره ی شیرست مرا،زهره ی تابنده شدم

گفت که سرمست نه ای ،رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

(یوسفی، غلامحسین، چشمه روشن. ص212 و 221)

 

    پایان سخن:

در سطوری که گذشت راز و رمز شادمانگی مولانا را از جهات مختلف مورد بحث و تحلیل قرار دادیم. با این حال بسیاری از حرف ها ناگفته ماند. عظمت شخصیت مولانا و ارجمندی آثار این و تحلیل این همه در مختصری از این دست امکان پذیر نیست. کنکاش در چند و چون این موضوع و بررسی دیگر جوانب مبحث شادی و غم در تفکرات مولانا، مجالی بیش از این می طلبد. به همین مختصر بسنده کرده و ادامه تحقیق در این باب را به مجالی دیگر وا می گذاریم.

 

منابع و مآخذ


1.      سروش، عبدالکریم.قصه ارباب معرفت. چاپ اول ، تهران:انتشارات...، 1380

2.      موحد، محمد علی. شمس تبریزی. چاپ اول، تهران: انتشارات...، 1379

3.      میبدی، رشیدالدین.کشف الاسرار وعده الابرار.به اهتمام علی اصغر حکمت، چاپ چهارم،تهران: امیرکبیر،1361

4.      مولوی، جلال الدین محمد.دیوان غزلیات شمس.به کوشش رینولد نیکسون.چاپ...، تهران: مولوی،1374

5.      مولوی، جلال الدین محمد.مثنوی معنوی.به کوشش رینولد نیکسون، چاپ...، تهران: مولوی،1374

6.      شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. چاپ ششم، تهران: انتشارات آگاه،1379

7.      پور نامداریان، تقی. درسایه آفتاب. چاپ اول، تهران : نشر سخن، 1380

8.      دشتی، علی. سیری در دیوان غزلیات شمس. چاپ پنجم، تهران: انتشارات جاویدان.1356

9.      حافظ. دیوان اشعار.به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی،تهران:زوار،1370

10.  سعدی. کلیات. به کوشش محمد علی فروغی

11.  یوسفی،غلامحسین،چشمه ی روشن.چاپ هشتم، تهران،انتشارات علمی،،1377

12.  ابولقاسم فردوسی. شاهنامه. چاپ مسکو

13.  خیام. رباعیات. به کوشش محمد علی فروغی، تهران: 1321

14.  عطار، فرید الدین. منطق الطیر. به تصحیح صادق گوهرین، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1368

15.  دیوان برخی از شاعران دیگر جهت شاهد مثال

 

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا مطلبی.. نظرات () |

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط پرشین بلاگ نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت