در باب شعر و هنر
خونریزی حالا میفهمم برای گفتن سهم من از جهان حالا میفهمم برای گفتن سهم من از جهان یگانه درد دردِ دندان نبود _ فکرنمی کنی دچار توهم بوده ای ؟ _ چه وقتی ، کجا ؟ _ یک عمر _ اوهام رایج است و ممکن _ اما نه آن کسی که توهمش غذای جامعه ست _ فریب ندادیم ما کسی را _ آن چه توهم را حتمی می کند انکار آن است . یک هفته بعد یکی آن دیگری را اعدام کرد... >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<< دوستان گرامی به کلبه ی جدیدمnagofte-haa.blogfa.com هم اگر حوصله کردید سری بزنید. پی نوشت :هر دو وبلاگ در یک راستای فکری و ادبی به روز میشود. من بامدادم سرانجام خسته بی آنکه جز با خویش به جنگ برخاسته باشم. هرچند جنگی ازاین فرساینده تر نیست، که پیش از آنکه باره برانگیزى آگاهی که سایه ی عظیم کرکسى گشوده بال بر سراسر ِ میدان گذشته است تقدیر از تو گُدازى خون آلود به خاک اندر کرده است و تو را دیگر از شکست و مرگ گریز نیست....... > > > > < < < < آغاز بى گاهان به غربت به زمانی که خود درنرسیده بود... چنین زاده شدم،در همیشه جانوران و سنگ. و قلبم در خلأ تپیدن آغاز کرد. * گهواره ی تکرار را ترک گفتم در سرزمینى بی پرنده و بی بهار. نخستین سفرم باز آمدن بود،از چشم اندازهای امید فرساى ماسه و خار، بی آنکه با نخستین قدم های ناآزموده ى نوپائی خویش به راهى دور رفته باشم * دوردست امیدى نمى آموخت. لرزان،بر پاهایی نوراه،رو در افق سوزان ایستادم. دریافتم که بشارتى نیست چراکه سرابی در میانه بود. * دوردست امیدی نمی آموخت. دانستم که بشارتی نیست؛ این بى کرانه به زندانى چندان عظیم بود که روح از شرم ناتوانى در اشک پنهان می شد. خواب دیدم:در بیابانى دراز خاک ره از خون پایم رنگ شد از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه حلقه زد بر دستهایم،تنگ شد اختری آویخت بر سقف سپهر مار شد،پیچید دور گردنم بر زدم فریاد:واى! ابرى چو کوه_ غول شد،افتاد بر روى تنم خنجرى بر چشم خورشیدی نشست قطره ی خونى به درگاهم چکید کوکبی افتاد بر بامم،شکست شب پره شد،در غبار شب پرید آفتابی سرخ درمن سبز شد سبزها در زرد ِجانم ریخت،گرم بانگ کردم:وه!چه آف.... اشکم ز شوق_ قفل شد،بر چفت لب آویخت،نرم جستم از خواب:آسمانی تار،تار، کفترى فانوس بر منقار داشت ماه مى نالید و روى گونه هاش، جاى دندانهاى گرگی هار داشت باز دیدم در بیابانی دراز، خاک راه از خون پایم رنگ شد از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه حلقه زد،بر دست هایم تنگ شد. (با پوزش از دوستان گرامی بابت نبودم دراین مدت) 29خرداد،سالگرد در گذشت نصرت رحمانی عزیز و دکتر على شریعتى نازنین و گریزشان ازین دنیا و آرام گرفتنشان در خانه ابدی گرامی باد. زندگی بازیست! ما خود صحنه مى سازیم تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم وای زین درد روان فرساى من بازیگر بازیچه های دیگران بودم گرچه می دانستم این افسانه را از پیش زندگی بازیست! زندگی بازیست! ارغوانم ارمغان ظلمت و تاریکی شبهاى این ویرانه است اهل این محنت سرایم (علیرضا مطلبی) (ثبت شده در سایت shereno.com) ردیف اول به ترتیب از چپ به راست: محمد حقوقی-بیژن صمندر-جواد مجابی ردیف دوم از چپ به راست: محمدعلی سپانلو-عمران صلاحی ردیف سوم از چپ به راست: نازنین نظام شهیدى-پرویز ناتل خانلرى-ضیاء موحد ردیف چهارم از چپ به راست: فریدون توللی-خسرو گلسرخی-بیژن ترقی دوستان خواستم آمدن بهاران را تبریک بگم و یا شعری از خودم با این موضوع بزارم اما این شعرها را از اخوان عزیز، شاملوی عزیزتر از جان و مشیرى نازنین بر سروده حقیر خود مقدم دیدم، زیرا که براستى وصف حالم است. (به امید روزهاى خوب) عید آمد
عید آمدو ما خانه ی خود را نتکاندیم گردی نستردیم و غباری نفشاندیم دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز از بی دلی او را ز در خانه براندیم هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم از نه خم گردون بگذشتند حریفان مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم طوفان بتکاند مگر "امید"که صد بار عید امد و ما خانه ی خود را نتکاندیم بهار خاموش از احمد شاملو بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند بر آن آئینه ی زنگار بسته بر آن گهواره که ش دستی نجنباند بر آن حلقه که کس بر در نکوبید بر آن در که ش کسی نگشود دیگر بر آن پله که برجا مانده خاموش کَسَش ننهاده دیری پای بر سر- بهار منتظر بی مصرف افتاد! به هر بامی درنگی کرد و بگذشت به هر کویی صدایی کرد و اِستاد ولی نامد جواب از قریه، نَز دشت. نه دود از کومه یی برخاست در ده نه چوپانی به صحرا دم به نی داد نه گل روئید، نه زنبور پر زد نه مرغ کدخدا برداشت فریاد. به صد امید آمد، رفت نومید بهار- آری بر او نگشود کس در. درین ویران به رویش کس نخندید کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر. کسی از کومه سر بیرون نیاورد نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی. هوا با ضربه های دف نجنبید گل خودروی برنامد ز باغی. نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش. نه کبکنجیر می خواند به درّه نه بر پسته شکوفه می زند جوش. به هیچ ارابه ئی اسبی نبستند سرود پتک آهنگر نیامد کسی خیشی نبرد از ده به مزرع سگ گله به عوعو در نیامد. کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال که پا بر جاده ی خلوت گذارد کسی پیدا نشد در مقدم سال که شادان یا غمین آهی برآرد. غروب روز اوّل لیک، تنها درین خلوتگه غوکان مفلوک به یاد آن حکایت ها که رفته ست ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک... بهار آمد، نبود اما حیاتی درین ویرانسرای محنت آور بهار آمد، دریغا از نشاطی که شمع افروزد و بگشایدش در! سرود گل با همین دیدگان اشک آلود فریدون مشیری نفرینم کن! خمیازههای کشدار، سیگار پشت سیگار شب گوشهای به ناچار، سیگار پشت سیگار این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار پای چپ جهان را، با ارهای بریدن چپ پاچههای شلوار، سیگار پشت سیگار در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار بر سنگفرش کوچه، خوابیده بیسرانجام این مرده ی کفن خوار، سیگار پشت سیگار صد صندلی در این ختم، بیسرنشین کبودند مردی تکیده بیزار، سیگار پشت سیگار تصعید لاله گوش، با جیغهای رنگی شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار مردم از این رهایی، در کوچههای بنبست انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند بدرود دست و گیتار، سیگار پشت سیگار ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار صد لنز بیترحم، در چشم شهر جوشید وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار اسطورههای خائن، در لابلای تاریخ خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار کوبیدمش به دیوار، سیگار پشت سیگار مبهوت رد دودم، این شکوهها قدیمیست تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار ته ماندههای سیگار، در استکانی از چای هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار خودکار من قدیمیست، گاهی نمینویسد یک مارک بیخریدار، سیگار پشت سیگار « اندیشه فولادوند » ردیف اول از چپ به راست به ترتیب:اخوان-نیما-شاملو ردیف دوم از چپ به راست:فروغ فرخزاد-سیمین بهبهانی-احمدرضا احمدی ردیف سوم از چپ به راست:رهی معیری-فریدون مشیری-یدالله رویایی ردیف چهارم از چپ به راست:هوشنگ ابتهاج-معینی کرمانشاهی-م آزاد ردیف پنجم از چپ به راست:حسین پناهی-کیومرث منشی زاده-علی باباچاهی ردیف ششم از چپ به راست:ایرج جنتی عطائی-شهیار قنبری-قیصر امین پور ردیف هفتم از چپ به راست:شمس لنگرودی-حسن حسینی-حسین منزوى ردیف هشتم از چپ به راست:نادر نادرپور-محمدعلی بهمنی-سیدعلی صالحی ردیف نهم از چپ به راست:رضا براهنی-مشفق کاشانی-منوچهر آتشی ردیف دهم از چپ به راست:میرزاده عشقى-عارف قزوینى-ایرج میرزا ردیف یازدهم از چپ به راست:حمید مصدق-پروین اعتصامی-سهراب سپهری ردیف دوازدهم از چپ به راست:نصرت رحمانی-اسماعیل خویی-شفیعی کدکنی ردیف سیزدهم از چپ به راست:مهرداد اوستا(محمدرضا رحمانی)-شهریار-تورج نگهبان ردیف چهاردهم از چپ به راست:عماد خراسانی-ملک الشعراء بهار-سیاوش کسرائی بر ارتفاع زخم دختر تصویر 1 دختر تصویر 2 دختر تصویر 3 دختر تصویر 4 این روزها اینگونهام ،ببین: دستم، چه کند پیش میرود،انگار هر شعر باکرهای را سرودهام پایم چه خسته میکشدم ،گوئی کت بسته زخَم هر راه رفته ام تا زیر هرکجا حتی شنودهام هربار شیون تیر خلاص را □ ای دوست این روزها با هرکه دوست میشوم احساس میکنم آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است □ انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است دیریست هیچ کار ندارم مانند یک وزیر وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کارهای من هیچ کارهام : یعنی که شاعرم گیرم از این کنایه هیچ نفهمی □ این روزها اینگونهام : فرهاد وارهای که تیشهی خود را گم کرده است □ آغاز انهدام چنین است اینگونه بود آغاز انقراض سلسلهی مردان یاران وقتی صدای حادثه خوابید برسنگ گور من بنویسید: - یک جنگجو که نجنگید اما …، شکست خورد (نصرت رحمانی) --------------------- شعری که بارها خواندهایم...اما چندباره خواندنش چیزی از آن کم نمیکند...
پا گرفته است زمانی است مدید
نا خوش احوالی در پیکر من
دوستانم، رفقای محرم!
به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
این دلاشوب چراغ
روشنایی بدهد در بر من!
من به تن دردم نیست
یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
که فرود آمده سوزان
دم به دم در تن من.
تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به یک جور و صفت می دانم
که در این معرکه انداخته اند.
نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.
یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
به تب ذات الجنب
و من اکنون در من
تب ضعف است برآورده دمار.
من نیازی به حکیمانم نیست
" شرح اسباب " من تب زده در پیش من است
به جز آسودن درمانم نیست
من به از هر کس
سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
با تنم طوفان رفته ست
تبم از ضعف من است
تبم از خونریزی.
داروگ
خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
خانه ام ابری ست...
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.
:ادامه مطلب:![]()
مثل باران
که همه ما از آسمان آمدهایم
و دوباره بخار خواهیم شد.
>>>>>>>>><<<<<<<<
دهانم را می بندم
چشم بسته راه می روم
تا شاید حرفی
گفته باشم
تا شاید چیزی
دیده باشم
>>>>>>>>><<<<<<<<<
کاغذ سفید بود
و من بیهوده به دور خود
و به دور جهان گشتم
:ادامه مطلب:![]()
مثل باران
که همه ما از آسمان آمدهایم
و دوباره بخار خواهیم شد.
>>>>>>>>><<<<<<<<
دهانم را می بندم
چشم بسته راه می روم
تا شاید حرفی
گفته باشم
تا شاید چیزی
دیده باشم
>>>>>>>>><<<<<<<<<
کاغذ سفید بود
و من بیهوده به دور خود
و به دور جهان گشتم
:ادامه مطلب:![]()
هستن
گفت و گو از پاک و ناپاک است
وز کم وبیش زلال آب و آیینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این بسان شبنم خورشید
وان بسان لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانه ای دارم
با سبوی خویش ، کز آن می تراود زهر
گفت و گو از دردناک افسانه ای دارم
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر نگین تاج خورشیدیم
ورنگون ژرفنای خاک
هرچه این ، آلوده ایم ، آلوده ایم ، ای مرد
آه ، می فهمی چه می گویم ؟
ما به هست آلوده ایم ، آری
همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زروش هلال آسا ، به سر هامان
ز افتخار مرگ پاکی ، در طریق پوک
در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود ، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلوده ایم ، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین ، اگر بی غم
پاک می دانی کیان بودند ؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم
بی جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترها
که من ارمستم ، اگر هوشیار
گر چه می دانم به هست آلوده مردم ، ای کبوترها
در سکوت برج بی کس مانده تان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان ! های پاکان ! گوی
می خروشم زار
:ادامه مطلب:![]()
یگانه بود
پاییزهایی
که در خون ما غوطه ور میشد و می مُرد
و ما
فقط صدای برگ های خشک را
می شنیدیم
هر دوی ما
در انتظار آمدن قطار بودیم
فراموشی – پشت فراموشی
تنها گلی که از پاییز در خیابان مانده بود
ما را توان نبود که از جا برخیزیم
گل را به خانه بریم
هر دوی ما
در انتظار آمدن قطار بودیم
ما یکدیگر را نمی شناختیم
یگانه درد دردِ دندان نبود
به آسمان اشاره کردیم
گیسوان را شانه زدیم
تو می خواستی
از جهل روز
و گم شدن شب در شاخه ها
برای من مثال بیاوری
دیر بود
ما یکدیگر را شناخته بودیم
من فقط
در انتظار آمدن قطار بودم.
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
بیگاهان
به غربت
به زمانی که خود درنرسیده بود ــ
چنین زاده شدم در بیشهی جانوران و سنگ،
و قلبام
در خلأ
تپیدن آغاز کرد.
□
گهوارهی تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بیپرنده و بیبهار.
نخستین سفرم بازآمدن بود از چشماندازهای امیدفرسای ماسه و خار،
بیآنکه با نخستین قدمهای ناآزمودهی نوپاییِ خویش به راهی دور رفته باشم.
نخستین سفرم
بازآمدن بود.
□
دوردست
امیدی نمیآموخت.
لرزان
بر پاهای نو راه
رو در افقِ سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.
□
دوردست امیدی نمیآموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این بیکرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرمِ ناتوانی
در اشک
پنهان میشد.
"احمد شاملو"![]()
ارغوانم حاصل ِخونهاى ِ عاشق پیشگان ِ با زمان بیگانه است
در دلش آشفته است
ارغوان در خانه،بى کاشانه است
میخورد هم خون دل
هم دست و پایش بسته است
ساقه هایش رنگ ِ سرخ ِ لاله های ِ پرپر ِ در زیر ِ پاها رفته است
او به حق پروردگار ِ درد و ماتم های ِ بس دردانه است
حرف درد در نزد او شرمنده است
ارغوان در این خراب آباد ِ مسکوت ِ غمین
هیچ همراهی نمی یابد
به جز اشک ِ پراز خون ِ حزین
او میان همزبانانش چه تنها و غریب
گشته همچون کوره ای بس آتشین
گشته از هر شور و شادىْ بى نصیب
استقامت پیشه اش بود و امید در ریشه اش
خشک شد اندیشه اش
بعد از آمالی که آخِر
نا امیدی ها از آن شد مُعتَمَر
ارغوانم ارغوان
دیرگاهیست همه دراین مشوش دخمه ی ِ بی نور و درْ
کرده اند روز و شب خود وقف ِ نان
میکنند این کار را از عمق ِ جان
فارغ از آن لاله های ِ بی زبان
بعد از آن هم خوردن و فکر هوس های لذیذ
از ظنشان
و سپس انجامشان
غافل از خود غافل از احساس ِپاک
میرسد اکنون دگر آغاز خواب
بعداز انجام ِ تمام ِ آنهمه کار ِ خراب
میرسد پایانشان
عمری از آن عمرشان رفت و ندانستند به خواب
گوششان و چشمشان هم کرّ و کور
گویی بودند زیر آب
حسرتا
شاید و شاید که با خواب ِ عمیق ِ آخری آیند به هوش
و شوند مانند ِ موش
که چرا بودند همسان ِ وحوش
***
ارغوان باید که از اینجا گریخت
رفت در سویی دگر
خاک اینجا سخت گرفتست ریشه ام
ارغوان اینرا بگفت
جای ِ دیگر من ندارم ای عزیز
در دلم خونابه جوشد در سرم فکر محال
خسته ام از حرف گفتن با کویر
خسته ام از گفتگوها با خودم
از سخن ها با کس و غیر کسان
در عذابم از کران تا بیکران
دیگر اما حرفی بر لبها نبرد
ارغوان با گریه اینها را بگفت
بعد از آن جان داد و مُرد![]()


![]()


از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم
به بهاری که میرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار
گر به سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود
سالها می رود که از این دشت
بوی گل یا پرنده ای نگذشت
ماه دیگر دریچه ای نگشود
مهر دیگر تبسمی ننمود
اهرمن میگذشت و هر قدمش
نیز به هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیر های خون آلود
اژدها میگذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود
وز نفس های تند زهرآگین
باد همرنگ شعله برمیخاست
دود بر روی دود می افزود
هرگز از یاد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فکند و ربود
اشک در چشم برگها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود
دشمنی کرد با جهان پیوند
دوستی گفت با زمین بدرود
شاید ای خستگان وحشت دشت
شاید ای ماندگان ظلمت شب
در بهاری که میرسد از راه
گل خورشید آرزوهامان
سر زد از لای ابرهای حسود
شاید کنون کبوتران امید
بال در بال آمدند فرود
پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود ![]()
اگر بَر آنی که به نیک انجامی اَم برسانی،
اگر بَر آنی که وارَهانی اَم از زندان ِ زندگی
- پیش تر از آن که به جیره ی اجباری اَش خو کـُنم - ،
به مرگی عاشقانه نفرینم کن!
فرشته ی زمینی من!
که این دعای آمرزش است
در بسته گاه ِ روزگارْ!
واپسین ْ نفس را به حلقه ی معلّق ِ ریسْ وانهادن
و سقوط ِ چهارپایه را رقصیدن!
یا با تنی سُرخُ فَرّار
چشم در چشم ِ مأمور ِ مرگ ِ خود داشتن
که دندان بر هم فشرده
به رها کردن ِ تیر ِ خلاص ْ!
مرگی این چنینم آرزوست!
مرگی که زندگی را،
عشق را و انسان را معنایی دوباره ببخشد!
مرگی همْ قداست ِ نخستین جرعه ی شیر ِ مادرم!
مرگی ْ دُرُست
چون مرگ ِ گرگی پیرْ
که سگْ شدن به کلبه ی ارباب را تن نمی دهد
و آزادی ِ خویش را - به زوزه - آواز می کند
بر چکادش یکی صخره
تا شکارچی را
هدفْ گرفتن ِ سینه اش
به مشامِ تازی نیازْ نیفتد!
آن جا که گوسفندان ِ سربه زیر گله را
یارای دیدن ِ آبی ِ آسمانْ نیست،
در خون ِ خود تعمیدِ جاودانه یافتن!
در کمینْ گاه ِ گلوله ْ گرگانه بودن!
زندگی همین دقایق ِ سرخ است!
مرگت به حیات می ماند اگر غریو سردهی!
در سیاره ی سرب ُ ساطور،
گوسفندان نیز
به مرگ ِ طبیعی نمی میرند!![]()

![]()







![]()
پرواز داشتم
و ارتفاع زخم
هر لحظه در مقاومت خونم
نام مرا میان فرصت های آبی خاموش می کرد
من با گلوله ای در بال
صیاد را گریخته بودم
و قطره های خونم از ارتفاع زخم
تا آفتاب منتظر تبخیر
متن معلق نفسم را
بسیار نقطه های تعلیق می گذاشت
وقتی که لاجورد اطرافم
بوی عفونت پر ، داد
من با تمام گوشت ویرانم
و با تمامی وزنم
از لاجورد اطراف
بر روی خاک گرم تن انداختم
من از کنار قرمز خود دیدم
در گردش بزاق یاران
تصویر لاشخوران را
که چکمه ی فرشته ها را
بر پای داشتند
و درکنار قرمز من پرسه می زدند
:ادامه مطلب:![]()
تا رها سازم سرودم را
عشق را آیینه کردم
در دل آیینه تصویری ندانم از کجا
رویید
جان شکفت از شوق دیدار و سرودم را
در شکوه سبز آینه رهاتر کرد
ای نگاه تو نسیم نور
انتظار ساقه را پیغام روییدن
ای تماشا ! ای طنین دور
دیده را در راه تاریک عطش ها
صبح نوشیدن
خسته از دیدار خویش ام باز کن
در تنم جوبار گرم خواب را
شایدم بیراهه ی رویا دهد
جلوه های روشن محراب را
شاید از شوق نیایش دست ها
از تنم پرواز گیرد سوی تو
شاید آن قندیل های سز تاب
شعله در من ریزد از جادوی تو
باز کن پیوند مژگان ها که رود
در دل نیزار ها جاری شود
مردم چشم مرا بنواز تا
نقطه ی پایان بیزاری شود
در شکوه سبز آینه رهاتر شد
تا سرود من
جنبشی افتاد بر تصویر
فاصله ای باز کرد
از من جداتر شد
نشست پرتو حیرت
به دستهای نیایشگرم
خمیده سقه ی تردید
به روی شچمه ی جوشان باورم
میان آینه و من
شکست شوق تماشا
ز چشم دختر تصویر
پرید جلوه ی رویا
درنگ عاطفه از گامم اشتیاق گرفت
به خواب آینه آوار شد حماسه دور
صدای روشن اشکی که گرم بود هنوز
به اهتزاز نگاهم شکست راز بلور
که سایه ای سرشار آمد از غم
درون بیدارم
که خسته خواند ملالی غریب را
کدام مرد ؟
ندانم
کدام لب در من
میان فاصله ی لحظه ها نشست و سرود ؟
کدام حاجت در من
دریچه های حرفم به سرگذشت گشود ؟
تو آن نسیم سبکبال نرم پروازی
که بر شدی چو غباری ز دور دست تنم
من از کرانه ی دور دیار تنهاییم
چو موج خسته دریدم ز شوق پیرهنم
چو آمدی به تن آشفته گشتم از دیدار
چو رفتی از غم تو سر به سنگ کوبیدم
دوباره باز به راه تو بازگشتم تا
گریز عطر تو از راه دور بوییدم
هوس بهسینه ام آشفت تا تو دور شدی
نفس دریغ ! دگر با تلاش یار نماند
چو آمدم که غریوت دهم : ز ره برگرد
وجودم آب شد از من دگر غبار نماند
طلای ساحل مژگان بی تکان
برید جاده ی دریای دور را
دوباره پلک چ بگشود باز هم بر هم ریخت
ستیز سایه و سودای نور را
ماورای روشن آینه را
سایه ای آشفته کرد از دور دست
پر زد از اقصای آن دشت زلال
دختر تصویر را درهم شکست
شکوه ای بیدار شد در پوستم
اندهی لغزید روی دستهام
آه ! اگر باز آشنا می آمدم
آن خیال خالی رویای خام
روزنی خندید و آوار صدا
آستان نور را لبریز کرد
یک دهان باز در متن غبار
طعنه ای را خواند
ای آزرده مرد
مانده ای بس در خم بیراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ
در اشاره های گرم آفتاب و رنگ
در زبان بوته و تصویر مانده
خط هر سودا ! خطا خوانده
با کدامین مژده رویا گرم می داری ؟
خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری ؟
رو سرودت را به مهر آب ها بسپار
اینجا همزبانی نیست
قصه ی پاک نوازش را به دست خواب ها بسپار
اینجا مهربانی نیست
با وزش های دراز آه من
آینه ام چون غروبی تار شد
دست بردم تاغبارش بسترم
طعنه ای باز ن میان بیدار شد
ای به جان خاموش
ای به تن خسته
دیرگاهی چشم بر نقش سحر بسته
دور را پاییده چون گوش خروس صبح
خوانده ناهنگام با هر بانگ کز دور آشنا اید
هی به خود بسپار بسیار گفته : شب نمی یاید
آرزو گم کرده ای بس مانده حیران : از چه جویی
با که پویی راه
با سر سودایی خود در کلاف دیگران گم
روزگاری تاج خونین کرده از منقار دوست
با کوبیده به بام روشن همسایه : کان گم کرده اوست
اینک از این آینه در این خلیج ساکن و آرام
با کدامین دختر تصویر رویا گرم می داری ؟
خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری ؟
با تپش های دل تو هیچ دل را گرمی پرواز نیست
هیچ کس با دیگری دمساز نیست
یکدم از چشمم قطار روزها
چون تبی تابید و چون دودی گذشت
در تنم هر چه زمان بود ایستاد
چهره ام سیراب سال و ماه گشت
پیر گشتم چون زمین دیر سال
پیری صد ریشه در من می دمید
لحظه ای با هر چه ماندم ناشناس
نبض من در قرن دیگر می تپید
تا نسوزم در حریق خون خود
باز شد در گوشتم سیلاب خواب
خواستم عریان شوم از خویش باز
بامگی از آیینه می دادم خطاب
های خواب آلود عابر زینهار
بی خبر بر پله های خواب پا مگذار
که دیار وحشی رنگ است آنجا
که به چشم کس نجوشد انتظار تو
که تپیدن های دل ها زمزمه ی سنگ است آنجا
قصر ها آوار گشته
فصل ها بیدار گشته
زینهار
شهر رویا دیر گاهی شهر خاموشی است
آشنایی هاش آغاز فراموشی است
در من این فریادها از چیست باز ؟
چیست می پیچد به ساق نرم خواب؟
در سکون پرده هایم اضطراب ؟
ناخنی هشیار افسون می کند
شط تاریک ستون پشت من
یا فشار گرم دستی می برد
خواب هذیان برده انگشت من
باز گرد ای دیر مانده بر سر اوهام
ریگ باران دیده و پا خورده ی آن برکه گوهر نیست
وهم را پیش از تو ای بسیار کاویدند
جستجوها را به غیر از جستجو پایان دیگر نیست
گر سراغ عشق می خواهی
بالشی سنگی است در ویرانه های گم
رهروان خسته را مژده دروغ یکدم آسودن
آه بیهوده ست
مهر ورزیدن
با کسی بودن
رنج بردن را به رنج دیگر آلودن
راستی را چیست عشق آموختن
حیله ای بر حیله های زندگی اندوختن
سوختن![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

